...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
dance with me to the end of night...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : محیا بانو

شبی که گذشت، شبی بود که چهار هفته ای همه را در انتظار خودش گذاشته بود. ترسناک هم نبود اصلا، آنهمه دلهره و اضطراب و اینها هم نمی خواست اصلا، خیلی هم کول و شاد بودم. داماد قشنگم هم همینطور.  تازه پارچه ی بنفش تیره ی خلعتی هم خیلی بهم می آمد. قشنگ تر و ساده تر از چیزی که تصورش را داشتیم دوتایی تمام شد امشب.  خسته ام خیلی اما برق انگین انگشتری ام خواب نمیگذارد بسکه امیدهای هیجان انگیز میدهد...

 

 

پ.ن. قسمت کیک بُرون و کیک خُرونش از همه بهتر بود!!! (خوشمزه بود خب!)

 


 
یعنی از این بهترم میشه!؟
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : محیا بانو

چهل و سه صفحه ترجمه دارم که چهل و یک صفحه اش مانده، یک تحقیق خفن (تو مایه های پرژه دفاع) دارم و فقط موضوع را بلتم، داستان مسخ را باید با ترجمه ی فارسی اش مقابله کنم که فقط پاراگراف اولش انجام شده، دوتا پروژه ی داوطلبی هم گرفته ام با خوش خیالی کامل ( نه محض خودشیرینی که محض نیفتادن و نمره ی اضافه) و یک مقداری هم خلاصه و نویسی و ترجمه ای حاشیه ای دارم و همه اینها باید تا آخر خرداد تحویل داده شوند.

خواستم بگویم خوشحالی و خوبیه حالم هیچ ربطی به اینها ندارد! کسی فکر نکند بچه ی درس خوان خوبی هستم یکوقت.


 
چه کسی ادبیات مرا خورد! (بر وزن پنیر مرا خورد!)
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : محیا بانو

وقت هایی که میخواهم اینجا چیزی بنویسم، از خیلی قبل ترش کلی فکر میکنم درباره ی چه باشد! البته این تنها شامل پست های بلند میشود. هی توی وُرد مینویسم و پاک میکنم و جمله هارا چک میکنم غلط نداشته باشند و اینها. بعد کپی -پِیست میکنم اینور.

بعد برایم خیلی عجیب است که این دخترک آنِ شرلیِ من آمد خانه مان، حرف میزدیم و اینها شروع کرد تایپ کردن. بعد از ده دقیقه اینها هم تمام شد کارش و بست در این لپ تاپ را. بعد از رفتنش چک کردم دیدم متن نوشته به چه بلندی که من با خواندن هر جمله اش اشک میریختما.

اینکه آدمها باید یک چیزی توی خونشان باشد تا از پسش بر آیند و آب خوردن باشد و اینها راست است. مثل شاگردهایی که زور میزنند طراحی یاد بگیرند و آخرش میبینم مربع را مستطیل کشیده اند. رویم هم نمیشود بهشان بگویم باباجان تو مال این کار نیستی. این آنِ شرلی جان من اما مال این کار است. مال خیلی کارهای دیگر هم هست بسکه پشتکار دارد. حتی یکبار آمد گالری یک پرنده کشید که خیلی خوب بود  گفت بار اولش است

یادم رفت چی میخواستم با این پستم بگویم! آخر دارم مستقیم اینجا مینویسم و رویش فکر نکردم. گاهی فکر میکنم نکند من جدی جدی بعد از اینهمه سال مال اینکار نباشم! مثل ترجمه کردن که بعد از سه سال فهمیدم مال من نیست. اصلا من خودم قبلا اعتراف کرده بودم که زبان و ادبیات فارسی ام خوب نیست. حتی موقع صحبت های عادی گاهی منظورم را بد بیان میکنم. وای به روزی که بخواهم از کسی یک حرف جدی را نقل قول کنم. به قول این خارجی ها نات گود اَت پرزنتِیشن. اینقدر سختم است چیزی در ذهنم یا احساسم بیان کنم. این مشاور ها هم بیخود میگویند نوشتن افکار خوب است، اصلا جواب نمیدهد. مثل این روزها که هزار جور حس مختلف دارم و کلی فکر و دغدغه. بعد حتی نمیتوانم به هدیه جان قرمزی ام بگویم جقدر داشتنش خوب بود در این سالها و چقدر حالم گرفته است که دقیقا روز مهمم دارد صبش میرود. اصلا یادم رفت هدفم چه بود از این نوشته!


 
از همین قبیل
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : محیا بانو

دروغ چرا، خیلی میترسم.

به شدت دنیایم دارد واقعی و جدی می شود.

خیلی خیلی دلهره، اضطراب، ترس، نگرانی و هر چیزی از این قبیل دارم.


 
آن شرلی و دیانا
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : محیا بانو

 .

.

راستش خیلی یادم نیست هرکدامشان دقیقا چه خصوصاتی داشتند، اما میدانم با همه علاقه ام به موهای قرمز-نارنجی تو آن شرلی من بودی که کلی خنده برایم آوردی. تو دختر همیشه شیطان و مستقلِ من بودی که شاید خیلی از لحظه هایم آرزوی مثل تو بودن داشتم. بس که گرم بودی و مامن دلتنگی های همه آدمهای زندگی ات.

فقط آن شرلی ِ خود من بمان. نروی یک وقت آنور دنیا یک دیانای جدید پیدا کنی ها!

 

 


 
خوبم ها...
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : محیا بانو

نه اینکه عاشقانه هایم ته کشیده باشد یا متن کم آورده باشم و  ته کشیده باشد چشمه ذوق و هنرم در نوشتن! فقط آدم واقعی در کنارم دارم که دیگر نیازی به فضای مجازی نیست. فقط اینجا دیگر جای عاشقانه نیست بسکه زندگی خودم واقعی ست...


 
دست کم در حال استراحت و بیکاری ام.
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

امروز دانشگاه نرفتم! فکر کردم امرز روز مهمی ست، باید استراحت کرد خب. آخر بیست و چهار سالگی از بیست و سه سالگی هم ترسناک تر است! دارم به مفهموم همیشه بیست و پنچ ساله بودنِ تمامی زنها می رسم! بزرگ که می شوی باید کارهایت، حرفهایت، حتی لباس پوشیدنت بزرگ شود و برای منه همیشه هجده ساله اینها خیلی ترسناک است! دست کم دانشگاه نرفتن کمی لذت میدهد به ترسناکی ماجرا. دست کم الان که لیوان شیر داغ توی دست چپم است و قلپ قلپ هُرت میکشم و عکسهای دیشب را نگاه میکنم، کمی حالم خوب تر است. اما خب واقعا قضیه را نمیشود همیشه با شیر داغ خوب کرد، بیست و چهار سالگی چیز جالبی نیست!

 

من اما هنوز هم که در آینه نگاه میکنم فکر میکنم اگر پسر بودم، بی شک عاشق دخترکِ پرشور توی آینه می شدم!


 
هیجان انگیزناکم!
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

من خودم میدونم که موهای بلند فرفریم خیلی خیلی قشنگ و جذاب بود و بسیار بهم میومد، اما خب موی کوتاه یه چیز دیگه س.


 
 
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

اومدم بنویسم

دورغ چرا؟ خیلی هم دلم پره. خیلی هم نوشتنم میاد

اما راستش، تعارف نداریم که

دیگه حتی اینجا هم راحت نیستم.

فکر کنم خیلی عوض شدم


 
not ordinery-ing
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

رمز موفقیتم مثل بقیه نبودن، عادی نبودن، معمولی نبودنم است. دست کم خودش که اینطور گفت.


 
من اگر طبیب بودم سر خود دوا نمودم!
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

مامان جانم با من قهر است. خب تقصیر من نیست واقعا. من تنها اشتباهی که کردم این بود که از اول انگلیسی ام (برعکس تمام درس های دیگر) خوب بود و همیش باید (تاکید میکنم اجبارا) به تمام فامیل رایگان انگلیسی درس میدادم! البته یک اشتباه دیگر هم داشتم، مترجمی خواندنم را می گویم. شاید یکی از بزرگ ترین اشباهاتم بوده. حالا هر که مقاله ای درسی چیزی در دانشگاه دارد من باید ترجمه کنم تا نمره بگیرد. حالا یک پسردایی خیلی دور از آن سر ایران که سالی یک بار هم نمیبینمش زنگ زده که 7-6 صفحه دارم ترجمه کن لطفا! کسی میداند کار اجباری ناخواسته یعنی چی؟ یعنی همین که وارد این رشته شده ام و گیر کرده ام توش کلی عذاب و غصه دارد برایم. من اگر آدم ترجمه کردن بودم نصف پروژه ترم پیشم را شوالیه و برادر محترم انجام نمیدادند. اصلا من اگر آدم ترجمه بودم که مشق های شنبه ام را ترجمه میکردم ترمی آخری نمره بگیرم. اصلا من اگر آدم ترجمه بودم  نمیدادم داروالترجمه برایم بزند پولش را بگیرد بعد هم استاد بهم بدهد سیزده! اصلا بدم می آید. اصلا دوست ندارم. اصلا من تنبلم. اصلا اشتباه کردم، من آدم این رشته نبودم، نیستم. حالا لطفا یکی به درک این مامان جانم برساند برای قبول نکردن درخواست پسردایی ِ آن سرِ ایرانم قهر کردن عکس العمل مناسبی نیست.


 
حسودانه!
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

من همه چیز های لازم را داشتم غیر از یکی. گاهی آدمها فکر می کنند داشتن همه وسایل لازم بس است برای سفر رفتن. خب شاید برای خیلی ها همین باشد. اما برای من انگار آن یک چیز که اصلا هم جز وسایل و مواد لازم نبود خیلی هم مهم بود. من اجازه نامه نداشتم! برای همین است که الان به جای اینکه با پانزده شانزده نفر دیگر در یک کوپه ی شش نفری بچپم و مافیا بازی کنم نشسته ام پشت لپ تاپم و دری وری می نویسم.

خب شاید خیلی بی کار و بی حوصله ام!


 
دستهای من کی پر میشوند با دانه های رنگی رویاهایم؟
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

...

من آدم ِدست نیافتنی ها هستم!  این را چند وقتی ست که فهمیده ام. از همان اول ها همینطور بوده ام. هر چیزی که داشتنش سخت بود و نداشته ام و نشده که داشته باشم را خیلی خیلی جدی و زیاد خواسته ام. چسبیده ام به خواستنش و زمین و زمانِ زندگی ام را به هم ریخته ام برای داشتنش. خب بیشتر وقتها خیلی موفق هم نبوده ام. کلا هم فکر میکنم زندگی را خیلی به خودم سخت کرده ام بس که چیزهای دوردست و سخت را آرزو داشته م. دانستن این موضوع که من آدم دست نیافتنی ها هستم هم کمکی به حل مشکل نمیکند. هنوز هم همانم. اینطور اخت گرفته ام با زندگی. اینطور رسیدم به یک سری داشته هام. یک وقتهایی خل میشوم بسکه نمیفهمم چه باید کرد. اما خب مگر نه اینکه آدمها از یک سنی به بعد دیگر عوض بشو نیستند؟ این را هم چند وقتیست دارم میفهمم، تغییر خیلی سخت است.

روزگار را چه دیدی، شاید آخرش توی دستهایم گرفتم رویای سالهای گذشته ام را.


 
اما دقیقا چه چیزی؟
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

باور کن دلم هیچ چیز نمی خواهد. اینقدر بی تفاوتم الان که هیچ چیز فرقی نمی کند. بانوی صورتیِ من میگفت گریه نمیکنی!! به طرز عجیبی دیگر گریه نمیکنم. یک حرف خوبی زد: اگر دسامبر 2012 دنیا تمام شود حیف نیست؟ البته که حیف است. واقعا حیف است. راستش دلم هیچ چیز نمیخواهد فعلا. فقط میدانم یک چیزهایی خیلی حیف است...


 
یک جوری هستم
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

نمیدانم دقیقا از کجا شروع شد اما الان بعد از چند سال بدجوری توی چشمم میزند. دوست دختر نداشتنم را میگویم. یک روزهایی خیلی به قول مامان جان دوست باز بودم! بچه تر بودم به هر کسی اعتماد میکردم. بعد ازشان ضربه میخوردم اما باز اعتماد می کردم. و بعد باز هم اعتماد می کردم. با همه جور آدم و همه جور اکیبپی دوست بودم. در گروه های مختلف جا داشتم. کرج که میرفتم جز بهترین سال هایم بود. بعد یک روزهایی ضربه های بدی خوردم. از دوست های خیلی خیلی قدیمی ام که چشم هایم بودند. یک جوری هایی زیادی بد. بعد همانموقع ها دیگر کرج نرفتم. بعد دیگر نگاهم عوض شد. فکر کنم از همانجاها بود که شروع شد. دانشگاه جدید تنها جاذبه اش تهران بودنش بود. فکر کنم این اصلاح بچه ی آدم بودن خیلی آنروز ها بهم می آمد. میرفتم دانشگاه و خانه. البته که یک دوست دختر برایم مانده بود که شاید از قدرت زیادی و استقلال زیادش بود که مثل بقیه نیست. و یک دوست دختر کرجی که شاید از بچگی و سادگی اش مثل بقیه نیست. خلاصه که توی دانشگاه جدید هیچ دوستی نداشتم. همه فقط همکلاسی بودند. هنوز هم ندارم. هنوز هم اعتماد کردن برایم سخت است. آدمهای زندگی ام الان کسانی هستند با هیستوری های 4-5 ساله. جدید تر از اینها ندارم. نذاشته ام که داشته باشم. هیچ نقطه مشترکی با اینها نمیبینم. نمیدانم چم است. اوایل که خیلی هم خوب بود شرایط. اما الان توی چشمم میزند. میبینم دارد ترم آخرم میرسد و هیچ دوستی نداشته ام هیچ عکسی از دوران دانشگاهم نداشته ام هیچ علافی ای با این تهرانی ها نکرده ام. نمیدانم. یک جوری هستم. اما هنوز برایم دوست بودن با آدمها سخت است.

 

 

پ.ن. همه آدمها شده یک ترم باید دانشگاه رفتن در یک شهر دیگر را تجربه کنند.


 
← صفحه بعد