...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
اما دقیقا چه چیزی؟
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

باور کن دلم هیچ چیز نمی خواهد. اینقدر بی تفاوتم الان که هیچ چیز فرقی نمی کند. بانوی صورتیِ من میگفت گریه نمیکنی!! به طرز عجیبی دیگر گریه نمیکنم. یک حرف خوبی زد: اگر دسامبر 2012 دنیا تمام شود حیف نیست؟ البته که حیف است. واقعا حیف است. راستش دلم هیچ چیز نمیخواهد فعلا. فقط میدانم یک چیزهایی خیلی حیف است...


 
یک جوری هستم
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

نمیدانم دقیقا از کجا شروع شد اما الان بعد از چند سال بدجوری توی چشمم میزند. دوست دختر نداشتنم را میگویم. یک روزهایی خیلی به قول مامان جان دوست باز بودم! بچه تر بودم به هر کسی اعتماد میکردم. بعد ازشان ضربه میخوردم اما باز اعتماد می کردم. و بعد باز هم اعتماد می کردم. با همه جور آدم و همه جور اکیبپی دوست بودم. در گروه های مختلف جا داشتم. کرج که میرفتم جز بهترین سال هایم بود. بعد یک روزهایی ضربه های بدی خوردم. از دوست های خیلی خیلی قدیمی ام که چشم هایم بودند. یک جوری هایی زیادی بد. بعد همانموقع ها دیگر کرج نرفتم. بعد دیگر نگاهم عوض شد. فکر کنم از همانجاها بود که شروع شد. دانشگاه جدید تنها جاذبه اش تهران بودنش بود. فکر کنم این اصلاح بچه ی آدم بودن خیلی آنروز ها بهم می آمد. میرفتم دانشگاه و خانه. البته که یک دوست دختر برایم مانده بود که شاید از قدرت زیادی و استقلال زیادش بود که مثل بقیه نیست. و یک دوست دختر کرجی که شاید از بچگی و سادگی اش مثل بقیه نیست. خلاصه که توی دانشگاه جدید هیچ دوستی نداشتم. همه فقط همکلاسی بودند. هنوز هم ندارم. هنوز هم اعتماد کردن برایم سخت است. آدمهای زندگی ام الان کسانی هستند با هیستوری های 4-5 ساله. جدید تر از اینها ندارم. نذاشته ام که داشته باشم. هیچ نقطه مشترکی با اینها نمیبینم. نمیدانم چم است. اوایل که خیلی هم خوب بود شرایط. اما الان توی چشمم میزند. میبینم دارد ترم آخرم میرسد و هیچ دوستی نداشته ام هیچ عکسی از دوران دانشگاهم نداشته ام هیچ علافی ای با این تهرانی ها نکرده ام. نمیدانم. یک جوری هستم. اما هنوز برایم دوست بودن با آدمها سخت است.

 

 

پ.ن. همه آدمها شده یک ترم باید دانشگاه رفتن در یک شهر دیگر را تجربه کنند.


 
سه بخش داره
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

پـُ کیـ دَم

 

 

 

پ.ن. روزی که دیگه پامو تو اون دانشگاه نذارم به آرزوی دوردست شده برام!


 
یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس...
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

 

از وقتی که اونجا نیستم، دیگه نه اون گرما هست، نه اون لذت، نه او آرامش

همه چیزی  اینروزا دارم که دارم خاطره هامه از محیایی که اونجا بزرگ شد، عاشقی کرد، اشکها ریخت،  سرپیچی ها کرد و اینی شد که الان هست. محیایی که همه خوشحالی و شیطنت و محیا بودنش رو پس لایه های رنگی دیوار ها جاگذاشت...

مدتیه همه حس هام فقط به درموندگی و بی پناهی ختم میشه و البته ترس

 

پ.ن. این عکس دیوار اتاقی که الان با خاک یکسان شده و یک روزی سرپناه همه دردهام بود. 


 
دنیایم خیلی واقعی شده
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

خیلی دیربه دیر می آیم. نه فقط اینجا که کلا اینترنت و فضای مجازی اش. یک وقتهایی بود قدیمها که اگر روزی سری نمیزدم دق میکردم و شب خوابم نمیبرد. حالا اما انگار کم کم تعلقی به اینجاها ندارم. آدمهای زندگی ام دیگر مجازی نیستند که دم به دم اینجا دنبالشان بگردم. این خیلی حس خوبیست. خیلی خیلی خوب. آدمهای زندگی ام در دنیای خودم همیشه کنارم هستند، روبه رویم مینشینند و لبخند میزنند. دیگر نه نگران کامنتهای فیسبوکم و نه نگران ایمل های تلنبار شده ی نخوانده. حسم خوب است که نگران هیچ جای دنیا نیستم. دنیایم در چشمهای اطرافیانم خلاصه میشود و لبخندشان. خیلی خوبم. بیخبر باشید از من که دلچسب تر است...


 
D:
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

رفته برام با کلی جدیت پودر سنجد خریده که هر روز یه قاشق با یه لیوان شیر بخورم تا پوکی استخون نگیرم.

خواستم بگم یه همچین شوالیه ای دارم من!


 
خب خطرناکه دیگه!
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

تو فاصله دوتا مناسبت اسلامی فرخنده ای که داشتیم و برای من فقط تعطیلی دانشگاه رو معنا دادن، 4نفر از دوستام به جمع مزدوج ها پیوستن!

دیدن شادیه این آدمها و جیغ و داد و دست و سوت و قر اینها خیلی زیاد بردتم توفکر که آیا واقعا کار خوبیه؟ (صد البته که قر دادن رو نمیگم) آیا آدمها با اطمینان کامل به همه چیز و برنامه ریزی برای همه قسمتهای یه زندگی زدواج میکنن؟ یعنی خیالشون تخته که میرن سمت یه همچین چیز خطرناکی؟! هیچکدومشون یه درصد هم دیگه با هیچ چیز مشکلی ندارن؟ یا فقط از دوست داشتن بوده که مزدوج شدن و حالا فکر میکنن خب بعدشم میشه فکر کرد و به امید خدا و اینا؟ خب راستش من اون شبِ لباس تورتوری و بزن برقص و دست و سوت و عکس و شامو اینارو خیلی دوست دارم اما فکر بعدش ... یعنی واقعا همه چیز رو ما باید درست کنیم یا خودش درس میشه؟!


 
پلاک 12، طبقه دوم
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

خونه جدید شاید برای مامان معرکه ست و برای بابا گرم و برای ستایش و سروش یه زمین فوتبال گُنده با دستشویی های مجزا، برای من اما گَنده! تنها خوبیه خوبی که داره خوش مسیر بودنش نسبت به خونه قبلیه.

خونه جدید بزرگ و سرده و من اجازه ندارم دیوارهاشو قرمز و نارنجی یا حتی زرد کنم بلکه گرمم شه.

خونه جدید پر از سر و صدای کوچه ست و من نمیتونم صبا بیشتر از ساعت هفت بخوابم.

خونه جدید خط تلفن دوم نداره و با شوالیه زیاد صحبت کردنم لو میره توسط همه.

خونه جدید فقط یه خونه ست که شبا توش بخوابی و روزا ازش بزنی بیرون پی کارات و سوار تاکسیا شی که اونور خیابونن. گاهی هم یه ناهاری با بقیه خانواده بخوری توش.

خونه جدید به قول مامان جون میده واسه مهمونیی، عقدی، عروسیی، چیزی که به بدیه بدیهای دیگه شه.

حال نوشتن ازش ندارم

خونه جدید تا الان که حس خونه بودن نداشته برام


 
پیچیده در پیچ و تاب زندگی
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

گاهی خیلی زیاد به شدت احساس درموندگی میکنم و فکر میکنم خب حالا باید چیکار کرد؟ و بعد خل میشم که هیچی به فکرم نمیاد و حس میکنم چقدر طفلکم.

همین وقتاس که دری وری هم زیاد میگم


 
2.
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

سردمه

         خیلی

 

 


 
1.
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

             یکی انگار توی سینه-م

                                  گل یاْس داره میکاره 


 
packing is awful
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

کار خیلی سختی است بعد از 16 سال زندگی یکهو جمع کنی بروی جای دیگری. اینقدر که آدم در طی سالها رسوب میکند در گوشه گوشه یک خانه. اینقدر که خاطره هست در پس لایه لایه های دیوارهای رنگارنگ. اینقدر که پشت هر کمدی تکه ای گذشته افتاده که روزی گم کرده بودی. حتی شوق جای جدید هم درست نمیکند حسِ بدِ این دلِ لامصب را بس که جرئت نمیکند هیچ گذشته ای را (به قول مامانم جان آشغالهارا) دور بریزد. جمع کردن، دل کندن، رفتن، بسته بندی کردن، اصلا حتی دیدن کارتن ها و جعبه ها درد دارد.  حتی حس نوشتن ندارم بس که کرخت و دلتنگم


 
فرفری
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

وقتی که موهام خیسن، مثل موهای دختر مهربونِ ممول میشن. فقط جای طلایی قهوه ای ان. خیلی خوبه حسش. اما وقتی که موهام خشک میشن..... یه دنیایی دارنا.... حلقه های فرفری کوتاهی تازه فهمیدم چقدر بهم میان

این حسش بهتره


 
هویجوری
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

یهو دیدم دلم یه خواهر دوقلو میخواد! دلم یه آبجی میخواد که مثل هم باشیم و به یه سری چیزا علاقه داشته باشیم و بعد تو خونه هی از هر چرتی عکس بگیریم و لذت ببریم از عکسای هنریمون. بعد مثلا رو صورت هم نقاشی بکشیم و قاه قاه بخندیم. دلم یه آبجیه دوقلو میخواد که مثل خودم خر باشه و یهو کارای عجیب کنه و اگه من حوصله نداشتم حالمو خوب کنه. یکی که هی دم دست باشه بدون مزاحم بریم موزه و نمایشگاه و هی با هم از جدول خیابونا راه بریم. یکی که تو فضای خونه شریک جرم همه کارا باشه و نذاره حس کنم نمیتونم کاریی که دوست دارمو انجام بدم چون آدمشو ندارم. یکی که بشه بهش راحت اطمینان کرد و همیشه کنار خودم داشتش. یهو دلم خیلی آبجیه دوقلو خواست...


 
هیچی نیست اما
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ : توسط : محیا بانو

میدونی چیزی نیست اما درد میپیچه تو بدنت وقتی میارنش بیرون. میدونی همه چی به خوبی تموم شده ا اما احساس که این چیزا حالیش نیست. همینکه توی اون لباس سبز میبینیش که روی تخت دارن میارنش بیرون بسه برای اینکه اشکات سر بخور روی گونه هات. هیچی نیست، همه چیز خوبه اما مگه تو حرف حالیته. آخه بابای آدم همیشه باید با اون هیبت خفنش از بالا جدی نیگات کنه نه اینکه نیمه بیهوش روی اون تختای فلزی باشه و تو حتی نتونی دستاشو بگیری. هیچی نیستا اما تو منطق سرت میشه که. دست کم سکوت بهتر از هق هق کردنه 


 
← صفحه بعد