...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
and one more time...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ : توسط : محیا بانو

حتی یادم نمیاد این چندمین کنکور زندگیم بود که رفتم سراغش!! تعدادشون اینقدر زیاد شده که دیگه از دستم رفته، البته اینبار حدود چهار سال  وقفه افتاد بینشون ولی خب از ارزش های کنکوری من چیزی کم نشده:-))

فکر میکنم توی زندگی بعدیم کنکوری وجود نداره یا اگه داره من نمیرم اصلا سراغش، تو این زندگی به قدر کفایت سرش رفتم!


 
من اگر با من نباشم میشوم تنها ترین __کیست با من گر شوم من باشد از من ماترین
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳٩٥ : توسط : محیا بانو

من همیشه تولدم برام خیلی مهم بوده! یعنی خیلی. همیشه بهترین و  خاص ترین روز سال بوده برام که توش سعی کردم فقط و فقط به خودم فکر کنم و هرکاری خودم میخوام بکنم و فقط در خدمت خودم باشم. برام یه سنته که توی این روز خیلی مهم هیچکاری نکنم و مال خودم باشم!

هر سالی که میگذره پایبندی به این سنت برام سخت تر میشه، کارهایی که باید انجام بدم بیشتر و بیشتر میشن و میبینم گاهی خیلی عقبم. توی بیست و نه سالگی هنوز خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم.

هرسال وقتی ساعت دوازده نیمه شب رو اعلام میکنه و وارد بیستم اسفند میشم یه لبخندی میشینه رو لبام. ولی خب این حس که یه ساله دیگه هم گذشت و من هنوز تو همین گوشه ی تخمی دنیا ام یکم حس خوبم رو بدمزه میکنه.

اما هنوزم این روز خاصه، فقط ماله منه و این منم که مهمم! تا جایی که بتونم مال خودمم.


 
کین باقی عمر را بها پیدا نیس!
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥ : توسط : محیا بانو

زمان هرچی بیشتر میگذره دیدگاه آدم درباره ی خیلی چیزا تغییر میکنه، انگار یهو میبینی یه جایی واستادی و ادمها یا اتفاقایی که قبلا برات مهم بودن دیگه هیچی نیستن یا برعکسش! 

اکانت فیسبوکم رو بستم! بعد از کلی سال. دیدم دیگه بهش نیازی ندارم. دیدم ادمهام یا اونقدر نزدیکن که از راه های راحتری میشه پیداشون کرد یا اونقدر دورن که اصلا مهم نیس ازشون خبر داشته باشی! وقتم صرف کارای مهمتری باید بشه تا دیدن کارها و عکسهای ادمهایی که واقعا نبودنشون تاثیری نداره برام!

کلی اکانتهای دیگه بود، توییتر و لینکدین و چندتا دیگه.همرو بستم خلاص. به من چه ادمها چیکار میکنن، به ادمها چه من چیکار میکنم!!

کی فکر میکردم بدونم شبکه های اجتماعی و امثال فیسبوک زندگی میشه کرد؟

زمان که میگذره ادم دیدگاهش خیلی تغیییر میکنه....


 
مرغ مینای قشنگم
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳٩٥ : توسط : محیا بانو

وقتی که یک سال پیش شوالیه مینا رو آورد خونمون، یه پرنده ی ضعیف و ترسو توی قفس بود که پرواز بلد نبود، حتی یک متر رو نمیتونست بره و همش راه میرفت جای پرواز! هر روز باهاش کلی بازی و تمرین میکردیم تا بتونه بپره. توی مسافرت ها از شونه ی شوالیه جدا نمیشد و روی درخت ها نمینشست. کم کم به هم عادت کردیم. اینکه همیشه صداش توی خونه باشه و کلمات مارو تکرار کنه، اینکه توی بحث هامون هی بگه "چی شده؟" و باهامون بخنده! وقتی خونه تنها بود براش تلوزیون روشن میکردیم و موقع برگشتمون هنوز در رو باز نکرده میفهمید مایم آواز میخوند. وقتهایی که شوالیه کنار قفسش دراز میکشید و مینا با ارامش چند ثانیه یه بار میگفت "بابا، بله" و ما غش میکردیم برای حرف زدنش. تراس رو براش توری زدیم و ولش میکردیم هرچقدر میخواد بپره و اب بازی کنه. تابستون چند بار باغی رفتیم و شب رو درختا موند، ولی فرداش از گرسنگی برمیگشت پیشمون. باورمون شده بود از کنارمون نمیره! مینای قشنگمون حالا دیگه خوب پرواز میکرد و از پس خودش بر میومد. قوی و خوب بود وما کنارش خوب بودیم. فکرشم نمیکردیم اگه تو حیاط در قفسش باز باشه میپره! ولی پرید. یه جوری با سرعت رفت حیاط همسایه  نفهیدیم کجاس. هرچی صداش کردیم جوابی نشنیدیم. دو روزه میریم حیاط شاید موقع ناهار برگرده پیشمون و انگار غذا پیدا کردن روهم یاد گرفته. و حالا جای خالیش توی خونه خیلی معلومه! ولی خب از اولش میخواستیم قوی شه که بره دنبال آزادی، وقتش شده بود. خیالمون راحته که هیچیش نمیشه و از پس خودش برمیاد ولی با این دل تنگ شده چیکار میشه کرد؟


 
and thats a part of life
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥ : توسط : محیا بانو

وقتی میبینم شاگردای کوچولوم بعد از چند ماه چقدر نقاشی کشیدنشون پیشرفت میکنه و رنگ هارو خودشون میسازن و همه ذهنشونو میریزن رو بوم، اونوقته که میفهمم چقدر کارم خوبه، لذتی که میبرم واقعیه و غر زدنهام تموم میشه:-D

دنیای نقاشی معرکس!


 
از سفر نرفتن های ما و الطاف روزگار!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٥ : توسط : محیا بانو

دی ماه پارسال فهمیدم که قمیشی دوم عید تو ترکیه کنسرت داره ، اونموقع یه سفر چهار پنج روزه به تاریخ عید تو یه هتل معمولی نفری برامون بالای شیش هفت تومن درمیومد و دیدیم واقعا نمی ارزه برای جایی مثل ترکیه یه همچین هزینه ای! بعدش که قیمت ها پایین تر اومد خیلی به دلیل حمله ها کلا اقای شوالیه فتوا صادر کرد که ترکیه رفتن خطرناکه و امن نیس و این پیرمرد کچل از جونمون مهم تر نیس!

بعدش فهمیدم اوایل سپتامبر توی هامبورگه! گیر دادم که با یک تیر دو نشون بزنیم هم سفر بریم خاطرات شوالیه زنده شه هم کنسرت که من ارزو به دل نمونم! احمد (دوست شوالیه) قرار شد برامون دعوت نامه بفرسته و گفت دو سه ماه طول میکشه تا بیاد، ما هم بیکار نموندیم و هر دو هفته یکبار یکشنبه ها سر ساعت دو سایت سفارت المان رو باز کردیم که وقت اینترنتی بگیریم و انگار از همه ایران همه میخوان برن المان! از انتخاب واحد دانشگاه بدتر یعنی، باز نمیشد و ارور میداد هی. خسته شدیم، کلافه شدیم، هی فحش دادیم که چرا فقط اینترنتیه ، چند هفته بارها و بارها سعی کردیم وقت بگیریم نشد! و بعد حساب کردیم دیدیم دیگه دیره! با حساب زمان رسیدن دعوت نامه و زمان وقت مصاحبه احتمالی که اصلا معلوم نبود بتونیم کی بگیریمش و زمان دادن ویزا عمرا به کنسرت نمیرسیم، امروزم که یکی زد تو المان چندنفرو با تبر ترکوند و این شد که سفر المان کنسل شد، بعد دیدم خب سیاوش بعدش تو فرانسه س ، میریم یه سری هم به دایی جان شوالیه میزنیم. جناب سفارت تمام وقت هاش تا شیش ماه اینده پر بود و البته که تاریخ کنسرت یکم زودتر! و بدتر اینکه هفته پیش فرانسه رو بدجور ترکوندن و اونجا هم ممنوع شد برای امنیت بیشتر!

کنسرت بعدی توی سوید هست و دارم کم کم میرم رو مخ شوالیه کار کنم اما اگه شانس منه داعش تا هفته دیگه یه سری هم به سوید میزنه:-\

خلاصه که الان نشستم دم سایت خبری قمیشی ببینم کنسرت بعدی کجاس که قراره نریم!!

اخرش اما بد نمیشه، به قول خود جناب سیاوش:

نگو طفلکی منم من، من شهامتم زیاده 

هیچکسی هنوز تو دنیا مثل من که دل نداده 

 

پ.ن. بله بله من هنوز همونقدر خلم که تو پونزده سالگی بودم، بقیه چیزا هم خودتونید!


 
اندر احوالات بعد از ظهر های بیکاری
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : محیا بانو

از حشرات متنفرم! خانه که هستم با دیدن کوچکترین نوع حشره ای از جا میپرم و شاکی میشوم و در سفر و اینها هم که نگوو سخت میشود زندگیم! از دیدن سوسک ها در خانه به گریه می افتم که این از کجا آمده من که همه راه ها را بسته ام!!! و دیدن یک تار عنکبوت دیوانه ام میکند که من تازه همه سوراخ سنبه هارا تمیز کردم! یک بار چیزی شبیه بید لای لباسهای زمستانی بود! کل لباس ها تحویل خشکشویی شد و کل قفسه و کمد و اتاق سم زدایی شد و من چند شب با غصه خوابیدم و هنوز با ترس لباسهارا جا به جا میکنم!!  پنجره ها دو لایه توری دارند و هنوز مشکوکم شاید پشره ی کوچکی که جدیدا در اشپزخانه کشف کردم از لای توری امده!!

هفته قبل هم چند متر توری حسابی خریدم با نوار چسب دار و افتادم به جان بالکن از بیرون!! حالا یک تراس تمیز و بدون حشره هم دارم و میتوانم درش را باز بگذارم!  در خانه هم اکثرا چشمم در حال گشتن و پیدا کردن حشره پشره ای یا مورچه ای یا رد پایی از اینهاس تا از اول تمام موانعی که کار گذاشته ام را چک کنم!

خلاصه که در شرایط واقعا سختی به سر میبرم!!!!:-D


 
دخترک درون آینه همانی که بود, هست!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٤ : توسط : محیا بانو

حسم؟ مثل همیشه س. خوش حال و سر سخت و رنگارنگ و خل و چل و دیوونه و شاد! 

اما خب یکم چاشنی ترس بهش اضافه شده.خیلی کم ها، اما هست. فکر کنم تو لحظه های اول بیست و هشت سالگی تازه دارم معنای ترس از دست دادن فرصت ها رو میفهمم. اینقدر لحظه ها زود میگذرن که یادم میره الان کی و کجاس و من برنامم چیه! کمی ترسناکه خب. ولی در کل حس هیجانم دارم واسه اتفاقا و برنامه ها.

در کل خوبم، خوبه خوب. هم اینور آینه و هم اونورش.


 
زمان در بستر شب خواب و بیدار است*
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : محیا بانو

هر صبح که  بیدار میشوم، به هر جا که میروم تمام روز خود را از سمتی به سمتی و از کاری به کاری می کشانم با وعده ی خواب شب!! تمام روز را با این امید می گذرانم که شب باز می گردد و من با گوش دادن به نفسهای عمیق و آرام تو به خواب می روم...

 

×فریدون مشیری


 
باز هم بیست اسفند من
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : محیا بانو

بلی خوب است!

زندگی در ابتدای بیست و هفت سالگی را میگویم!

راستش هنوز مثل هیجده سالگی ام میترسم اما حقیقا جایی که ایستاده ام خیلی بالاتر از جایی ست که منتظرش بودم. یک چیز را به خودم قول داده ام امشب، هرچقدر دور که باشم، هرچقدر خسته و پریشان و بد، هر کجا و هر گونه، من باید همیشه همینقدر شاد و رنگارنگ و دیوانه باشم و عاشق دخترک داخل آینه!


 
از داستان های من و مترو!
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ : توسط : محیا بانو

چند وقتی بود موضوع دستفروشان مرد در واگن خانمها روی اعصابم بود. ماجرا از تابستان شروع شد که با مترو تجریش میرفتم و در شلوغی واگن خانمها مردی به بهانه ی کور بودن عصا به دست رد میشد و جوراب میفروخت و با هر ترمز قطار ولو میشد روی خانم ها و جالب بود کسی اعتراضی نمیکرد. به من که خورد دعوایش کردم که اصلا نباید اینجا باشی و اینها، و بدتر اینکه چند خانمی دفاعش را کردند که کور است و گناه دارد! کوری که دقیقا میدانست در خروجی کجاست، روبهرویش ایستاد و راحت پیاده شد! پیاده شدم به یکی از ماموران سبز فسفری پوش شکایت کردم، گفت ما کاری نمیتوانیم بکنیم!!! به انتظامات و پلیس مترو رفتم و اعتراض کردم گفتند به ما ربطی ندارد مگر اینکه ان مرد را به خودت بیرون بیاری و به ما نشان دهی! شماره شهرداری را دادند. با جناب شهرداری تماس گرفتم و پس از قطع شدنها و اشغالی های فراوان و پشت اپراتور ماندن ها کسی جواب داد که کاری نمیتوان کرد! نمیتوانید عصبانیت من را درک کنید! در راه بازگشتم باز مردهای فروشنده ی دیگر می آمدند واگن خانم ها و میرفتند، راحت میخوردند به خانم ها (میمالیدند کلمه مناسب تریست اینجا) و هیچ اعتراضی نبود. در همه رفتن ها و بازگشتن هایم، چند ماه است شاکی ام. هر روز و هر روز دستفروشهایی که خودشان را به انواع درد و مرض و کوری و کرو لالی و نفهمی و پاشکستگی و عقب ماندگی و غیره میزنند و به راحتی از لای جمعیت خانمها میمالند و رد میشوند و گاهی شاید کسی اعتراضی کند و بدتر خانمهایی که از اینها خرید میکنند و تشویقشان میکنند. بارها بهشان اعتراض کردم که اینجا واگن خانم هاست و هیچ... چندبار دیگر به ماموران ایستگاه های مختلف اعتراض کردم و برای شهرداری محترم پیغام گذاشتم (بله من آدم سمج و بیکاری هستم). با دستفروشان زن کاری ندارم،  فمنیسم هم نیستم، فقط وقتی برای راحتی به واگن خانم ها میروم دلم نمیخواد یک عوضی به بهانه ی کور بودن دستانش را به من بزند(کاش فقط دستانش باشد) خلاصه که بعد از کلی شکایت و اعصاب خوردی امروز روز خوبی بود! در تمام واگن های بانوان انواع تابلوهای اینجا واگن شماس آقایان حق ورود ندارند و اگر اقایان داخل شدند شکایت کنید و اینجا مکان عمومی ست مزاحمت هارا اعلام کنید تا پدرشان را در آوریم و غیره نصب شده بود و هر قطاری که می آمد بلندگوها اعلام میکردند که آقایان حق ورود به واگن خانم ها را ندارند. مردی که مثلا نمیتوانست حرف بزند و به زور با صداهایی عجیب از ته گلو آدامس میفروخت آمد، بهش گفتم نباید اینجا باشی اهمیتی نداد و به ته واگن بانوان رفت، ایستگاه ازادی پیاده شدم به مامور سبزفسفری پوش شکایت کردم، داخل واگن شد و مرد را بیرون کشید. خوشحالی من قابل وصف نبود!! انگار که در جنگ جهانی چهارم پیروز شدم یا مسابقات جهانی نقاشی بوده و اول شدم! مهم نبود با آن مردک چه میکردند، مهم این بود که فقط یک بار، تنها یکبار و برای اولین بار در این مملکت گل و بلبل من به چیزی که میخواستم رسیدم!!! چیزی که شاید به نظر آنقدر مهم و ارزش پیگیری کردن نداشت ولی برای من به رقابت سختی بدل شده بود! بله! حالا دندان های شکارم بیرون زده اند! هرجا مرد دستفروشی داخل واگن بانوان ببینم گزارش میدهم تا این فرهنگ شود!

بانوان محترم ایران زمین! از اینها خرید نکنید! اینها دلشان برای ما نمیسوزد که جنس ارزان میفروشند! اینها دوطرفه سود میکنند در واگن بانوان!! بفهمید. بیرونشان کنید.

 


 
ثبت است در جریده ی عالم دوام ما؟
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ : توسط : محیا بانو

جمع شدیم گوشه ای، بعد از مدت ها آلبوم های قدیمی را کشیدیم بیرون نشستیم به تماشا و معرفی آدمهای لبخند به لب به دامادها. تفاوت چهره ها و کسانی که دیگر نیستند و ...چقدر روزگار بیرحم است ... بعد سنتورش را کشید بیرون و پس از مدتها شروع کرد نواختن، زیر لب ها زمزمه ای بود. دو نوه ی خانواده آواز میخواندند و گمان میکردند دایی برای آنها می نوازد. مضراب میزد و حالت چهره اش مثل گذشته میشد. در عالمی بود، هر کسی به عالم خود رفت. دیدم تمام کودکی و نوجوانی ام پر از آوای سازهای اوست، زندگیمان را رنگین کرده، در گذشته ی همه مان رد آواها و سازهایش پررنگ مانده. دیدم چقدر حالا همه چیز متفاوت است، چقدر زمان گذشته و ما گذشتیم و چقدر تغییرات و تنهایی نصیبمان شده. ترسیدم... از سی - چهل سال بعد ترسیدم که بچه ها و نوه ها اگر دور هم جمع شوند چیزی نباشد که به هم ربطشان دهد (غیر از وایبر). ردی آوایی نوایی در خاطراتشان مشترک نباشد و یک آرشه یا مضرابِ تنها برایشان نوستالزیک نباشد. آدمها باید حتی با یک نوار باریک به هم وصل باشند در این دنیای سرد مجازی، باید خاطرات مشترک فراوان و عکسهای خندان دور هم داشته باشند. آدمهای یک خانواده باید به هم مرتبط باشند وگرنه که وای به حالشان....


 
یادگارانه
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : محیا بانو

داشتم آرشیوم رو چک میکردم، تو مایه های یاد آوری خاطرات و اینا. نظرات رو میخوندم و میخندیدم. دیدم چقدر دوستای خوب داشتم، دوستایی که هیچوقت ندیدم بعضی هاشون رو اما از روی وبلاگ هامون همو میشناختیم و محرم اسرار بودیم و درددل ها کردیم. هر روز برای هر نوشته ای نظر میدادیم و دلداری ها میدادیم. دیدم توی این نه-ده سال چقدر تغییر کردیم همه. از بین اونهمه ادم الان با دو یا سه نفرشون در ارتباطم اونم خیلی کم. دیدم چقدر گذر زمان همه چیو عوض میکنه. خیلی ها تون وبلاگهاتون رو کلا بستید، دیگه نمیشه ازتون خبری گرفت. دوستای خوبم، دوستای مجازی سالهای پیشم، خیلی هاتون دیگه نمینویسید، ازتون خبر ندارم، گوشه گوشه دنیا پخش شدید، امیدوارم هرجا هستید خوب باشید.


 
چقدر آدمها تفاوت دارند!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳ : توسط : محیا بانو

میگفت باید خیلی آرایش کند! میگفت محل کار همسرش پر از خانوم های خوشتیپ و خوش ارایش روزگار است و میترسد از آنها کمتر جلوه کند برای همسرش. میگفت خواهران همسرش هم خیلی آرایش میکنند و به خودشان میرسند و او اگر مثل آنها نباشد درکنارشان همانند یک روح دیده خواهد شد. بدون تعارف بهش گفتم من ترجیح میدهم مثل روح باشم تا اینکه پوستم را خراب کنم یا مثل بقیه باشم. گفت او ترجیح میدهد آرایش غلیظ داشته باشد، پوست سالم به چه کارش میاید اگر شوهرش به دنبال دیگری برود که زیباتر است. باز هم بدون تعارف گفتم آنها زیبا نیستند، برعکس جبران زشتی شان را میکنند با آن آرایش. گفتم برای خودت ارزش بیشتری قائل شو. گفت نه آنها به چشم زیباتر میآیند. حوصله بحث نداشتم. چیزی نگفتم دیگر. با ابلهان که بحث نمیشود. اینها تفکر زنی 26 ساله است که روزی صمیمی ترینم بوده اما اصلا شبیه من نیست. روزگاری مثلا روشنفکر بوده. حالا هم خوشبخت است ظاهرا !

بعدش خودم به فکر رفتم که این طرز تفکر از کجا می آید؟ من یا از سادگی ام است یا از اعتمادم اما دیدم نسبت به شوالیه اینگونه نیست. به نظرم فقط منم که جلوه میکنم! (اعتماد به نفسم هم که بالاست)  اینکه اینقدر بی اعتماد به شوالیه ات باشی کار قشنگی نیست. اصلا زندگی با مردی که همش میترسی نگاهش دیگری را بپسندد چه حسنی، چه خوبی ای دارد؟؟؟ همش ترس و دلهره و آرایش؟!؟!؟؟  حتی نمیتوانم تصور کنم! فکر میکنم در زندگیم آرامش دارم چرا با چرت و پرت بهمش بزنم؟! مثل بقیه بودن به نظرم خاص که نیست بد هم هست، متفاوت بودن قشنگتر است.

تقصیر خودش هم نیست، شاید اگر شرایطمان در این جامعه بهتر بود، شاید اگر آن فرهنگی که همه ازش دم میزنند و ندارند واقعا بود، شاید خیلی شاید های دیگر بود، آنوقت یک زن جوان اینطور به خاطر ترس از بیوفایی مردش خودش را شبیه عروسک نمیکرد. حقیقا با همه حس بدم دلم هم سوخت کمی.


 
the taste of heaven in your mouth
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ : توسط : محیا بانو

خوراکی هایی هستند با طعم بهشت

خوراکی هایی که حال آدم را خوب میکنند، وقتی غصه داری، وقتی دلت گرفته، وقتی دلت هیچ چیز نمیخواهد، وقتی حتی بغض داری و به زور قورتش میدهی؛ فقط کافیست کسی دستش را با بسته ای پاستیل میوه ای، یا بستنی شکلاتی، یا تکه ای شکلات تلخ یا حتی یک دانه نارنگی یا لیموی ترش به سمتت دراز کند...

وقتی هایی که تلخی، اینها حالت را بهشتی میکنند حتی اگر آدمهای اطرافت را دوست نداشته باشی چه رسد به وقتهای که خوبی.

 

*انواع مافین، کیک شکلاتی و تارت میوه نیز در همین دسته اند.


 
← صفحه بعد