...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
به تو می انديشم
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقتيست که هر شب به تو مي انديشم!!!

 

بازم ديشب خوابتو ديدم. بازم بغلم کردی. گذاشتی سرم رو بذارم رو شونه هات. بازم بهت گفتم دوستت دارم و تو بازم خنديدی. کاش از خواب بيدار نميشدم. کاش تا ابد ميخوابيدم تا تو خواب ببينمت. ولی نه. من ميخوام يه روزی خود ِ خودنو ببينم. ميدونم که ميشه. يه روزی ميام پيشت. اگه گيرت بيارم ديگه ولت نميکنم.  چقدر به نازنين حسوديم ميشه. خوش به حالش. شايد چون تو رو داره. شايد چون هر وقت خواست ميتونه ببينتت. شايدم چون کسيه که تو دوستش داری و ازش تعريف ميکنی ....     خوشحالم که لااقل ميتونم شبا تو خواب ببينمت. ولی تو بايد منتظر باشی چون يه روزی ميام پيشت و اگه بيام ديگه نميرم.

-----------------------------------------------------------------------------

۱۷ روز ديگه ميشه ۶۰ سالت. از حالا بهت تبريک ميگم. هميشه دوستت دارم.

شهر من، من به تو می انديشم، نه به تنهايی خويش

از پس شيشه تو را ميبينم که گرفتی مرا در بر خويش

من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را ميخوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه ميمانم....