...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
سلام
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

من برگشتم. از همه اون عزيزان هم پرسه که تو اين يک هفته به کاغذام سر زدن ممنونم. همتون رو دوست دارم.

..................................................................................

حالا بريم سراغ دلم:

آن روز ها چقدر پاک بودم و بی گناه

با يک نگاه عاشقت شدم

و با يک اشاره دل باختم.

وقتی به دلبستن خود فکر ميکنم

از آن همه سادگی خنده ام ميگيرد.

من اشتباه کردم

من به يک نگاهت دل باختم

و اينک به صد اشاره آن را پاک کردم

و ميدانم آنچه بايد، اتفاق می افتد

پس خود را به سرنوشت می سپارم

و منتظر ميمانم

تا او برگردد.

 

ای که سیاه چشمات ، همرنگ روزگارم...