...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
درخت سرو من...
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

تو کدوم کوهی که خورشيد از تو دست تو می تابه

                                        چشمه چشمه ابر ايثار روی سينه تو خوابه

تو کدوم خليج سبزی که عميق اما زلاله

                                        مثل آينه پاک و روشن مهربون مثل خياله

کاش از اول می دونستم که تو صندوقچه قلبت

                                        کليدی داری برای درای هميشه بسته

کاش از اول ميدونستم که تو دستای نجيبت

                                        مرهمی داری برای زخم اين هميشه خسته

تو به قصه ها شبيهی ساده اما حيرت آور

                                       شوق تکرار تو دارم وقتی ميرسم به آخر

تو پلي، پل رسيدن توی گردابه ترديد

                                       منو رد ميکنی از رود منو می بری به خورشيد

 

***

 

داشتم برميگشتم خونه، تا پيچيدم تو کوچه دوباره ديدمش. مثل هميشه قد بلند، جذاب، مهربون، ساده و زيبا. هميشه اين ساعت ميبينمش. دوباره نگاه مهربونشو انداخت بهم و خنديد. انگار ميخواست برم پيشش. با اينکه خيلی خسته بودم ولی رفتم طرفش. يه نگاه به قد و بالاش کردم. دستمو کشيدم رو تنش و ياد همه خاطراتی افتادم که ازش داشتم. از بچگی باهاش بزرگ شدم. هميشه به حرفام گوش ميکرد. هنوزم وقتی دلم می گيره باهاش حرف ميزنم. مردمی که رد ميشن فکر ميکنن خلم ولی من دوستش دارم. اين درخت سرو بزرگ و قشنگ تنها کسيه که خوب به حرفام گوش ميده و نصيحتم نمی کنه. يه بار وقتی دلم خيلی گرفته بود بهم اجازه داد رو تنش يادگاری بنويسم، منم نوشتم: توبرايم يک دنيايی.

امروز دستم و کشيدم رو اين نوشته که حدود ۵،۶ سالی از عمرش ميگذره و بهش گفتم: هنوزم دوستت دارم ولی دنيای من کس ديگه ست، کسی که روز وشب ديدنش آرزومه. بهم خنديد گفت: اگه واقعا بخوای بهش ميرسی. حرفش کمی آرومم کرد. سرمو گذاشتم رو تنش. گفت: ديگه چيه؟ بازم گرفته ای. همون طوری که سرم رو تنش بود گفتم: ازش خبری ندارم. بيشتر جای اينکه ناراحت باشم نگرانشم. هيچوقت اينطوری بيخبرم نذاشته بود. گفت: هر کسی ازرش دوست داشتن نداره. وقتی نميشناسيش ... (با يه لبخند کوچيک) هر کار دلت ميگه بکن ولی حواستو جمع کن. گفتم: دوستش دارم چون مهربونه، چون منو ميفهمه، چون وقتی از آرزو هام حرف ميزنم مثل خيلی ها بهم نميخنده، چون يه نقطه مشترک داريم. دلم ميخواد بيشتر بشناسمش ولی هيچوقت در دسترس نيست. گفت: بازم ميگم اگه واقعا بخوای ميتونی. نميدونم اين جمله چی  داره که هروقت بهم ميگه آروم ميشم. گفت: برو خونه يه دوش بگير و بخواب. مطمئنم امروز ميبينيش. خنديدم. ماچش کردم و رفتم طرف خونه.  

باورم نميشه. تونستم ببينمش. بلاخره اومد. دلم خيلی براش تنگ شده بود. درخت گلم مرسی...  

دلم ميخواد بيشتر بشناسمش...