...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
تموم شد...
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

اولين روزی مدرسه رفتم رو خوب يادمه. چقدر دلهره داشتم. وقتی مامانم رفت کلی گريه کردم. ولی بدش واسم عادی شد. خيلی وقتا از مدرسه خسته می شدم. دلم ميخواست ديگه نرم. وقتی دوران دبستان تموم شد چقدر گريه کردم. دلم واسه همه دوستام تنگ ميشد. زمان گذشت و من بالا تر وبالا تر رفتم. و تو اين مدت هر روز از درس و مدرسه خسته تر و خسته تر ميشدم. دوران راهنمايی هم تموم شد. برای دوری از دوستام و تموم شدن يه دوره ديگه هم غصه خوردم. يادمه آخرين روز با دوستام نشستيم تا ميتونستيم گريه کرديم. وبعد رفتم تو يه دوره ديگه. چقدر درسا سخت بود. از همه چی دلزده شده بودم. فقط آرزو داشتم اين دوران مدرسه رفتن تموم شه و من راحت شم. يادم مياد سر اتنخاب رشته چقدر با اطرافيانم حرفم شد. من ميخواستم برم فنی حرفه ای که يه سال زور تر درسم تموم شه اونا ميگفتن تو فقط بايد بری رياضی بخونی.(فقط هم رياضی،خدابخواد چقدر کم اشتها بودن) رفتم گرافيک. پيش خودم فکر کردم من که بايد تا آخرش بخونم بهتره که درسی رو بخونم که بهش علاقه داشته باشم. اين دو سال آخر به اندازه همه سالهای قبل بهم خوش گذشت. اينقدر تو مدرسه خوب بود که اصلا دلم نمی خواست برم خونه. هر روز بزن و بکوب. هر روز يه شيطونیه تازه. چه شيطونيا و اذيت ها که نکردیم. يه بار در مدرسه باز بود با بچه زديم بيرون. انگار نه انگار  سر اين کار چه پدری ازمون در آوردن. يه بار ديگه درس نخونده بودم کلاس جغرافی رو دودر کردم.  زنگ که خورد داشتم ميرفتم طرف کلاس که معلمه جلوم در اومد و يه لبخند حسابی بهم زد.  ۲هفته در ميون سر کلاس تاريخ هنر می افتادیم بيرون، گريه معلم رو در آورده بوديم.

 آخــــــــی چه روزايی بود. تازه احساس ميکردم مدرسه رو دوست دارم که تموم شد. امروز آخرين روز کارآموزی بود يا بهتره بگم آخرين روز مدرسه. آخرين روزی که اون لباس فرم بيچاره رو که يه روزی سبز يشمی بود و دلم نميخواست تنم کنمش و حالا هر تيکش يه رنگی بود رو تنم ميکردم. امروز آخرين روز من به عنوان يه بچه مدرسه ای بود. آخرين روزی که با دوستام کف حياط مدرسه ولو شديم و با هم نون و پنيرو گوجه خورديم. صبح که از خواب پاشدم با خودم گفتم ديگه تموم شد. ولی وقتی دوستامو ديدم، وقتی دوباره شروع کرديم شلوغ کردن و آب بازی کردن دلم گرفت.ديگه هيچ وقت نمی تونم باهاشون اينقدر آب بازی کنم که آب تا ۲  ساعت بعدش ازم قطره قطره بچکه. منی که يه روزی آرزو داشتم ديگه مدرسه نرم امروز دلم ميخواست بازم ميتونستم برم مدرسه.

بلاخره ديپلمم رو گرفتم. انظباتم رو داده بودن ۵/۱۹   فکر ميکردم ريز ۱۶ ميشه. از معدل دیپلم ميگذريم... .  وقتی مدرکمو دادن دستم باورم شد که ديگه همه چی جدی جدی تموم شده. يازده سال گذشت. خيلی زود تموم شد.دلم واسه همه چی تنگ ميشه.

 

و حالا من تو يه دوره جديدم...

...................................................................................

اينم واسه خودش که ديشب به يادش تا صبح خوابم نبرد:

تو خود عشقی که همزاد منی

                     تـو سکـوت منـو فـريـاد منـی