...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
دل من ميتنگد...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

بشنو از رنج هايی که کشيدم:

 چندی پيش در ساعات دير وقت شب که از گرسنگی در حال مردن بودندی تکه نانی در گوشه ای يافتندی و با ذوق فراوان در حالی که آن را گاز ميزدم راهيه اتاقم شدندی . همانگونه که نان را تناول کردندی و راه رفتندی به ناگاه حس کردم که پای مبارک رفت بر روی چيزکی. حيوان بينوا که فکر ميکنم او هم همانند من از گرسنگی از خانه بيرون آمده بود مقدار زيادی زير پای مبارک له شد و هنگامی که من او را ديدندی که بدان صورت بر زمين افتاده بود و هر پايش سويی بود، چنان جيغی کشيدندی که مادر مهربانم ميخواست مرا با حيوان بينوا از خانه بيرون کند.و من تا پاسی از شب در حال شستن پای مبارک بودندی.

و اين خاطره ای بود از يک شب گرم تابستانی و انشاالله که شما عزيزان من همی شاد گشته باشيد.

 

.........................

و اينک سخن عشق خوش است:

به تو که فکر ميکنم از هميشه بهترم

وسط غربـت آب صدفـی شنـاورم

به تو که فکر ميکنم باغ خوش غزل منم

منجوق و پولک منم بهترين ململ منم

دستمو بگير   دستمو بگير

تو رو که می نويسم دست من خوشبو ميشه

دسته نرگس ميشه، ناف صد آهو ميشه

به تو که فکر ميکنم ساز خوش صدا منم

رقص يک پر در هوا رقص واژه ها منم

دستمو بگير    دستمو بگير

 

.........

دل ما برای همگان تنگيده خواهد شد

و اينک من اين بنده بينوا که همی هفته ديگر بايد آزمون کشنده و جان فرسای کنکور را بگذرانم به شما عزيزان خبر ميدهم که تا هفته ای از من خبری نبوَد و اگر انشاالله (که البته بعيد می باشد) از آزمون زنده برگشتندی، باز هم برايتان خواهم نوشتندی و شما مارا حلال کنيد اگر که باز نگشتندی.