...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
برو مسافر من...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

خداييش اصلا حس و حال نوشتن ندارم. خيال هم نداشتم تا بعد اين کنکور لعنتی چيزی بنويسم. اما امشب دلم خيلی گرفته بود. گفتم بيام اين شعر و بنويسم شايد يکم دلم وا شه.

برو مسافر من برو سفر سلامت                       نگو که روز دیدار بمونه تا قیامت

تا وقتی زنده هستم منتظرت می مونم                 برو خدا به همرات درد و بلات به جونم

این لحظه های آخر بگو میمونی پیشم                از فکر رفتن تو دارم دیوونه میشم

می خوام به دورت امشب پروانه وار بگردم        به این امید که شاید بگی که برمیگردم

آرزو دارم امشب با تو هرگز نمیره                  سپیده ای نباشه تو رو ازم بگیره

برو مسافر من برو سفر سلامت                      نگو که روز دیدار بمونه تا قیامت

 

 

دعا کنيد، واسه جفتمون. اول واسه اونی که خيلی دوستش دارم تا تو اين مدتی که نيست سلامت و شاد و سرحال باشه، دوم واسه من که اين کنکور خونه خراب کن رو خوب بدم.

خوب زود باشيد ديگه. من بی صبرانه منتظر تا برامون دعا کنيد. همتونو دوست دارم

...