...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
کنکور به ياد ماندنی...
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

سلام عزيزم،عزيزم سلام

ديريم ديم ديريم ديم

دوست دارم عاشقتم وسلام

دارام دام دارام رام

................................................................................

آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

بلاخره تموم شد. انتظار به سر رسيد. من الان آزادم. آزادم تا هر وقت که بخوام هر کاری که بخوام بکنم...

من خوشحالم،من خوشحالم،من خوشحالم،من خوشحالم،من خوشحالم،من خوشحالم.....

خوب نسبت به اون چيری که فکر ميکردم خيلی آسون بود. البته خيلی هم خنده دار بود. امروز از صبح اتفاقايی افتاد که گفتنشون خالی از لطف نيست:

شب قبل از کنکور تا ساعت ۲:۳۰ ،۳ بيدار بودم. نه اينکه استرس داشته باشم  با اونی که خيلی دوستش دارم کلی حرف زده بودم واسه همين خوابم نمی برد. بعد که به زور خوابيدم ساعت ۵ پاشدم تا نگاه آخرو به جزوه ها بندازم. نميدونم چی شد يهو خوابم برد. درای حوزه رو ساعت ۷ می بستن. من اينور تازه ساعت ۷ از خواب پريدم. خانواده همه از من خواب تر. اينارو بيدار کردم. مامانم هی جيغ ميزد ديرت شد. منم عين خيالم نبود.انگار نه انگار کنکوره!!! خيلی خونسرد حاضر شدم و راه افتاديم. تو ماشين اين مامانم منو بيچاره کرد: پاکن برداشتی؟ چند تا مداد داری؟ مداداتو خيلی تيز نکن. به حرف کسی گوش نده؟ اين کارو بکن. اون کارو بکن... . خلاصه رسيديم. اول آقاهه رام نداد. گفت دير اومدی. منم خونسرد گفتم عيب نداره. خداييش بدم هم نمی اومد نرم تو. بهش گفتم هر جور راحتيد ولی اگه بزاريد برم تو ميشم نفر اول. آقاهه خنديد و گفت بدو. هميشه شنيده بودم کنکور خيلی جديه و خيلی سخت ميگيرن. رفتم تو ديدم خر تو خره. انگار نه انگار اومدن کنکور بدن. هيشکی رو صندليش نشسته بود. همه راه ميرفتن و با هم گپ ميزدن. خلاصه جامو پيدا کردم و نشستم. مراقبا اومدن و برگه هارو دادن. هر کی رو نگاه ميکردم داشت ميلرزيد. همه دلهره داشتن. من اصلا عين خيالم هم نبود. نکنه مشکل دارم که نگران نيستم؟ حتما يه چيزيم هست!! بعد يه خانومه از پشت بلندگو کلی چرت و پرت گفت آخرش هم گفت:برای شادی روح امام خمينی بنيان گذار جامعه اسلامی ،برای سلامتی آقای خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی، برای سلامتی فلانی و فلانی و فلانی و...  ۳ تا صلوات بفرستيد. باورم نميشد. از تو کل سالن به اون بزرگی حتی يک نفر هم صلوات نفرستاد. همه همديگرو نگاه ميکردن. خلاصه. برگه هارو دادن و شروع شد. يه دستمو گذاشتم زير چونم و شروع کردم خوندن: سوال اول بلد نيستم. سوال دوم بلد نيستم. سوال سوم ايضا.... همينجور ۱۰ دقيقه ای فقط داشتم سوال هارو ميخوندم. يهو يکی زد رو شونم: عزيزم اينا کتاب قصه نيست که دستتو زدی زير چونت و ميخوني، بشين جواب بده. به خودم اومدم. داشتم به ديشب فکر ميکردم. حواسمو جمع کردم و رفتم تو مساله های رياضی. پنجره ها باز بودن و رو به خيابون. منم نزديک يکی از پنجره ها بودم. همچين که داشتم با يه نامعادله سر و کله ميزدم يهو يکی از بيرون داد زد: نمکيـــــــه. دمپايی... سبد... . نمکــــــــــــی...... . انگار نه انگار جلسه کنکوره. همه بلند بلند ميخنديدن. خلاصه طرف رفت و ما بازم غرق سوال ها شديم ولی نه تمومی نداشت: بدو بدو هندونه شيرين. بدو تموم شد. بدو هندونــــــــه. با همه وجودش داد ميزد. اينبار ديگه مراقب ها هم با بچه ها ميخنديدن. خدای من عجب جلسه کنکوری. دفترچه های اختصاصی رو دادن.ساعت طرفای ۱۱ بود که تموم کردم. تا يه ساعت ديگه من چيکار کنم؟ داشتم فکر ميکرد که چقدر بدنم درد ميکنه که از يکی از خونه های اطراف صدا بلند شد: من تو رو ميخوم تو رو ميخوام اونارو نميخوام. هيشکی حواسش به کنکور نبود. پشت سريم داشت با آهنگ واسه خودش ميخوند. واقعا خر تو خر بود. بعد يک ربع طرف تصميم گرفت ضبط و خاموش کنه. آخیــــــــــش. راحت شدم. داشتم واسه خودم به ديشب فکر ميکردم که خوابم برد... يکی زد رو شونم: پاشو خانوم کتابتو خوندی خوابت برد. پاشو همه رفتن. يه نگاه به اطرافم انداختم.  تقريبا هيشکی تو سالن نبود.. خيلی رله پاسخنامه رو تحويل دادم و رفتم بيرون. ......تموم شد...... دارم به اين فکر ميکنم که اگه بچه های نظری بودن و کنکور سراسری اونا بود مطمئنا اينجوری نبود. خيلی جدی تر و سخت تر برگزار ميشد. بچه های فنی همينن ديگه. چيکار ميشه کرد...

ـ**ــ**ــ**ــ**ــ**ــ**ــ**ــ**ــ**ــ**ــ**ــ**-

مگه ميشه تو نباشی جون من بسته به جونت

تو فقط اشاره ای کن عشقمو بدم نشونت

مگه ميشه تو نباشی، تو نباشی من می ميرم

تو هجوم بی کسی ها دستای تو رو می گيرم

عزيزم از امروز ديگه همه وقتم ماله توئه

...