...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
مرگ پايان کبوتر نيست...
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

خوابيدی بدون لالایی و قصه             بگير آسوده بخوا بی درد و غصه

ديگه کابوس زمستون نمی بينی        توی خواب گلای حسرت نمی چينی

ديگه خورشيد چهرتو نمی سوزونه     جای سيلی های باد روش نمی مونه

ديگه بيدار نميشی با نگرونی            يا با ترديد که بری يا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی            قانون چنگلو زير پا گذاشتی

اينجا قهرن سينه ها با مهربونی        تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای ديگه          اونجا که خدا برات لالايی ميگه

ميدونم ميبينمت يه روز دوباره           توی دنيايی که آدمک نداره

..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-..-

تا قبل از اينکه بره بين خودمون زندگی ميکرد. همينجا، تو همين مملکت. با اينا بود. از همون قديما طرف اينا بود، ولی هيشکی قدرشو ندونست. هيشکی حالشو نپرسيد. فرهاد مهراد، خواننده چند نسل... ساده، باسواد، مهربان اما فراموش شده. حتی اجازه برگذار کردن يه کنسرت رو بهش ندادن و اون رفت خارج از کشور(حالا کدوم خارج نميدونم) تا بخونه، تا صداش رو به گوش علاقه منداش برسونه. اون اونجا توی صحنه، با يه پيانو و با صدايی به وسعت دريا و سوت هايی که دلنشين بودن و اينجا کاست هايی که شايد به زور مجوز پخش گرفته بودن. هيچوقت نديدم تو تلوزيون يکی از آهنگ هاشو پخش کنن. هيچوقت ازش حرف نزدن، اما وقتی رفت تازه يادشون افتاد که فرهادی بود... فرهادی که توی تنهايی و غربت مرد... و حالا که سالگرد فوتش رسيده همه جا از ميگن، تعريفشو ميکنن و ترانه هاشو پخش ميکنن و اين بدتر از فراموشيه...

 

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب

منو ميبره کوچه به کوچه

باغ انگوری باغ آلوچه

دره به دره صحرا به صحرا

اونجا که شبا پشت بيشه ها

يه پری مياد ترسون و لرزون

پاشو ميزاره تو آب چشمه

شونه ميکنه موی پريشون

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب

منو ميبره ته اون دره

اونجا که شبا يکه و تنها

تک درخت بيد شاد و پر اميد

ميکنه به ناز دستشو دراز

که يه ستاره بچکه مثل يه چيکه بارون

به جای ميوه ش سر يه شاخه ش بشه آويزون

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب

منو ميبره از توی زندون

مثل شب پره با خودش بيرون

ميبره اونجا که شب سياه

تا دم سحر شهيدای شهر

با فانوس خون جار ميکشن

تو خيابونا سر ميدونا

عمو يادگار مرد کينه دار

مستی يا هشيار خوابی يا بيدار

مستيم و هشيار شهيدای شهر

خوابيم بيدار شهيدای شهر

آخرش يه شب ماه مياد بيرون

از سر اون کوه بالای دره

روی اين ميدون رد ميشه خندون

يه شب ماه مياد...

 

روحش شاد و يادش گرامی باد...

 

(با عرض پوزش اين نوشته دو روز ديرتر نوشته شد)