...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
...
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

«زندگی خالی نيست:

مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست،

آری

تا شقايق هست،

زندگی بايد کرد.»

 

من تو را همانگونه که هستی ميخواهم

روی سخنم با توست

معبود خوبم

تو هر کجا که باشی برايم عزيزترينی

پس از حکم خداوند نترس

که در اين دنيای سرد و خاموشم

تو خورشيد هستی

خورشيدی که هرگز غروب نخواهد کرد

و بينديش به فرداهايی زيبا...

 

دنيا همه هيچ و کار دنيا همه هيچ

يارا، تو برای هيچ بر هيچ مپيچ

 

(دوستای عزيزم برای کسی که من خيلی دوستش دارم يه مشکل خيلی بزرگ نگفتنی پيش اومده. از همتون ميخوام که براش دعا کنيد. ما واقعا به دعاهاتون نياز داريم. هم اکنون نيازمند ياری سبزتان هستيم)

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سوتيه هفته:

چند شب پيش خواهرم و داماد اومدن خونمون. رفتم پيششون و ديدم شيرينی آوردن. پرسيدم: خيره... ماله چيه؟ خواهرم گفت:واسه عيد مبعثه. گفتم: اِ... کِی بوده؟ داماد گفت: فرداست! يه نيگا بهم کرد و ديد قيافم مثل کسايی که مطلب رو نگرفتن. اونم که هميشه دنبال فرصته تا بهم گير بده و بقيه بخندن، گفت: ببينم، اصلا ميدونی چه روزیه؟ واسه اينکه نفهمه هيچی بارم نيست سريع گفتم: آره ديگه... همون روزی که پيامبر دست حضرت علی رو بالا آورد و گفت بعد من مولاتون عليه!!!

آبجی:            داداشی:               داماد:

داماد نگاهی بهم انداخت و گفت: واقعا که... آبرو هرچی بچه مسلمون بود بردی. تو خيره سرت ۱۱ سال بينش خوندی!!! بيچاره اونی که مياد تورو بگيره!.... من اگه جای مامات باشم به هيشکی نميگم يه دختر دم بخت دارم!

و اين بود يک خاطره از من. محيا هستم، ۸ ساله از تهران!

 

تبصره:

(ببينم من دم بختم؟ اگه هستم پس چرا هيشکی نمياد دم خونمون)