...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
ما شديم و کهکشانی از جدايی در ميانمان...
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

اگر به خانه من آمدی ای مهربان

برای من چراغ بیاور

و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...

 

 

 

*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*

 

دخترك خنده كنان گفت كه چيست؟

راز اين حلقه زر

راز اين حقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر

راز اين حلقه كه در چهره او

اين همه تابش و درخشندگي است

مرد حيران شد و گفت:

حلقه خوشبختي است, حلقه زندگي است

همه گفتند: مبارك باشد

دخترك گفت: دريغا كه مرا

باز در معني اما شك باشد

سالها رفت و شبی

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر

ديد در نقش فروزنده او

روزهايي كه به اميد وفاي شوهر

به هدر رفته, هدر

زن پريشان شد و ناليد كه وای

واي اين حلقه كه در چهره او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه ی بردگی و بندگی است

.....!!!!!!!!!!

 

يعنی واقعا اينجوريه؟ من خودم فکر نميکنم اينطوری باشه. من اون حلقه رو(که البته هنوز ندارمش) دوست دارم. به نظرم خيلی قشنگه و دوست داشتنی، اما خيلی هارو می شناسم که همينطوری فکر می کنن. ميخوام بدونم چند نفر از شماها مثل من فکر ميکنيد، برام بنويسيد.

*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*

 

من بودم و یک دنیا تنهایی

چشمانت را دیدم

ما شدیم و یک کهکشان جدایی

 

 

( دلم خيلی گرفته بود، يه رنگی عوض کردم شايد دلم واشه. اگه بد شده يا مشکلی داره بگين درست کنم)