...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
عجيب و باورنکردنی!!!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

من اومدم........ هول نکنيد... يواش...خيله خوب بابا الان ميگم...

بدين وسيله قبوليه خودم رو در کنکور کاردانی پيوسته در رشته ی گرافيک به همتون تبريک ميگم!!!

البته اين فقط مال مرحله ی اوله. مرحله دوم، عمليه و خيلی اميدوارم که توی اين مرحله هم قبول شم. (اونايی که کارامو ديدن ميدونن که ميتونم!)

جمعه صبح ساعت ۸:۳۰ من طبق معمول خواب بودم(وسط پذيرايی بين مبلها) که:

 مامان(در حال داد زدن): محيــــــا... شماره شناسنامت چنده؟ خالت ميخواد تو اينترنت ببينه قبول شدی يا نه! 

من: ول کن بابا. بگو من قبول نميشم بيخود نگرده.

مامان: خفه. حالا امتحانش که ضرر نداره. بگو چنده؟

من:۱۲۸۶۰ ، ولی بيخودی دارن اکانتشون رو حروم ميکنن.

(از همون وقتی که از سر جلسه اومدم تقريبا مطمئن بودم که قبول نميشم. هرکی هم می پرسيد ميگفتم که اميدی نداشته باشه)

مامان(در حال صحبت کردن با تلفن): چی......... جون من........ راست ميگی...... مطمئنی؟... دقت کن شايد اشتباه شده ها...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مرسی دستت درد نکنه.

مامان در حال گفتن اينا بود که من از جام پريدم. باورم نميشد. اين امکان نداشت. خودم ميدونستم که چه گندی زدم! حتی يک درصد هم احتمال نميدادم. خدايا مرسی............. بعد به خودم اومدم و ديدم که دارم گريه ميکنم. مامانم از منم خوشحال تر بود... همچين بغلم ميکرد که تو کل اين ۱۸ سال بغلم نکرده بود!!!!

و بعد شروع شد. اول از همه موبايلی که قولش رو بهم داده بودن( البته چون فکر نميکردن قبول شم) ازشون گرفتم و بعد دستورات بعدی..... آخـــــــــــــــــــی چه حالی ميده... همه چی اونيه که من ميخوام. واقعا چقدر اين دانشگاه خوب و بدرد بخوره!!! من واقعا دارم لذت ميبرم............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب حالا ميرسيم به تشکرات. اول از همه از امدادهای غيبی تشکر می کنم!! که اون وسطا واقعا به درد خوردن! بعد از برادر بنده خدا و بيچارم که ۲ هفته ی آخر منه خنگ و اسکل رو تحمل کرد و باهام کلی رياضی کار کرد. بعد، از تنها اميد زندگيم تشکر ميکنم که ميتونم به جرئت بگم که اين ۲ هفته ی آخر اگه درست و حسابی درس خوندم فقط به خاطر اون و قولی که بهش داده بودم، بود.عزيز دلم مرسی... اگه دعا های اين مهربون نبود شايد قبول نميشدم.( من به دعا خيلی اعتقاد دارم). بعد ميرسيم به خودم، من واقعا زحمت کشيدم و خسته شدم!! دستم رد نکنه!!! و در پايان ميرسم به شما هم پرسه های عزيزم که منو تنها نميذاريد و حتما بهم تبريک ميگيد و دعا ميکنيد که تو مرحله دوم هم موفق شم. از همکاريه همتون ممنونم. دوستتون دارم...

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

 

عشق من بیقرارم تو، اما                  من تو را دوست دارم تو، اما

من فراموشی خاطراتم                    احتمالا غبارم تو، اما

هیچکسی اینطرفها ندارد                  هیچ کاری به کارم تو، اما

برگ زردم بلی می پذیرم                 پوچ و بی اعتبارم تو، اما

دردناک است اما درست است           من کمی خنده دارم تو اما

صورتم سرخ آری قشنگ است          از درون هم انارم تو، اما

فصل ها از بهارم گذشتند                خوب، تمام است کارم تو، اما

ابر آمد و خود را رها کرد              بر لب پر شیارم تو، اما

گریه حتی دمی می نشیند                روبه رویم، کنارم تو، اما

باز در چشم من خیره ماندی            باز بی اختیارم تو، اما

قلعه ماسه ام روی ساحل               سخت ناپایدارم تو، اما

بی دفاعم سپر هم ندارم                 چشم اسفندیارم تو، اما

آخر ای دل، دل دل ندادن               من دچارم دچارم تو، اما

گوش کن من رگ خشک باغم           من کجا جویبارم تو، اما

من سنگم نه آینه حتی                    با شکستم چه کارم تو، اما

بی وفا سنگ را بین که هر دم          می کند گل نثارم تو، اما

ابر در ابر در ابر در ابر               در خودم سوگوارم تو، اما

زخم پاشیده شب را به جانم            مرگ دنباله دارم تو، اما

آخر ای ماه ای ماه ای ماه             بی تو کمبود دارم تو، اما

شبم را به فردا گره زد                 لحن غمگین تارم تو، اما

شیهه اسب من را خریدند              اینهم از افتخارم تو، اما

کوچه ها ساکت و غمزوزه باد        عابری سایه وارم تو، اما

من خودت را به تو می سپارم         جز تو چیزی ندارم تو، اما

شعر خوبی نشد، پس ببخشید           در غزل تازه کارم تو، اما

 

همترانه یاد من باش....بی بهانه یاد من باش....

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

 ضميمه: گفته بودم تا ۲ هفته ای اينورا نميام ولی ديدم نميتونم بدون کامی و نت، زندگی کنم! اگه بدونيد اينجا الان چه خبره! هرچی تو اتاق ها بوده ريختيم تو هال و پذيرايی تا اتاقا رنگ شن. به همين خاطر کامی هم جمع شد. اما من از اونجايی که خيلی رو دارم و اين قبولی بيشترش هم کرده! خيلی راحت کامی رو وسط خونه، بين لحاف و تشک ها و تخته پاره ها، سرهمش کردم و الان در خدمتتونم!