...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

می دونی که خیلی دوستت دارم، می دونم که نمی دونی بیشتر از عشق عاشقتم...

می دونی که بدون تو زندگی برام پوچه، می دونم که نمی دونی بعد از تو دیگه زندگی وجود نداره...

می دونی که بدون تو عاشقی برام عذابه، می دونم که نمی دونی بعد از تو دیگه قلبی نیست برای عاشق شدن... 

می دونی که اگه از پيشم بری لحظه های زندگی برام پر از درد و عذاب می شه، می دونم که نمی دونی بدون تو دیگه لحظه ای باقی نیست برای ادامه زندگی...

می دونی که همه فکر و زندگی من تو شدی و تمام لحظه ها اسم قشنگت رو را تو قلبم زمزمه می کنم، می دونم که نمی دونی از زندگی برایم عزیز تری، زندگی در مقابل تو برام کمه، تو دنیای من شدی عزیزم...

می دونی که تو لایق این قلب عاشقی، می دونم که نمی دونی تو لایق تر از اونی هستی که تصور میکنی!

می دونی که بدون تو من تنهای تنهام، می دونم که نمی دونی تنها تر از من دیگه نیست!

می دونی که خیلی بیقرارم و انتظار میکشم که به تو برسم و تو رو بغل کنم، می دونم که نمی دونی از این انتظار دیگر خسته و دلشکسته شده ام...

می دونی که از این دوری و فاصله ها خیلی وقتا چشمام خیسه، می دونم که نمی دونی دیگه تو چشمام اشکی نمونده!

می دونی که آرزو دارم دستات رو تو دست بگیرم و ببوسمت و تو منو به آرزوهام برسونی، می دونم که نمی دونی تو همه آرزوهای منی!

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

 

خيلی وقته ديگه بارون نزده

رنگ عشق به اين خيابون نزده

خيلی وقته ابری پرپر نشده

دل آسمون سبک تر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها

مثل بغض توی سينه ی منه

ابر چشمام پر اشکه ای خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوريه تو بدجوری دلتنگ شده

بعد تو هيچ چيزی دوست داشتنی نيست

کوه غصه از دلم رفتنی نيست

حرف عشق تو رو من با کی بگم؟

همه حرفا که آخه گفتنی نيست

خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوريه تو بدجوری دلتنگ شده

...

 

ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ

سوتيه هفته:

چند روز پيش بايد ميرفتم جايی، ديرم شده بود خفن. رفتم سر خيابون و منتظر تاکسی شدم. تو کيفمو نيگا کردم ديدم همش هزاريه( منظور اينکه من خيلی پولدارم!) اصلا پول خورد نداشتم. با خودم گفتم خوب اولش به راننده ميگم. ۵ دقيقه گذشت و منم بدجور ديرم شده بود. يه تاکسيه واسم نگه داشت. درو وا کردم و با عجله گفتم: آقا من پول خردم هزاريه. سوارم ميکنيد؟ حالا فکر کنيد راننده یه مرد جوون بود، يه پسر و دختر ديگه هم تو تاکسی بودن. همه چند ثانيه نيگام کردن و بعد راننده (همراه با لبخند) گفت: چرا که نه؟ از خدامه شما مسافرم باشی. وقتی اينو گفت تازه احساس کردم حرفم مشکلی داشته که اين جوابو داده. يکم فکر کردم ديدم وای چه حرف ضايعی زدم. سريع گفتم: منظورم اينه همش هزاری دارم.( وای اينکه خراب شد) يعنی پول خرد ندارم اگه شما داريد بهم بديد! (اينکه بدترش کرد. خدايا من چرا اينقدر ضايعم) راننده خنديد و گفت: حالا چرا هول کرديد. بفرماييد بالا. من هرچی پول خرد دارم ميدم به شما. ديدم خيلی خراب کردم اينم که خوشش اومده داره فاميل ميشه گفتم: ببخشيد مسيرمون بهم نميخوره، شما بفرماييد بريد. (اين چی بود من گفتم؟؟) طرف خنديد و گفت هرجور راحتيد و رفت.  

آخه چرا من بايد اينقدر ضايع باشم. خدايا... ميترسم جدی جدی هيشکی منو نگيره...