...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
من که بی تو هیچی نیستم، با تو لبریز ستاره ام!
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

 

امروز یکی از قشنگترین روزای پاییزیه. چرا؟ به دلایل مختلف:

اول اینکه تولد یه دوست خوب و سیاوشیه

*مسعود جان تولدت مبارک*

امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق و سلامت باشی و البته سیاوشی ! ( از وقتی تو وبلاگت تولدم رو تبریک گفتی همش انتظار این روز رو می کشیدم که تلافی کنم! آخیــــــــــــش... راحت شدم!)

دوم اینکه امروز من اولین بارون پاییزی رو با همه وجودم حس کردم. خیلی حال میده که زیر اولین بارون قدم بزنی و بذاری تا قطره های بارون وجودت رو بشورن و تازه بشی....!

سوم اینکه من برای اولین بار به خودم جرعت دادم و به سیاوش زنگ زدم! که البته طبق گفته دوستان مثل همیشه رو پیغام گیر بود و منم عین این احمقای پیغامگیر ندیده و البته سیاوش ندیده هرچقدر تونستم گفتم دوستت دارم. امیدوارم نازنین نشنوه چیا گفتم!

و از همه مهمتر که امروز تولد کسه دیگه ای هم هست. کسی که برام خیلی عزیزه...

 عزیزم، نمیخوام با کلمات بازی کنم و قصه سرایی کنم. میخوام حرفم ساده و روون باشه. همه عشقم رو، همه شادیم و خوشحالیم رو تو چند جمله میذارم اینجا:

عزیزترینم تولدت مبارک. از خدای مهربون به خاطر این روز قشنگ تشکر میکنم و میخوام که همیشه سلامت و موفق و شاد و خوشبخت باشی (البته در کنار من!)

 

                                                       *********تولدت مبارک*********

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

                                                 زندگیـم با بـودنت درست مثـل بهشته

 

هدیه ی من.......

برای روز ميلاد تن خود منه آشفته رو تنها نذاری

برای ديدن باغ نگاهت ميون پيکر شب ها نذاری

همه تنهايی ها با من رفيقن منو در حسرت عشقت نذاری

برای روز ميلاد تن خود منو دور از دل و ديدت نذاری 

دلم دلتنگه و مهرتو می خواد دلم رو در پی غم ها نذاری

ميام تنها توی قلبت می شينم منو قلبت رو جايی جا نذاری

عزيزم جشن ميلادت مبارک منو اون سوی جشن دل نذاری