...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم!
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

 

در سينه دلم گم شده است
تهمت به که بندم؟

غير از تو در اين خانه کسي راه ندارد

------------------------------------------------------------------------

فکر کن، واستادی سر يه دوراهی و دوتا آرزوی بزرگ داری و هر دوش رو دوست داری بعد هر کدوم اينا تويه راه باشن! وای که چقدر انتخاب سخته. من هنوز يه همچين دوراهيه سختی رو کاملا ندارم اما از حالا بهش فکر کردم. خيلی زياد فکر کردم. توی اين شبای مهم، از کريم خواستم تا کمک کنه. حالا هم راهمو پيدا کردم. حالا ميدونم که خوشبختی من تو کدوم راهه. نمی دونم شايد اشتباه باشه اما من انتخابم رو کردم. به همتون هم نصيحت ميکنم: هر وقت، توی هر چند راهی که گير کردين، اونی رو انتخاب کنيد که دلتون ميگه. راهی که توش عشق باشه، کسی باشه که دوستت داشته باشه و دوستش داشته باشی.  

--------------------------------------------------------------

هر کسي تو چشم من خيره بشه
غم تنهاييم باور ميکنه
آرزومه که يه روز چشماي من
تو رو با من آشناتر بکنه
اگه تو يه روزي مال من بشي
ميرسم به قله ي آرزوهام
بخدا اگه تو مال من بشي
ديگه من از خدا هيچي نميخوام

------------------------------------------------------------------------

سوتيه های اين هفته:

داشتم با يکی از دوستام تلفنی حرف ميزدم، خواستم بگم تو اين شبای عزاداری مارو هم دعا کن، گفتم: تو اين شبای عزيز و مبارک و پر برکت مارو هم دعا کن!!

خفنش مال وقتی بود که تعميرات خونه کاملا تموم شد و شد عين اين خونه باکلاسا. همه جارو تميزيديم و برق انداختيم. بعد من واستام يه سر خونه و به همه جا نيگا کردم و خطاب به خواهرم گفتم: چقدر توپ شده. خودمونيم جون ميده واسه خواستگار!    غافل از اينکه مادر و داماد گرام در همان حوالی بودن و شنيدن چی گفتم!     

همه:                      من:

خوب چيکار کنم. از دهنم در رفت