...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
بهترين دقايق من...
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

دنبال کسي نگرد که بتواني با او زندگي کني ، دنبال کسي باش که بدون او نتواني زندگي کني.

..............................................................................................................

ببین که چه بی صدا و خاموش

خون می چکد از سرانگشتانم.

و می ترسم من ،نکند شبی

که دور از چشم تو

می دوزم امید را

به نگاهم،

بیدار شوی

و رو شود دستم.

اما اگر روزی این چنین شد

می خواهم بدانی

که تنها دلیل

برای شب بیداری ها

و تا سحر کوک زدن هایم

تویی و بس.

تا بتوانم هر صبح

با چشمانی امیدوار پاسخ دهم

لبخند تو را.

......................................................................................................................................

اصولا يه روزايي هستن كه كلا خوبن، نه اينكه از صبحش خوب باشن ها... نه... يهو بي دليل خوب ميشن.... البته بی دليل بی دليل هم نه...
مثلا از صبح كه بيدار ميشي اينقدر درد داري كه با هر يه قدم هزار بار اشكت در مياد و اينقدر تنهايي كه با هر يك نگاه به اطراف ميتوني حس كني كه قلبت فشرده ميشه....

تا شب اينقدر حرفای مزخرف می شنوی که دلت ميخواد کاش کر بودی! اينقدر دور و ورت رو خالی و سرد حس ميکنی که اين تصور مياد تو ذهنت که شايد تا هميشه تنها بمونی....

بعد شب که ميشه زنگ ميزنی به عشقت تا صداشو بشنوی که از بخت بدت خونه نيست!

بعد سرتو ميزاری رو زانوت و همراه « خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده» گريه ميکنی.
ولي وقتي تلفن زنگ ميزنه و صداش رو ميشنوي هيچ كدوم از اينا مهم نيست....
ديگه تنهايي يادت ميره....درد برات غير قابل تحمل نيست... سرما رو احساس نميکنی...
مهم اينه كه لهجه ـــــــــ شدنش رو بشنوي ...
اون خنده هاش رو كه حاضري تموم دنيا رو براي شنيدنشون بدي رو بشنوي
و درست برای ۱۲ دقيقه و 23 ثانيه فقط تو باشي و اون و بدوني كه اون 1۲ دقيقه بهترين 1۲ دقيقه زندگيت بوده......
اصلا مهم نيست كه اون 1۲ دقيقه كم بوده يا زياد ،مهم اينه كه اون 1۲ دقيقه مال تو بوده و مال اون و هيچ كس ... 
نه درد و نه تنهايي نمي تونه اونو ازتون بگيره... چون هر۷۴۳ ثانيه اون مال خودتون بوده..... و اين يكي از بهترين چيزايي كه مي تونه اتفاق بيافته .....
مخصوصا اگه پشت پنجره اي بشينی كه رو به ديوار باز ميشه و تا حالا هيچ اتفاق جالبي پشت اون پنجره نيافتاده باشه.... مي تونی اونجا بشينی و درست براي ۷۴۳ ثانيه با عشقت حرف بزنی و بعد از اون هم ميتونی ۷۴۳ ثانيه ديگه به اون ۷۴۳ ثانيه فكر كنی و بعد در حالي كه پشت اون پنجره لعنتي نشستی، به آينده قشنگی فکر کنی که قراره اون برات بسازه....

و آخر شب وقتی ميخوای بخوابی، با خودت ميگی چه روز خوبی بود. يه روز قشنگ و عالی....

و اينجوری ميشه که تو صاحب يکی از خوبترين و بهترين روز ها ميشی...........!

.

.

.

و من الان يه روز خيلی خوب و عالی رو گذروندم!

 

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده...

ای آنکه به جز تو هوایی به سرم نیست

                                                    کسی در نظرم نیست

جز یاد عـزیـزت کسی همـسـفرم نیست

                                                    مـرا یـار دگر نیسـت

 

.............................................................................................................

آقا من امروز يه ترک بازی در آوردم همچين تپل. (قبل از هر چيز بدونيد که من ترکم و اصلا از مسخره کردن ترکا ناراحت نميشم و هميشه هم همه جا به خودم ميخندم. هرکاری هم که ميکنم سريع به همه میگم چون کلا به نظرم بايد يکی باشه تا جک هارو براش بسازن!)

داشتم ميگفتم، آقا اومديم خونه از ماشين که پياده شديم، ديدم شيشه ماشين پايينه. منم عين اين احمقا دستمو کردم تو ماشين و دکمه رو زدم. اصلا حواسم نبود دستم گير ميکنه! دکمه رو همينجور نگه داشتم يه دفعه احساس کردم دستم درد ميکنه. بين شيشه و خود اين لاستيک در همش ۴-۳ سانت بود. دستم داشت قطع ميشدو اينقدر درد ميکرد که نميتونستم دکمه رو بدم پايين! مامانم بعد از کلی خنديدن دستمو آزاد کرد. الانم زير بازوم جای شيشه مثل يه خط کبود شده! 

وقتی واسش تعريف کردم باورش نميشد. بنده خدا فکر نميکرد من اينقدر اسکل باشم! ميگم از من گذشته واسه اون بيچاره دعا کنيد که بتونه با من سر کنه!