...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
واسه تو نمونده راهی....!
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

امروز میخوام از چیزایی بگم که خیلی وقته داره اذیتم میکنه اما امروز به اوجش رسیده. امروز دلم خیلی پره و باید حرفامو بزنم. مخاطبم تویی، تویی که اسم خودت رو گذاشتی یه دوست قدیمی! :

حتما یادت میاد. کل این ۲ سال و ۱۰ ماه رو میگم. تو برام بهترین بودی. احساس میکردم خیلی مردی، خیلی بزرگی، خیلی مهربون و عاشقی. کل دنیا رو به یه تار موت نمیدادم. فکر میکردم منو خوب میفهمی و درک میکنی اما... میدونی همش تقصیر خودت بود. تو اونی نبودی که من فکر میکردم. تو آدمی بودی که سعی میکردی خودتو خیی بزرگ نشون بدی و بگی که خیلی حالیته اما درونت خالی بود. تو هیچی نبودی!

تو اونی هستی که میگفتی منو خوب شناختی و درک میکنی. آره از اون پیشنهاد احمقانه و شرم آورت کاملا فهمیدم که درست میگی!

هی دوست قدیمی، تو همونی هستی که یه روزی بهت گفتم دوستت دارم و تو در جواب فقط گفتی مرسی!

تو اونی هستی که وقتی برای آخرین بار باهات حرف زدم گفتی منو میخواستی فقط برای اینکه تو ۴ سال دانشجوییت تنها نباشی! یادت میاد؟ گفتی حالا حالاها قصد ازدواج نداری ولی از من انتظار داری که باهات دوست باشم شاید یه روزی دلت خواست و منو گرفتی!

تو هیچ وقت باهام و در کنارم نبودی. عشقت برام فقط یه عادت بود و دوست داشتنت یه کار روزمره! در کنار تو همیشه سعی می کردم شاد باشم و به خودم بقبولونم که خوشبختم اما آیا واقعا بودم؟ این سوالیه که هیچوقت جوابش رو پیدا نمی کردم!

چند بار سر قرار به موقع اومدی؟ چند بار اصلا سر قرار اومدی!؟ چند بار یه شاخه گل دستت بود؟ چند بار در ازای دوستت دارم های من تو هم گفتی دوستت دارم؟ چند بار ازت خواستم سیگار نکشی و تو با بیشرمی گفتی که تاحالا تو عمرت لب به سیگار نزدی و من دارم بهت تهمت میزنم که دیدمت داشتی سیگار میکشیدی؟ چند بار ازت خواستم در که مورد دوست دخترهای قبلیت حرف نزنی و منو با اونا مقایسه نکنی؟ میدونی چند بار از اینو اون شنیدم که همزمان با من با دختر دیگه ای هم بودی و باهاشون دعوا کردم؟ تا وقتی خودم اون شب با چشمام دیدمت باورم نمیشد که تو بهم دروغ گفته باشی...

نه.....نمی خوام بازم بگم. هر کلمه از گذشته ، داغونم میکنه. یادآوریه خاطرات گذشته ای که دوستش ندارم اصلا قشنگ نیست!

اینارو گفتم که حرف اصلیمو بگم:

من نامزد کردم. آره درست خوندی. خیلی آروم و بی سرو صدا. میدونی با پیدا شدن اون تو زندگیم من جواب سوال بی جوابم رو پیدا کردم. من در کنار تو خودم رو مجبور میکردم که خوشبخت باشم اما نبودم چون تو اونی نبودی که میخواستم! هر چقدر بهت نزدیکتر می شدم بیشتر میفهمیدم که تو با مرد ایده آل من خیلی فاصله داری! تویی که بلد نبودی حتی از ته دلت بخندی و دنیا رو با عشق ببینی و توی زندگیت همه چیز با دروغ پیوند خورده بود، نمی تونستی منو به آرزوهام برسونی. من باهات بودم چون فکر میکردم بدون تو نمیشه زندگی کرد. من خودم رو اسیر تو کرده بودم چون فکر میکردم تو منو دوست داری! و حالا اون با همه فاصله هایی که بینمون هست همونیه که میتونه منو به همه آرزوهام برسونه. اون با این همه جدایی و فاصله منو درک میکنه. من و اون در و تخته ای هستیم که کاملا با هم جوریم. تو در کنارم بودی و من احساست نمیکردم اما اون توی یه شهر خیلی دوره و من همیشه حسش میکنم... اینارو میگم که بازم برام میل نزنی و توش بنویسی : «میدونم یه روز اونم ول میکنی و میری سراغ یکی دیگه! » نه دوست قدیمی... نه! من هیچ وقت لگد به بخت و اقبال و خوشبختیه خودم نمی زنم! من همیشه به کسی که دوستم داره وفادار میمونم.

آره میدونم... تقصیر من هم بود. از اولش من نباید ازت شماره میگرفتم! نباید به حرفات گوش میکردم. نباید بهت دل می بستم. من نباید بهت قول میدادم. من نباید خودم رو اسیر تو و تو رو اسیر خودم می کردم! نباید بیشتر از حد بهت نزدیک میشدم! و خیلی نبایدهای دیگه....! همیشه اعتقاد داشتم نباید به خاطر گذشته افسوس بخورم چون خودم خواستم. توی این مدتی که تورو از زندگیم انداختم بیرون هم، هیچوقت افسوس نخوردم و نگفتم عمرم هدر شد، چون خودم خواستم، چون دوستت داشتم، ولی الان با این کارایی که میکنی و با مزاحمت هات برای ما، من، خانوادم، دوستم، باعث شدی که امروز با خودم بگم چه اشتباهی کردم! کاش هیچوقت نمیدیدمت. امروز من افسوس خوردم برای ۳ سال از زندگیم که با تو و برای تو گذشت! ۳ سالی که می تونست بهتر و زیبا تر بگذره!

 تو که ادعات میشه مردی! و خیلی بزرگی! و ماها بچه ایم و تازه به دوران رسیده!، بگو ببینم تو مرام شما مرد ها! و عاقل ها! این هست که مزاحم کسی بشید که هیچ کاری باهاتون نداره؟ شما تو دینتون دارید که هرکی یه دورانی باهاتون بوده و حالا فهمیده که اشتباه کرده و ازتوم معذرت خواسته و براتون آرزوی خوشبختی هم کرده و رفته سراغ زندگیش، شما نباید دست از سرش بردارید و تا همیشه باید مثل یه کابوس دنبالش باشید؟ ببین مرد اونیه که حرفش یکی باشه نه اینکه بگه دیگه باهات کاری ندارم و بعد دست از سرت برنداره!  مرد اونیه که بخشش داشته باشه (گرچه من کاری نکردم که بخشش بخوام) نه اینکه برای تلافی گذشته، هی مزاحمت ایجاد کنه و تازه خانواده طرف رو هم مورد عنایت قرار بده!

با هر میلی که فرستادی بیشتر بهم ثابت شد که درست شناختمت و راه درست رو رفتم که ولت کردم. من مثل تو نیستم، من تهدید نمیکنم! خانوادت رو هم مورد لطف و عنایتم قرار نمیدم، باهاتم کاری ندارم، تا الان هم جواب هیچ کدوم از میل هاتو نداده بودم چون فکر میکردم جواب ندم از رو میری ولی این آخری رو نمیشد ندید گرفت. دلم هم نمیخواست برات میل بزنم پس اینجا نوشتم که هم خودت و هم بقیه بخونن.

رفیق قدیمی، تو خودت همه چیزو خراب کردی. برای درست کردن هم خیلی دیره. برای آخرین بار میگم بین من و تو هرچی بوده تموم شده. ازت خواهش میکنم پات رو از زندگیه من بکش بیرون و فکر نکن میتونی خرابش کنی چون نه من، نه خانوادم و مهمتر اینکه نه اون، تو رو به .....مون هم حساب نمیکنیم!

اگه تا الان برخورد رسمی باهات نکردم به حرمت رابطه ایه که بینمون بود ولی از حالا به بعد دیگه هیچ چیزی نیست.............. هیچ چیز.........( هر جور که دوست داری فکر کن)

 

 ببین واسه بار اول و آخر میگم:موضوع من و تو به غزاله هیچ ربطی نداره.