...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
عشق يعني ترس از دست دادن تو!
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

من خوشبختم، من خيلی خوشبختم، خيلی خيلی خوشبختم، من خوشبختم، از همه خوشبخت ترم!، من خيلی خوشبختم، خيلی خيلی زياد، من خوشبختم، از همه خوشبخت تر، خيلی خوشبختم....

امشب از اون شباست که دلم ميخواد داد بزنم! دلم ميخواد دنيا رو زير پا بزارم و همش بدوم، دلم ميخواد أسمون رو با دستام بگيرم، دوست دارم جيغ بزنم! چه ميدونم، به جوری خوشحاليمو نشون بدم. يه جوری خودمو خالی کنم. ولی هيچ کدوم اين کارا رو نمی شه کرد، آخه نصفه شبه، بعدشم خدايی نکرده يه وقت همه فکر ميکنن من خلم! شما که اينطوری فکر نمی کنید؟ هان؟ نه من خل نيستم.... شايدم هستم ولی باور کنيد تا ۱ ساعت پيش نبودم، تازه شدم. خل که هيچی ديوونه شدم، عقلمو کلا از دست دادم (البته اينو از قبل هم نداشتم!)، اصلا عشق و عقل با هم جور در نمیان! (عشاق عزيز ببخشين)... کلا راه عشق و عقل از هم.... من چی دارم ميگم!؟ اينارو ول کن، اينقدر خوشحالم که همه چی هی يادم ميره. اگه شما هم جای من بودين همينجوری می شدين!... کجا بودم... آهان.... اين نازمد من (بخونيد نامزد!) امکان داشت تا ۲-۳ ماه ديگه برگرده ولی امشب گفت که از اين خبرا نيست و دلم رو صابون نزنم. هان؟ اين کجاش خوبه؟خوب يه دیقه واستا بزار همشو بگم. چی؟؟ بابا خودم ميدونم اين خيلی هم بده ولی آخه يهکم صبر کن بزار بگم، کجا بودم .... آره اين گفت که فقط وقتی برميگرده که وضعش توپ شده باشه و احتیاج نباشه بره خونه باباش!.... قسمت خوبش چيه؟ خوب اينکه وقتی برگرده اول مياد خونه ما و من رو واسه هميشه ميبره، حالا کجا.... خوب معلومه ديگه، خونه خودمون! (ببينم اين خوشحالی رو با کدوم شکلک نشون ميدن؟ يا  يا . خودتون خوشحالی رو برداشت کنيد!) چی؟ چرا من اينقدر زياد خوشبختم؟ خوب.... ببخشيدا ولی منکه نميتونم همه حرفاشو براتون بگم! خودتون که می فهميد! يه چيزايی رو نميشه گفت! فقط در همين حد بدونيد که من خيلی خوشبختم! از اونجايی که من خيلی دوستتون دارم شما رو هم در اين شادی و خوشبختی خودم شريک ميکنم! چی... اينجوری حال نميده؟.... آقا اصلا در اينجا به روی همه بازه، به هر کی ميخواين بگين بياد. هشت شبانه روز اينجا جشنه! بخور بخور و بريز و بپاش، بزن و بکوب،  ابنو در گوشی ميگم: ( هر نوع نوشيدنی هم موجوده!) حالی به حولی!

*******************************************************************************

i stand by you for ever

شهر من، من به تو می انديشم

نه به تنهايی خويـش

از پس شيـشه تو را ميبينم

که گرفتی مرا در بر خويش

من وضو با نفس خيال تو ميگيرم

و تو را می خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم ديدی

چشم به راه ميمانم

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگ ترين شبای پر ستاره

شب توست