...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
شب سياه قصه را***هواي تو سحر كند
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

فاصله دستهای من و تو به وسعت یه دریاست ، اما نهایت فاصله قلبهایمان به پهنای یک قطره باران است.....***

 

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو
مهتابي كنه
مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني
مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن
بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو
لیلی تو شعرا بخونن

 نميدونم اين شعرو از کجا پيچوندم!!

 

۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱

 

خدا جونم سلام

من رو  ميشناسی؟من همونيم که خيلی مزاحمت می شم.همونيم که هر وقت دلش ميگيره مياد سراغت.همونيم که هر وقت يه دعای تازه داره ميگه: من اين حرفا سرم نميشه .بايد دعام و مستجام کنی.

وای خدا جونم .من و ببخش .خيلی شرمندتم! هر چی بیشتر فکر ميکنم ميبينم يه روز نيست که من بهت آمرانه نگم که دعام و مستجاب کن و اگر دعا مو مستجاب نکنی معلومه که دوستم نداری

همونيم که گاهی بدجنس ميشه و گاهی خودخواه. همونيم که گاهی نمازاش قضا ميشه و کلی روزه نگرفته داره.

يادت اومد من کيم؟

امشب اومدم تا ازت کمک بخوام. بلاخره رسید.این جمعه رو میگم. خیلی منتظرش بودم آخه یه جمعه معمولی نیست... جمعه  سرنوشته! میدونی که، این جمعه من آزمون دارم. مرحله دوم برای ورود به دانشگاه...! نمیدونم شاید زیادم مهم نباشه اما واسه من هست... این تنها راه من برای ورود به دنیای بزرگتراست... تو که خانوادم رو میشناسی...!

راستش میترسم... کارم خوبه از این لحاظ به خودم اطمینان دارم اما ذهنم خالیه... اگه موضوعی که میدن یکم سخت باشه ردم!!!! منو که میشناسی... نباید کم بیارم..... کمکم کن......... مرسی خدای خوبم... میدونستم که دوستم داری! قول نمیدم اما سعی میکنم از این به بعد خوبتر باشم...!

 

برام دعا کنيد.............!!!

۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱۷۸۱

مهربون من !

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!
تا زماني كه دستان گرمت همراه دستان خسته من است!
تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان من است!
تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!
تا وقتي كه شانه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من!
من زنده هستم! براي زندگي كردن