...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
 
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

 هزار گل قاصدك روانه ات كردم
باد امانتدار نبود
يا تو نيامدي؟

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سلام، سلام و سلام... به همه دوستای گلم

و يه سلام سفارشی برای تو... برای تو که به من زندگی دادی ... برای تويی که به من نفس دادی تا بتونم زندگی کنم ، برای تویی که بهترین منی...

خوب تموم شد... نمیخوام دیگه بهش فکر کنم... دیگه راحت شدم... 50 به 50 یا قبول میشم، یا نمیشم... در هر صورت چیزی ازم کم نمیشه، بازم همونیم که هستم. بازم دوستت دارم و دوستم داری...!! ولی اگه قبول شم باید برم شهرستان. ولی نمیدونم چرا تو با این قضیه اصلا موافق نیستی. حرف یه شهر دیگه که میاد تو میترسی... آخه مگه فرقی میکنه؟ من و تو از هم خیلی دوریم 500 کیلومتر اینور و اونور فرقی نداره!! عزیز دلم من هرجا که باشم عسلبانوی خودتم... اینو یادت نره! حالا اینارو ول کن، هر روز كه مي گذره احساس مي كنم بيشتر عاشق مي شم و كمتر صبور.... آخه میگی چیکار کنم؟ دلم واست تنگه، اي لعنت بر اين سفر، لعنت بر دوري... لعنت به این فاصله ها....

يعني مي شه اين حرفا رو خيلي زود رو در رو بهت بزنم و بهت بگم كه دوستت دارم، بهت بگم كه عمرمي، بهت بگم قلب مني ....

راستی می دونی چه قدر دوست دارم ؟ 

نه !

خوب پس صبر کن تا شب بشه ستاره ها رو برات میشمرم بهت میگم چه قدر !

 

از من هم به من تو نزديکتري اما هميشه
سردي دوري تو از تن من دور نمي‌شه
درد اين فاصله ها من رو به فرياد مي‌کشه
توي خرمن سکوتم شعله‌هاي آتيشه

 

چشم تو همرنگ يه باغه....

 

دلت اگر غمگین است ، اگرتنها

صدایم کن

سوی تو پر خواهم کشید.

تمام غم های تو را

یک نفس

سرخواهم کشید.

پرده ی اشک را

بر چشمان تو

خواهم درید.

دلت اگر شاد است، اگر سرمست

صدایم کن

سوی تو پر خواهم کشید.

دست در دست تو

همنفس با تو

خواهم رقصید.

با عشق خود

شادی تو را

فزونی خواهم بخشید.

دلت اگر شاد است، اگر غمگین

صدایم کن

سوی تو من

با سر خواهم دوید