...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
دردام همیشه بی صداست...
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

(همینطور محبتام... دوست داشتنام...اشکام...)

 

کی مهربونیت رو گرفت از منه غرقابه‌ی درد
کی دستهای عزیزت رو تبر برای ساقه کرد
کینه رو کی یاد تو داد تو هم شدی مثل همه
از تن گرم عاشقت کی ساخته یک مجسمه
نمی‌شه باورم تویی نه اینکه چشم‌های تو نیست
تو طاقتت نبود من رو ببینی با چشم‌های خیس
قدر تموم درد من تو داشتی کهنه مرهمی
دیروز بودی مرگ غمم امروز تولد غمی
از لب قصه‌‌ساز تو مونده صدای دشمنی
سخته که باورم بشه تو همون عاشق منی
نمی‌شه باورم تویی نه اینکه چشم‌های تو نیست
تو طاقتت نبود من رو ببینی با چشم‌های خیس

چیزی بگو اما نگو قصه ما به سر رسید

نگو که خورشیدک من چادر شب به سر کشید

یکی که شاید یه وقتایی وجودشو احساس نمیکردم... شاید ازش خسته میشدم... شاید باهاش دعوا میکردم... قهر میکردم... ولی همیشه ته قلبم میدونستم که هیشکی نمیتونه جاشو پر کنه... هیشکی نمیتونه برام اون باشه... همش ۲ سال و ۲ ماه و ۱ هفته و ۳ روز که میشناسمش ولی به اندازه همه ۱۸ سال زندگیم ازش خاطره دارم... کسی که اگه هر روز نمیدیدمش و باهاش حرف نمیزدم روزم شب نمیشد... کسی که میدونم به خاطرم تو روی خیلی ها واستاد و از خیلی ها حرف شنید و اذیت شد اما بازم باهام موند. کسی که میدونم خیلی اذیتش کردم ولی همیشه بخشید. مهربون ترین و عاشقترین و پاکترین دوستی که توی زندگیم داشتم... کسی که همیشه برام یه راهنما بود، یه کمک، یه چراغ سبز. هرکی مارو میشناخت میگفت باهم جور نیستیم. همه تعجب میکردن که چه جوریه که با هم دوستیم چون خیلی با هم فرق داریم... با هم موندیم با همه فاصله ها و تفاوت ها تا به همه و به خودمون ثابت کنیم که میتونیم... که دوستیمون فراتر از بقیه دوستی هاست...ولی همیشه یه مشکلی بود...

بهترینم، تو عادت داری کسی رو که دوست داری، احساست رو بهش نشون بدی... بیش از حد لازم... و به خاطر محبتت انتظار محبت داری... دوست داری وقتی واسه کسی کاری رو انجام میدی طرفت بدونه... اما من... هیچوقت احساس واقعیم رو نشون نمیدم، نه تنها تو بلکه به هیچکس!! اگه الان بهت میگم دوستت دارم باید اینو ضربدر ۱۰ بکنی تا معنیشو بفهمی... هیچوقت بهت نگفتم برات چیکارا کردم چون به نظرم یه جور منت گذاشتنه... یه جور خودخواهیه که بهت نشون بدم واست چیکار کردم... آدما با هم فرق میکنن...

میدونم دیگه واست مهم نیست و برنمیگردی و به اینجا هم سر نمیزنی واسه همین خیلی راحت مینویسم... تولدم رو یادت میاد... تو خونه حتی یه تبریک نگفتن چون واسه هیشکی مهم نبود ولی تو... یادت میاد... یه دونه شیرینی که روش یه چوب کبریت سوخته بود و یه عکس یادگاری ... با اینکه فقط تو بودی ولی بهترین جشن تولدی بود که داشتم... بهت نگفتم واسم از همه اونایی که اسمشون خانواده ی من بود مهمتری.....

یادت میاد.... از کرمانشاه زنگ زدی و گفتی: عاشق شدم... گفتی روم نمیشه ولی با همه وجودم میخوام که باهاش دوست شم.. ازم پرسیدی چیکار کنم بهتره؟؟  باورم نمیشد... تویی که یه روزی همه اینارو بچه بازی میدونستی و به نظرت کار اشتباهی بود، زنگ زده بودی و اینو میگفتی... تویی که هیچ تجربه ای نداشتی... هیچوقت نفهمیدی که اون شب تا خود صبح برات دعا میکردم که کارت جور شه... که خودش بیاد جلو ... که بهش برسی جون میدونستم حتما ارزشش رو داره که دلت رو برده... کاری که هیچکسی نمیتونست بکنه...! چند روز بعد که زنگ زدی و گفتی که خودشم خواسته و بهت شماره داده و قراره از وقتی برگشتی باهاش در ارتباط باشی، خیلی خوشحال بودی چون فکر میکردی از عهدش بر اومدی ولی من میدونستم که تو به تنهایی نمیتونستی از عهدش بر بیای... میدونستم که منم یه نقشی داشتم اما قرار نبود اینو بدونی.... هیچوقت نفهمیدی که اونشب از خوشحالی گریه کردم...

یادت میاد...اون دبیر مشاوره وحشتناک و مزخرف که انگار همه قصدش جدا کردن من و تو بود... هیچوقت بهت نگفتم که یه روز وقتی مامانم گفت خانم کاظمی راست میگه و دوست تو فلانه و اینجوریه و..... من داد کشیدم که کاظمی غلط کرده با تو..! هیچوقت نفهمیدی که سر دفاع کردن از تو جنگ جهانی سوم رو با خانوادم پشت سر گذاشتم.... بهت نگفتم که واسه کنکورم قرار بود برم کتابخونه مدرسه و درس بخونم اما هیچوقت نرفتم چون همون روز اول اون کاظمی لعنتی رو دیدم سر اینکه به تو توهین کرده بود باهاش دعوام شد، نگفتم که سرش داد زدم زنیکه فلان اگه یه بار دیگه درمورد بهترینم اینجوری حرف بزنی آتیشت میزنم...! نگفتم که مدیر محترمه! منو از مدرسه انداخت بیرون گفت دیگه پاتو اینجا نذار...

هیچوقت نفهمیدی که اون روز شوم و لعنتی وقتی برای آخرین بار پامو تو آموزشگاه! پیمان گذاشتم منو از اونجا بیرون کرد...! هیچوقت نفهمیدی سر تو بود... به خاطر تو اونجا بودم، برای تو که شاید کمک بشم. چه میدونستم آدما همینی نیستن که نشون میدن. بعد از تلفن تو، بهم گفت این دوستت خیلی هم آشغال و مزخرفه منم گفتم خفه شو و با همه وجودم یکی کوبوندم تو دهنش... نفهمیدی اون لکه کبودیه زیر ابروم ماله مشتی بود که اون کثافت بهم زد نه مشت مامان!... نفهمیدی وقتی از پله های افتادم پایین فقط داد میزم اسم بهترینم رو تو دهن کثیف و نجست نیار....

آره بهترینم.... تو هیچوقت هیچی رو نمیدونستی و همیشه فکر میکردی که من دوستت ندارم. فکر میکردی که تورو فقط واسه کمک هات، واسه راهنمایی هات، واسه منافعی از داشتنت بهم میرسید میخواستم. اما نفهمیدی که تو واسه من فقط یه راهنما نبودی... من تورو واسه قلب پاک و عاشقت میخواستم که هیشکی نمیدونست چه گوهریه... تورو واسه مهر و محبتی که زیر یه خروار بداخلاقی و غرور نگه داشته بودی میخواستم. من کسی بودم که فهمیدم زیر اون ستاره حلبی قلبی از طلا داری! من هیچوقت غرورت رو، بد اخلاقی هاتو، و همه خصوصیات بدی رو که همه میدیدن ندیدم. من مهربونی و سادگی و عشق تو رو میدیدم... واسه همین بود که در مقابل اونایی که بهم میگفتن من و تو با هم جور در نمیایم و عین آب و آتیشیم میگفتم شما بهترینم رو خوب نمیشناسید...

یادت میاد ازم قول گرفتی هیچوقت گریه نکنم و هرموقع خواستم اشک بریزم سرمو بزارم رو شونه هات... الان چی میشم؟ میدونی دیگه هیشکی رو ندارم که سرمو بزارم رو شونهاشو گریه کنم.....قرارامون یادت رفته؟ پس تکلیف پسرم چی میشه که نیومده قراره دختر تو رو بگیره!؟ پس من چی میشم که فکر میکردم اگه دنیا نباشه تو هستی... به کدامین گناه گذاشتی و رفتی...؟؟؟ تو اون مدتی که تو به این نتیجه رسیدی که من ارزش دوست داشتن رو ندارم، من اصلا نبودم که بخوام اذیتت کنم!

یادت میاد؟ نوشته هات رو برگ برگ کتابا و از همه بیشتر کتاب تاریخ هنر ، یادت میاد... « کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی/ همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی» ، « دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه/ دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه» ، « یادگاری مینوشتم کاش رو گلبرگای قرمز/ مینوشتم عزیزم هرجا باشم بی تو هرگز» ، « بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد/ دید یارش داره میمیره موندشو صرفه نظر کرد» ، « بیا تو شهر دل من فقط خودم فقط خودت/ بگو ستاره ها برن فقط خودم فقط خودت» ، « آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی ها/ خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی ها» ، « باغ پیوند من و تو پر از عطر اقاقی/ فصل آشنایی ما سبز خواهد ماند باقی» اگه هیچی یادت نمیاد تورو خدا اینا رو یادت بیاد. اینا نوشته های خودتن. دیگه اینارو فراموش نکن.....

میدونم که من دیگه واست همون نیستم ولی تو واسه من همونی.... تو همیشه آبجی کوچولوی منی...

 

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری

دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری

شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره

از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره

برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته

از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته

کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا

تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا

کی از سرود بارون قصه برات میسازه

از عاشقی میخونه وقتی که رات درازه

کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره

نکنه ستاره ای بیاد و یاد تورو نیاره