...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
از منم به من تو نزديکتری...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

درد عشقی کشیدم که مپرس

زهر هجری چشيدم که مپرس!

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزيده ام که مپرس!

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنيدم که مپرس!

سوی من لب چه ميگزی که: مگوی؟

لب لعلی گزيده ام که مپرس!

آنچنان در هوای خاک درش

ميرود آب ديده ام که مپرس!

همچو حافظ غريب در ره عشق

به مقامی رسيده ام که مپرس!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

تلاتم امواج دريا دلهره لحظه هاي بی تو بودن را به ياد مي آورند و آرامش آسمان آرامش آبي نگاهت را تداعي ميکند.
سبزي درخت شور و نشاط ترا به من خاطر نشان مي کند و طراوت شبنم مرا به ياد اشک چشمان تو مي اندازد و من هميشه و در همه چيز ترا ميبينم در دريا، در آسمان، در روح سبز جنگل و تو درهمه جا و همه چيز جاري....

... آنگاه که زمزمه آب لالايي سبز درختان است نجواهاي عاشقانه تو مرا در رويايي زيبا فرو ميبرند و آنجا که گل آفتابگردان منتظر خورشيد است انتظار ترا ميکشم تا از آن سوي خوشبختي و عشق به سرزمين آرزوهايم قدم بگذاري.
تازيانه هاي نوازشگر باد نوازش دستهاي مهربان تورا يادآور ميشوند.

و من در تو گم مي شوم آنجا که خورشيد در پشت کوههاي سر به فلک کشيده در افقي سرخ ناپديد مي شود.
گردش پروانه سوختن شمع و پرپر شدن گل قاصد عشق را به من مي آموزند و من فقط به تو فکر ميکنم انگاه که بلبلي ميخواند.
من لحظه هاي سبز با تو بودن را با زردي تنهايي عوض کردم و عشق ترا جانمايه نوشته هاي بيروحم قراردادم.
من مهرباني را به تو تقديم کردم و از تو فقط عشق را مي طلبم و صداقت را.
تو محکم ترين دليل بودن مني در ميان اين همه دواپسي و سردرگمي....

نازنينم، من هميشه ميمانم

تا آن زمان که امواج داريا در تلاتم اند و درختان سبز، تا آن زمان که خورشيد ياور گلهای آفتابگردان است، من در انتظارت ميمانم...!