...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
باغ پيوند من و تو سبز خواهد ماند باقی...
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

يک روز با برنامه!!!!

صبح همی از خواب بيدار گشتيدم. طبق معمول به ساعت بالای سر خويش نگريستم ۱۰ صبح! و بازم همی رفتم سراغ برنامه ريختن برای امروز خويش. بس بلند بالا برنامه ای، بس با کلاس برنامه ای و بس خانواده پسند برنامه ای!!!!

و سپس برنامه ديروز را با گوشه چشم نگريستم من از آن بلند بالا برنامه تنها خوابيدن و بستنی خوردن و chatting اش را اجرا کرده بودم!!! که با خويشتن گفتم مگر من چه از ديگر دوستانم کم دارم(ديفلم ندارم که دارم!). همی امروز بايد در خدمت خانواده باشم و نشان دهم که منم هم بلتم!! 

پس به راه افتادم تا به اهل خانه کمکی کنم... مامانی دارم بسی مهربان و نازنين، مرا که ديد همی فرياد زد: چه عجب بيدار شدی...امروز همه کارا با توهه! يه چايی هم برای من بيار.

ليوانی چای به همراه قندان پيش پايش گذاشتم که با مهربانی فرياد زد: مگر نميدانی که در چای شکر ميريزم؟ پس به دنبال شکر روانه مطبخ گرديدم و هرچه گشتم در شکردان چيزی نيافتم، پس از توی کابينت ظرف بزرگی را که پر از شکر بود همی برداشته و شکردان را پر نمودم و به مامان سپردم. دقايقی بعد مامان نازنين و دوست داشتنی ام فرياد برآورد که: اين چيه آوردی؟ خدا بکشتت! و من به ناگاه فهميدم که جای شکر به دستش نمک داده ام چايی با نمک چقدر لذيذ!!!!!!

بعد از ميل کردن صبحانه ای بس خفن( يک عدد سيب) به سوی مطبخ راه افتادندی تا کمکی کنم! نهار قيمه همی داشتيم که من با اشتياق گفتم ياور قيمه را استاد همی خواهم کرد. اما نميدانم چرا مامان گوشت را از نوع چرخ کرده همی بيرون بنهاده بود؟؟؟ ولی گفتم که من بلتم!!

با خود انديشيدم که من در قيمه چه چيزهايی می خورم لپه-گوشت-پياز بنابراين همه را با هم مخلوط نمودندی و سپس چندين ليوان متوالی آب بر سر آن ريختم تا آبدار شود!!!!!

بس خفن صحنه ای و بس غير قابل تحمل صحنه ای بود و من با چشمانی بسته آنرا بر هم می زدم. ساعتی بعد مامان آمد و گفت به چه بويی.. با باز کردن در قابلمه چنان جيغی کشيد که من ۱متر پريدندی هوا و ۵ دقيقه در هوا همی بودم و بعد به زمين سقوط کردم که ای دختر Iq بالای من، قيمه با گوشت چرخ کرده آب دارد آيا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

با خود گفتيم که عيب ندارد و من ميتوانم!! جارويی از نوع برقی برداشتم و همی به مهمانسرای خانه رفتم تا کمکی کنم... اين مهمانسرا جايی ست بس خفن که مامان بچه هارا راه نميدهد مبادا که چيزی بشکند! و من با مراقبت تمام جارو کشيدندی. نميدانم چرا دسته جارو به ناگاه درازتر گشتندی و هنگام دور زدن به گلدان عتيقه مادربزرگ مامان برخوردندی و مابقی را خود تصور کنيد.........!!!

جای همگان بسی پر!!! مامان مهربانمان چنان هنر خود در جبغ زدن و دمپايی پرت کردن را به نمايش گذاشته بود که تا ساعت ها چيزی نميشنيدم و حرکتی نميکردم!!!

و در پايان به اين نتيجه رسيدم که بايد از برنامه روزانه خود پيروی کنم و تا حد امکان در خدمت خانواده نباشم!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اخبار کوتاه:

۱- يادم آيد چند صباحی پيش با دلی لبريز از غم و نگرانی، با همين زبان شيرين از همگان التماس دعا کردندی تا اينجانب در کنکوری بس بی پدر! قبول شوندی... و اينک نيز به مانند آن دوران با نگرانيی بس شديد از شما خواستندی که مارا مورد لطفتان قرار دادندی چرا که تا چند صباحی ديگر نتايج را دادندی...

۲- زمانه بس زمانه بديست.... چنديست که حتی مگسی در جيب ندارم تا بشمورم!!!  و اينک به اطلاع همگان ميرسانم که اينجانب طراحی با مداد و ذغال و کنته و ... و نقاشی با رنگ روغن و مداد رنگی و آبرنگ و ..... را همی تدريس مينمايم. ( آموزشگاه هم دارم!) دوستداران ميتوانن برام ايميل زنند!!!

۳- امروز دلمان همی گرفتندی.... هفته ای ست از يار بی خبر مانده ايم و به هر کوی و برزن که سراغ گرفتندی نشانی نيافتندی..... امروز کاسه صبر همی لبريز گشت و به نجوا گفتيم: ديگه دوستم نداری؟ و البته که قبلش فرياد برآورده بوديم که: آهای بی وفا!!

و اينک به اين فکر ميکنم او که روزی ميگفت: «دمت گرم بابا دمت گرم... الهی که يه تار از موی سيات کم نشه» ( والبته که قبلش ماچ را داده بودم!!!) چرا مرا تنها گذاشته و نيست که ببيند تار موهای سياهمان همه طلايی گشته اند!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شعر هفته:

ستاره های سربی فانوسکای خاموش

منو هجوم گريه از ياد تو فراموش

تو بال و پر گرفتی به چيدن ستاره

دادی منو به خاک اين غربت دوباره

دقيقه های بی تو پرنده های خستن

آينه های خالی دروازه های بستن

اگه نرفته بودی جاده پر ترانه

کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه

اگه نرفته بودی گريه منو نميبرد

پرنده پر نميسوخت آينه چين نميخورد

اگه نرفته بودی و اگه نرفته بودی

شبانه های بی تو يعنی حضور گريه

با من نبودن تو يعنی وفور گريه

از تو به آينه گفتم از تو به شب رسيدم

نوشتمت رو گلبرگ تو رو نفس کشيدم

از رفتن تو گفتم ستاره در به در شد

شبنم به گريه افتاد پروانه شعله ور شد

...

ستاره های سربی فانوسکای خاموش

منو هجوم گريه از ياد تو فراموش

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سوتيه هفته:

چند روزی پيش با جمعی از دوستان روانه کوچه و خيابان بوديم و من سرمايی بس خفن نوش جان کرده بودم با سرعت۸۰ کيلومتر در ساعت!!! محتويات بينی خود را بالا کشيدندی!! از آنجايی که هيچوقت به اطراف خود نظری ندارم و متوجه نميشم کجا و با کی هستم!!! به راحتی بينی خود را بالا ميکشيدم که ناگاه جوانی بس خوشتیپ و مهربان! به من گفت: چشات سبز شد جـــــيگر!!!....

دوستان عزيزتر از جانم:

جوان خوش تيپ و دوستانش:

و من بينوا: .