...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
من وضو با نفس خيال تو مي‌گيرم ...
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

اول از همه با اينکه مسيحی نيستم اما کلا اين بند و بساط هارو دوست دارم. سال نوی همگی مبارک. اميدوارم برای همه سال خوبی باشه... پر از موفقيت و سلامتی...

دوم اينکه ميخوام يه تغيری تو کارام بدم... يعنی نميخوام فقط از عشق بگم... وقتی اين وبلاگو ساختم نيتم فقط از عشق نوشتن نبود، حالا هم با اجازتون وبا کمکتون سبک رو عوض ميکنم و از همه چی مينويسم (البته که همراه با عشق!!)....

سوم اينکه دعا ميکنم توی اين سال جديد همه دستای عاشق و از هم جدا به هم برسن!!!!!!!!!!!

بزن که بريم.........................!

 

موضوع انشا: سال نوی ميلادی را چگونه آغاز کرديد؟

روز شنبه بود. مانند تمام شنبه های ديگر، اما نه انگار کمی با ديگر شنبه ها فرق ميکرد. صبح طبق معمول ساعت ۱۰ از خواب برخواستم به اميد روزی خوب. در اتاق از داخل قفل شده بود و باز نميشد. ”مامان ميشه اين درو از اونور باز کنيد؟“ پاسخی نيامد. کسی در خانه نبود. بعد از نيم ساعتی صبر ناگهان به ياد آوردم که در اتاقم وسيله ای به نام تلفن دارم، پس سريع به دنبال مادر گشتم. ” کی ميای؟ ۲-۳ ساعت ديگه؟ باشه“ حتما شما هم با من موافقيد که حبس ماندن در اتاقی که کامپيوتر و تلفن دارد زياد سخت نيست ولی به شرط آنکه نياز شديد به « دست به آب» نداشته باشيد!! ”خدايا، ای خدای بزرگ، طاقتم ده...!“ و ناگهان چيزی در ذهنم درخشيدن گرفت و من پنجره ای را در اتاقم ديدم که در نوشته های پيشين تعريفش را کرده بودم. پنجره ای سخت و سرد که هميشه بسته است و پشتش هيچ چيز جز خرت و پرت های مامان تو انباری نيست!!! ” خدايا به اميد تو!“  پنجره را به آرامی گشودم و شـتـرق...  گلدانی سفالی.... به آرامی از پنجره عبور کردم و روی لبه آن نشستم تا پاهايم را بر زمين بگذارم... ايوای... پس زمين کو؟؟ ناگاه يادم آمد که اين قسمت مقداری از ديگر قسمتهای خانه پايينتر است. ”جهنم. میپرم“ با نظری به اطراف به پايين پريدم... خـــِـرِ چ.... چيزی زير پايم له شد. با نگاهی به زير پا جيغی کشيدم که خود ترسيدم، کاش او قبل از مرگ به دست به آب رفته باشد، سوسک بيچاره!!!! با ترس و ناراحتی قدمی به جلو برداشتم که تــَـق، سينی مسی بزرگی که به ديوار تکيه داده بود و به پايم گير کرد و با هم نقش بر زمين شديم. قدمی به جلو خزيرم، خدايا چه ميديدم... در خروجی ... خدايا شکرت بلاخره به دست به آب رسيدم.(”خدايا توبه!!!“)

ساعتی بعد ، ديرينگ...ديرينگ.. ” بله؟ چی؟ ناهار؟ من؟ چشم!!“ مامان مهربانم دير می آيد و من بايد از خود هنر در کنم! همزمان با سرخ کردن ماهی ها به تلویزيون هم نگاه ميکردم. امشب عيد است... چه شبی باشد امشب... تبليغ کنسرت.... سريع دويدم جلوی تيوی و بعد از دقايقی....... وای سوخت.... به طرف اجاق رفتم و در قابلمه را با دست برداشتم، آی.... سوختم.......” خدايا اين چه ظلميست که برمن تو روا ميداری؟؟“

ساعتی بعد: ديرينگ...ديرينگ...” بله..چی؟ مياد دنبالم؟ من اينهمه زحمت کشيدم!!! چشم!“ دقايقی بعد داماد مهربان به دنبالم آمد تا برای صرف ناهار به خانه مادر بزرگ در ۲ کوچه آنور تر برويم. زیــــنگ.” سلام پش ماشينت کو؟“  ” دوستم ميخواست واسه چند ساعت با موتورش عوض کردم“  خدايا من بايد بر روی موتور بنشينم؟؟؟ نه... دقايقی بعد، ”ميشه از اونی کی کوچه بری؟“ ” نه راه دور ميشه؟ چرا؟“  ”آخه .... آخه اونجا رو دوست دارم...“ و دليل من مشخص شد... به محض پيچيدن درون کوچه ياد شده، تمامی جوانان و پسران و بچه محل ها در نواحی مختلف جمع شده بودند و مرا مينگريستند که سوار بر موتوری گازی همراه با مردی جوان از برابرشان عبور ميکنم... و هر يک با ديدن من خنده ای بس هولناک سر ميدادند...... خدايا چرا امروز همه اينجا هستند؟ .... و آبروی چندين ساله مان رفت....

بعد از ظهر در مغازه پدر محترم. خواهرم: ”بيا اين ويترين رو درست کنيم مواد لازم هم آماده ست، فقط چون تو کوچيکتری بايد بری پشت ويترين و شيشه رو تميز کنی.“  با سختيه بسيار ويترين را خالی نموده و به داخل آن رفته و مشغول تميز کردن شيشه ها شدم... ”ميگم خوبه بچه محلا اينجا نيستن...“  بعد از دقايقی... کسی برايم از آنسوي شيشه دست تکان ميداد.... خدايا... چرا امروز من اينقدر بدبختم؟؟؟ پسردايی مهربانم همراه با دوستش... و من لباسی سر تا پا خاکی و کثيف و دستمالی بدست در حال شيشه پاک کنی.... ساعتی بعد، ”آخی چقدر قشنگ شد... دستمون درد نکنه“  ” آره فقط اينجاهارو يه جارو بزن“  و من با همان لباس که اينک بدتر هم شده و صورتی کثيف و جارويی در دست....” سلام آقای...خوب هستيد؟؟ به محيا خانوم... خوبيد شما؟؟؟“    پسران جوان يکی از دوستان صميميه پدرم ...........

شب هنگام درون خانه. بابا بزنيد اونور ببينيم اين کفار دارن چيکار ميکنن!! حتما خيلی داره بهشون خوش ميگذره... ”پس چرا تصوير نمياد...“  هنوز نفهميدم چه مشکلی برای سيمها و آنتن و دستگاه و غيره به وجود آمده بود که مارا از ديدن شب ژانويه کفار بی نصيب گذاشت....

اين بود انشای من درباره روزی که شبش عيد بود!!!

برای تمامی شما روزی خوب و شبی خوب و سالی خوب را آرزو ميکنم......آمـــیـــن.

(حالا يه چيزی، خدايش از من بدشانس تر ديده بودين؟؟؟ ميگن: سالی که نکوست از بهارش پيداست... خدايا رحم کن)

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پا تو راهی گذاشتم که ميدونستم خيلی سختی داره و از عهدش بر نميام اما سماجت نشون دادم و راهی شدم. خيلی ها گفتن نرو، اما رفتم. همیشه اولش خيلی قشنگه، شيرين و لذت بخش. « تو تموم طول جاده که افق برابرم بود*شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود» اما هرچی بيشتر می گذره، بيشتر می فهمم که اين راه خيلی سختی ها داره. بيشتر می فهمم که سنگای جلوی پاهام خيلی بزرگ و زيادن. تا رسيدن به مقصد بايد خيلی چيزا رو تحمل کنم. فکر ميکردم زمان زود ميگذره و من ميرسم، اما زمان آروم تر از هميشه ميره و من حالا حالاها نميرسم. اما امیدم رو از دست نمیدم. تا وقتی که تو هستی، تا وقتی صدای قشنگت میپیچه تو گوشم، تا وقتی دستای مهربونت یاریم میکنن تا سختی هارو پشت سر بزارم، تا وقتی تویی وجود داره که من بهش فکر کنم، در حرکتم و لحظه ای درنگ نمیکنم. میدونم که راهی که تو توش هستی هم سخته. میدونم تو هم اذیت میشی، اما باید صبر کرد. این چیزیه که خودت یادم دادی: « صبر کردن». من و تو، تو دوتا راه متفاوت، از دو جهت مخالف، به سوی هم حرکت میکنیم، شاید خیلی طول بکشه اما آخرش یه جایی به هم میرسیم. آره یه جایی بهم میرسیم.... و این همون رویاییه که من باهاش حرکت میکنم و راهم رو ادامه میدم و این همون لحظه ایه که به خاطرش همه سختی هارو به جون می خرم... آره..... یه روزی.. تو یه نقطه ای از این جاده...

 

 بيا و مرا درآغوش کن......

کجايی تو ای گرمی جان من؟

که شد زندگی بی تو زندان من

کجايی تو که تکچراغ شبم؟

که دور از تو جان می رسد بر لبم

لبم بوسه جوی لب نوشين تست

در آغوش من بوی آغوش تست

بهر جا گلی ديده، بو کرده ام

ز گلها تو را جستجو کرده ام

شب آمد سياهی جهان را گرفت

غم تو گريبان جان را گرفت

بيا ای درخشنده مهتاب من

که عشق تو برد از سرم خواب من

رهايم مکن در غم بی کسی

کنم ناله شايد بدادم رسی

خطا کارم اما ز من گوش کن

بيا و مرا درآغوش کن