...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
پازل من...
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

 

موضوع انشا: سال نوی خودمان را چگونه آغاز کردم!

مقدمه:

حالم بده! حالم بده!...

امشب درجه تبم روی هزار و سيصده! اما شايد به چشم تو اين تب فقط يه عدده!

حالم بده.....!

زمان: شب دوشنبه ای که عيد بود، مکان: خونه، موقعيت: در حال خوردن شام شب عيد

شام بسی تپل بود و ما لذت فراوان برديم و شکم بينوا را که هرگز به طور کامل پر نميشد! بسی پر نموديم! (قابل توجه دوستان که اينقدر من کم غدا ميخورم! که داماد بهم ميگه: تو از نوک پات تا فرق سرت معده ست!) و بعد از ۳ ربع ساعتی لمباندن فکمان خسته شد و به کناری رفتيم! (باز هم قابل توجه دوستان که من تو فرهنگ لغاتم، لغت سير شدن رو ندارم و معمولا اينقدر ميخورم تا خسته شم و بکشم کنار!) و تا پايان شب تنقلات فراوان مصرف نموديم! نميدانم چرا تا صبح همی از درد معده خواب به چشمانم راه نيافت؟ منکه چيزی نخورده بودم! و جای دوستان بسی پر، تا صبح فردا از درد نميتوانستم تکانی به خود دهم! و اينگونه بود که اولين روز سال نو تا روز دوم در تختخواب همی بودم و ميناليدم! روز سوم همراه با خانواده به سمت چالوس حرکت نموديم تا هوايی عوض کنيم و همين جا به جايی هوا باعث شد تا سرمايی بس خفن انگيزناک نوش جان کنم که با گلو درد و مقدار فراوانی آب بينی و عطسه هايی کاملا بی صدا! همراه بود و ۷ روز مارا هم خانه بود و به ما انواع آمپول را خوراند! روز نهم سال نو، در منزل مادربزرگ محترمه شعله زرد پزان داشتيم که جای همگان پر از خالی بود. اينجانب از آنجايی که بسيار شکمو هستم با اطمينان از اينکه زير ديگ روشن نيست و شعله زرد خنک شده با کله به سوی ديگ شتافتم و اينجا بود که ضرب المثل معروف ((از هول شعله زرد افتاد تو ديگ)) را برايم ساختند! (قابل توجه دوستان که اون حليم نبود همون شعله زرد بود، از رو من ساختنش!) و ناگهان حس سوزش شدیدی رو در ناحیه دست حس کردم و دریافتم که شعله زرد خیلی هم خنک نشده! و خوب بعدشم سوختم! روز سیزدهم سال نو به همراه کل فک و فامیل به یکی از نقاط کاملا خلوت! تهران رفتیم تا هوش بگدرونیم و به قولی سیزده را به در نماییم! در ابتدا من همانند سبزه ندیده ها بر روی علفها شیرجه زده و همه را به هم گره زدم و اصلا در دل نگفتم: ایشالا سال دگر خانه شوهر بچه بغل!!!! مطمئن باشید که نگفتم!! سپس هوس کردم که از درختی بالا بروم و کسی مرا در این زمینه یاری ننمود، پس خود به تنهایی از درختی بالا رفتم و از پشت سرم شنیدم که کسی فریاد میزد:چه میمون خوشگلی! پس هول نمودم و با کمر به زمین افتادم که نتیجه اش کمر دردی بس شدید و خونریزی بس شدید تر در کف دستانم شد! نالان به کنار خانواده رفته و دیدم که هر آنچه میتوان خورد را خورده اند و برای من چیزی نمانده و این از هر اتفاقی بدتر بود!! روز هفدهم سال نو هم با برادر محترم دعوایی بس شدید کردیم که منجر به خرابیه کامپیوتر بینوایم شد! و اینک آمده ام که بگویم برای مدتی شاید بس طولانی آپ نخواهم نمود، مارا حلال نموده و برایمان دعا کنید. باشد که همیشه خوش باشید و ماندگار....

 

نفرین 85: الهی سرنوشتت مثل محیا شه!

 

...................................................................................................................................................

پازل ۱:

هر اتفاقی در زندگی می‌افتد، تکه‌ای از پازل است... تو نمی‌خواهی جزئی از پازلِ من باشی؟؟

پازل ۲:

آخرين تکه‌ی پازل را سر جايش گذاشتم! نه نه..‌آن‌طور که می‌خواستم نشد! ...

بيا..اين بار تو از نو بسازم، همان‌گونه که خودت می‌خواهی.... شايد قابل تحمل‌تر شدم!!

پازل ۳:

پازل سفيدم را تکميل کردم، نقش و نگار تو را کم دارد!!

پازل ۴:

آخرين تکه از پازل زندگی‌ام هستی، اما هر چه می‌گردم جايت را نمی‌يابم!!

پازل ۵:

پازل عمرم را با کارهای بيهوده پر کرده‌ام! ديگر حتی قدرت خراب کردنش را هم ندارم!

 

.......................................

پ.ن.۱: ترور خدا مراقب زلفعلی باشيد وقتی که اينجا نيستم!

پ.ن.۲: خستم... دعا کنيد حل شه...

پ.ن.۳ : چهار ماهه ديگه کنکوره... يعنی چی ميشه؟؟؟