...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
وبلاگمان یک ساله شد
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

 

با همه داغ که از گردش دوران دارم
من به زیبایی این زندگی ایمان دارم
جویباری ست گل الود ولی میدانم
صاف خواهد شد و این نقش به چشمان دارم
هست پاییز و به جز زرد نمیبیند چشم
باز من چشم به سر سبزی بهاران دارم
گرچه گوگرد غم از هر طرفی میریزد
همچنان سبزم سر سبزی پنهان دارم
میشوم زرد ولی هیچ نمی پوسم من
چونکه در خاک جهان ریشه فراوان دارم

 

 

 

بعد از مدت ها تاخیر بازم سلام

دقیقا یک سال پیش یه همچین روزی بود که احساس کردم رنگ دنیام عوض شده! دیگه آسمون دلم آبی نبود، رنگین کمون وجودم به جای هفت رنگ سیاه بود و سیاه و سیاه....پاییز بی رحم اومده بود و از عشق و محبت خبری نبود !!

احساس کردم خیلی تنهام، خیلی دلتنگم، احتیاج به یه کسی یا یه جایی دارم که خودم و خالی کنم. یه حرفایی بود که تو دلم جمع شده بود و اگه همونجا میموند یه روزی بمب میترکید.

و این جوری شد که تصمیم گرفتم توی این دنیای مجازی یه متر زمین اجاره کنم و اسمشو بذارم  "چند ورق کاغذ و یک دونه قلم" و اینجا شد همدم تنهایی هام و سنگ صبور همیشگیم.

میخواستم برای یک بارم که شده خودم باشم! خودِ خودم...و از همه چی بنویسم. از غم ها و شادیها، از دلتنگیها و تنهاییهام، از اشتباهاتم و آرزوهام و ... و از خیلی چیزایی که مال من نبودن، قصه های عزیزی بودن و قشنگ بودن برام.

و هیچ وقت فکر نمیکردم که بتونم دوستای خوبِ وبلاگ نویسی مثل شماها پیدا کنم، دوستایی که پر از صداقت و معرفتن، دوستایی که با این که ندیدمشون و شاید فرسنگها ازشون دورم ولی با تمام وجودم دوستشون دارم. دوستایی که فتح جاده پر پیچ و خم و لغزنده زندگی و تحمل روزهای خاکستری و سردم رو با راهنمایی ها و کمکهاشون برام راحت ترکردن.

از مسعود نازنینم تشکر میکنم که منو با پرشین بلاگ آشنا کرد و مشوق اصلیم بود و برای نگه داشتن اینجا خیلی کمکم کرد و اولین کسی بود که گذرش به اینجا افتاد. (چقدرم که جدیدا اینجا سر میزنه و منت سرم میزاره!)

از پوریای گلم تشکر میکنم که با نوشته ها و شعرهای فوق العاده قشنگش همیشه یه روحی به اینجا میده و تا حالا تنهام نذاشته و همیشه با نوشته هاش خنده رو رو لبام آورده. (با من بمون ای مهربون!)

از محمد مهربونم تشکر میکنم که با همه دلتنگی های خودش همیشه دلتنگی هامو گوش کرده و بهترین راه هارو پیش روم گذاشته و همیشه کنارم بوده. (هر چی بیشتر باهاش باشی بیشتر میفهمی عشق یعنی چی!)

از آبجی کوچولوی خودم، غزاله قشنگم تشکر میکنم که خیلی وقته باهامه ، که داره کمکم میکنه واسه نوشتنم و با همه اذیت هام کنارم بوده و هیچ وقت تنهام نداشته(البته که به اندازه کافی تلافی کرده!) و متاسفانه حالا حالا ها با همیم! و کلی قصه و ری وردی داریم بازم!

از رضای عزیزم تشکر میکنم که هر از گاهی با نظراتش شادم میکنه و همصحبتیش برام همیشه لذت بخش بوده و من رو قابل دوستی دونسته.(هوای اینو داشته باشید، خیلی با احساسه و مهربون)

از دنیز عزیزم تشکر میکنم که همیشه باهام بوده و تشویقم کرده. (این همونه که دانشجو میخونه، هواشو داشته باشید!)

از آرام، هلن، حسام، یلدا، علیرضا، امراه، حسن، سحر، لیندا، نعیم، و خیلی هایه دیگه که متاسفانه الان اسمشون یادم نیست تشکر میکنم که تا یکسالگیه وبلاگم باهام بودن. اسم هرکی یادم اومد بعدا میام و اضافه میکنم. ببخشید دیگه.

 ای کاش اونقد وقت داشتم تا میتونستم از تک تکتون جداگانه به خاطر محبت هاتون تشکر کنم. امیدوارم آسمون دلتون همیشه آبی و پر از عشق باشه!