...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
فدای کبوترانت...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

 

دست هايي که ياري مي رسانند مقــدس تر از دست هايي هستند که دانه هاي تسبيح را می گردانند

...........................................................................................................................................

به دیار تو می آیم ای غریب آشنا. اما آنکه آرام جان دیگری را بر هم میزند تو هستی. هستی ت هستی م را به آتش میکشد. من فدای کبوتران بلند پروازت. به دیدارت می آیم پس از سالها انتظار، برای بوییدن عطرت چه شوقی دارم. در آن هنگام که صدایت کردم و نالیدم مرا شنیدی و چه زیبا و زود هنگام مرا طلبیدی. من کبوتر نیستم، زاغکی  رو سیاهم، اما چه شوقی برای پریدن در هوایت دارم. کاش بتوانم بر بالای گنبد طلایت بال و پری بزنم. به دیار تو می آیم. آهویی نیستم و به تو پناه می آورم، یاریم ده، دستان این همیشه منتظر را بگیر و یاریم ده. دلم سخت تنگ است، چشمه اشکانم خشکیده، به دیارت می آیم با دنیایی امید و خواهش، آهو نیستم اما اگر تو ضمانتم کنی خداوند مرا نگاهی میکند.

کاش کبوتری بودم...

 

یاریم ده ای پناهم...

 

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا كه من در وحشت انگيز ترين شبها آفتاب را به دعايي نو اميدوار طلب مي كرده ام

تــــو از خورشيدها آمده اي از سپيده دم ها آمده ای

تــــو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي

در خلـءي كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد تــــو را به دعايي

نواميدوار طلب كرده بودم

جرياني جدي در فاصلهء دو مرگ، در تهي ميان دو تنهايی،

نگاه و اعتماد تـــــو بدين گونه است

شادي تـــــو بي رحم است و بزرگ وار نفس ات در دست هاي خالي من ترانه و سرسبزي است

مـــــــــن

بر می خيزم

چراغي در دست

چراغي در دلم

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه اي برابر آينه ات مي گذارم

تا با تـــــــو

ابديتي بسازم