...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
*عزيزم جشن ميلادت مبارک*
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

 

... به تو فکر می کنم. به سالها با تو بودن و زیستن. سالها عاشقی و عشقبازی با روح آسمانیِ صدای معجزه گرت. بی تابی با صدای بی تابت. تحملِ تکرار ایام با حریر حنجره ات. حس گرمای انگشتانت بر پیانوی دلنواز حکایتت. حکایت سالها سبزی و آزادی خیال. و من آزادم که به تو فکر کنم. به تو و آزادی ات. نیستی و هستی... و این هستی تو تمام هستی من شده. و این بودن تو از امروز پا گرفت. طلوع خورشید تنهایی من. گرم شدن روح خسته و یخ بسته ما، در نشیب سرد و بی تفاوت لحظه ها. ماندن در مرز نسوختن. به تو فکر می کنم. بی تاب می شوم و مضطرب... گرم می شوم از حس بودنت. جریان سریع خون در مویرگهایم. به سراغت می آیم. دلتنگت شده ام. پشت قاب این شیشه که همیشه مرا به تو متصل می کرده است، نمی اندیشم که کدام آلبومت را بگشایم. به شهرم نمی اندیشم. شهر من خواب است و من بیدار. بیدار در رویای جاودانه ای که برایم ساخته ای. بگذار این بار به تنهائیم بیاندیشم و به تو که تنهائیم را آرامش بوده ای. بگذار این بار با نفس تو وضو سازم و در نوازشهای سحرگونه ات مقدس شوم. انتظار دیدنت بی تابم می سازد و مضطرب می شوم. آه نخواهم دیدت! قالب تهی خواهم کرد.... شهر من توئی و من در تو گمشده ام! در تو و صدای آسمانيت...

به نوازشهایت متصل می شوم و بدون ترس از پایان، با تو ادامه می دهم. به چراغانی ام می کشانی...! هر ترانه ات ستاره ای در آسمان تيره زندگيم...چه زیبا شبی است. چه زیبا روحم را نورافشانی می کنی! روشن می شوم و سبک در بازی نور و ریتم و صدا. چقدر در پناه صدايت آرام ميشوم. سالهايت که اينگونه با تو مانوسم. سالهايت که با ملودی ها و آهنگهايت به اوج آسمان ها پر ميکشم...

مرثیه ای می سرایی از جنس من و زمانه ام. مرثیه ات را می بینم و در این آینه درد به خود می رسم. پايان جاده را نشانم ميدهی و از آغاز من ميگويی. ار آغاز آنچه سالهاست در انتظارش بوده ام. انرژی صدچندانی می گیرم برای ادامه زندگيم... ادامه انتظارم... ادامه جاده را تنها با تو و صدای دلنشينت میپيمايم...

بارها و بارها در هر آهنگ و آلبوم اینگونه روحم را می پروری و احساسم را به تلاطم وا می داری. ملودی های بی نظیر و منحصر به فرد. آغازهای زیبا و پایانهای زیباتر....

با تو بودن....! هیچ یاد ندارم که با تو بودن مرا به خواب برده باشد. همیشه بیدار و سرشار در اوج نگهم داشته ای. خستگی!؟ هرگز... هر گاه با تو بوده ام، لحظه به لحظه بر بیداری و انرژی ام افزوده ای. ریتم بیدار تو هر ترانه بیداری را برانگیخته و جلا داده...

امروز روز میلاد توست. شروع مردی که در احساس و تسلط بی نظیر بوده و خواهد بود. آغاز مردی که هنر متعالی اش روح انسانهای بی شماری را تسخیر نموده و در نشیب و فراز زندگی به باور بودنش دل خوش کرده اند. تولد اسطوره ای که برای هر لحظه از شادی ها و دلتنگی های ما هدیه ای آسمانی ارائه کرده و همواره زندگی مان را با معجزاتش تغییر داده.

21 خرداد 1324 شروع بودن توست و تو تا همیشه با من خواهی بود... ۶۰ سال ميگذرد از حضورت و اينک...

با دست خالی به تو عشق می ورزم و  هر سال به میلادت دل خوش می کنم و هر لحظه، بودنت را به جشن می نشینم و در هر دعا سلامتی و استمرار حضور گرم و مقدست را از خداوند ایثار و انصاف طلب می کنم...

 

 

سیاوش عزیز، تولدت مبارک

 

 

منو دور از دل و دیدت نذاری...