...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
بر مرثيه ام بنگر نقش رخ خود بينی...!
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

 

دچار يعني 

             مستهجن

و فكر كن كه چه بي ناموس است

اگر كه ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد !...

(ميدونم اينو که خوندی فکر کردی شايد يهجور ظنزه، يه لبخندی هم اومد رو لبت. فکر کردی همينجوری گفتم که دوره هم باشيم! ولی يکم روش فکر کن، الان، اينجا که من هستم، اينجا که دارم توش زندگی ميکنم، اينجا که دوستش ندارم، دچار شدن يعنی همين!)

≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤

«خط خطی ۲»

يه کمی اکسيژن ميخوام... واسه نفسايی که اختیارشون دست خودشونه! ديگه به شماره افتادن...روزی ۱۸ تا! جديداً همه چيو ميشمورم! نميدومنم چم شده... اينروزا همه چی شده عدد... اينروزا همش ميشمورم که کم نيارم! ميشمورم که سرم گرم شه! ميشمورم که يادم بره! ميشمورم که بگذره! ميشمورم که آروم شم! همه چیو ميشمورم... در، ديوار، درخت، پرنده، بشقاب، ليوان، دمپايی، کتاب، مداد.... حالا هم حرفای نوشته هام! تا حالا شده ۹۱۸ تا! نکنه حرف کم بيارم! ميترسم تا اون روزی که شمردنم تموم بشه حرف کم بيارم! از اون بدتر ميترسم نفس کم بيارم! ولی... بهتر... شايد اون موقع نتونم ديگه واست لحظه هارو بشمورم ولی عوض ميتونم بيام پيش خودت و قايمکی وقتا شبا خوابی نگات کنم!... ولی اگه شموردن هام به اونجايی برسه که ميخوام، همه چی درست ميشه. اگه بشه چی ميشه! تو که هنوز و هميشه عقلت و قلبت در دو جهت مخالفن... ميدونم هيچ وقت جور نميشی، ولی اگه من جور شم... چقدر احتياج دارم به دعا... چقدر دلم ميخواد همه چی جور شه... خستم از شمردن!

 

 یکی کمک کنه...........!

 

زندگي ارابه ايست كه مي رود تا نرفته نمانده باشد
                                                             همين و بس

زندگي ناله ايست كه كشيده مي شود تا نمرده باشد

زندگي بوميست بي رنگ تر از هر چه كه هست

زندگي يعني اعماق چشم من

زندگي يعني اعماق چشم تو

هر آنچه كه بايد باشد و اما نيست

                                                 ...