...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
پرم از حسرت و خواهش...
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

«خط خطی ۴»

با کدام بال می توان

از زوال روزها و سوزها گريخت؟

با کدام اشک می توان

پرده بر نگه خيره زمان کشيد؟

با کدام دست ميتوان

عشق را به بند جاودان کشيد؟

...

نميدونم چرا امروز اينقدر از در و ديوار برام بد می اومد ... انقدر غمگين بودم که هيچی نمی تونست خوشحالم کنه... حتی يه مکالمه ۱۰ دقيقه ای. فقط دو تا دست مهربون و يه شونه ی پر مهر می خواستم که بی دريغ ببارم ... ولی کو دو تا دست؟ کو شونه مهربون؟ نميونم چمه...فقط اومدم اينجا بنويسم تا خالی بشم... بدبختی اينجاست که انگار اشکام تموم شدن... يه بغض گنده که داره داغونم ميکنه و شکسته نميشه... پارسال اين موقع ها اصلا اينجوری نبودم که امسال هستم... پارسال ميخواستم قبول شم... پارسال فقط قبول شدن مهم بود... اما امسال... راستش هيچی مهم نيست... فقط ميخوام اين  ۳ هفته بگذره و تموم شه... جون خودم خستم... بدبختيه ديگه اينکه همه حرفای آبجی کوچولو رو قبول دارما... اما خوب چيکار کنم، خرم! تويه لعنتی هم که تکليفمو روشن نميکنی... (به قول اون يارو:)نميدونم برم... نميدونم نرم... نميدونم خوبه... نميدونم بده...! بابا آخه تکليف خودتم روشن نيست... داری عشق دنيارو ميکنی و چشماتو بستی رو همه چی... از نظرت يه فرشته فضايی! گيرت اومده که هر کار بخوای ميتونی باهاش بکنی و صداشم در نمياد! بابا به جون خودم آدم فضايی ها هم يه حدی دارن... تو چرا هيچی حاليت نيست؟؟ شدی عين خودم!!! لعنت به تو که عقلت نصفه راه و اومده و نميخواد بقيه رو بياد....

 

بی صدا شکستنم، صدای شعرای منه... 

من شکوفايی گلهای اميدم را در

روياها می بينم

و ندايی که به من می گويد

گرچه شب تاريک است

دل قوی دار

سحر نزديک است

...

 

يکی اينارو برام فرستاده بود منم گفتم بزارم اينجا. ديدم وبلاگم خيلی بيروح و غم انگيزناک شده گفتم يه حالی بهت بدم :

زن فريبكار : زنگوله
زن چاق : مخزن
زن لاغر : سوزن
زن سنگين : وزنه
مرد مجرد : بيزن
مرد مجرد معتاد : بيژن !
زن قاب ساز : قاپ زن
زن پاكيزه : كف زن
زنان ويژه! : سوء زن!
زن عصباني : گزنه

ميگم يه ذره باهات شوخی کنم که شاکی نميشي؟ نه.. اينقدرم بی جنبه نيستی..

آيا ميخواهيد تغيير كنيد ؟
آيا از خودتون بدتون مياد ؟
آيا مي خواهيد زندگي جديدي شروع كنيد؟
آيا دوست داريد كسي باشيد كه الان نيستيد و كسي نباشيد كه الان هستيد ؟   
به راستي كه ؟

با ما تماس بگيريد
.
.
.
.
100% واقعي
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
****سازمان بازيافت زباله****

 

راستی از زيدان پرسيدن چرا با کله زدی تو شيکم اون يارو؟

ميگه مردتيکه به من گفت: اين علی دايی که ميگن تويی؟

 

.........

قابل توجه اونی که خودش ميدونه:

«من با پاس دانشجويی از طريق برادرم که ويزای شينگن رو داره فقط رفتم کمی جوونی کنم»!!! راست ميگی؟ اينی که ميگی کجا هست؟؟!!! بلا شدی... اين برادرت که ميگی همونی نيست که ۵-۶ دفعه دیپرت شد؟؟ همون عمليه رو ميگم! (Y) باريکلا به برادرت! اونم بلا شده! يعنی ميخوای بگی بلاخره تونست خودشو بچپونه اونجا! چه جلب! لابد تو اين هيری بيريه جام جهانی رفتی؟ (Y) بازم چه جلب! حالا که ادعات ميشه بگو کجاها رفتی. آخه ميدونی من خودم الان اونجام،من هميشه اونجام، اونورا رو عين کف دستم ميشناسم. باور نداری؟ بگو تا بگم!

راستی تو نگران تيریپ لاو من با کسی نباش، به فکر خودت باش که يه وقت تو اوج جوونی حروم نشی! آهان...نه... نميشی... يادم نبود... واسه تو تو خيابونا ريخته! خودت گفتی واست زياده تو خيابونا! (Y) راستی وقت گرانبهات رو واسه اينجا اومدن حروم نکن. فکرشو کن... به جاش ميتونی بری و از تو خيابونا گلچين کنی!! اينجوری لااقل وقتت رو حروم نکردی!!!!!! (Y) (Y)