...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
باورش کن منه تازه رو، خود خود توئه...
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

ديروز چه شوقی داشتم
برای آنچه امروز در دستان من است !!!
و اينک لبريز انتظارم
برای فردايی که نمی‌دانم ...

يه ضرب المثل آلمانی هست که ميگه:

آنچه انسان را غرق مي كند، در آب افتادن نيست بلكه زير آب ماندن است.

خداييش داشتم غرق ميشدما... اين مامانم همچين کتاب و دفترا و جزوه ها و اينارو بسته بود به دست و پام که اصلا اون زير نميتونستم تکون بخورم! هيشکی هم به دادم نميرسيد. هی من داد ميزدم: غرق ميشم و از دست ميرما، هی همه ميگفتن: بهتر، غرق شی بهتر از اينکه بمونی رو دستمون! (اصولا آدمی که دانشجو نيست و بيکاره يا شوهر ميکنه! يا ميشينه ور دل مامانش و قرمه سبزی میپزه! خوب اينا هم ميدونن که هيشکی منو نميگيره، خيلی نگران خودشون بودن که يه وقت جای قرمه سبزی، سزمه قبری به خوردشون ندم!!) خلاصه ما همينجور داشتيم غرق ميشديم و واسه خودمون اون زير خوش بوديم که يهو جناب سايت سنجش به دادمون رسيد و بهمون خبرای خوب خوب داد! زلفعلی ميگه: ايران عجب مملکت بی در و پيکر و بی صاحاب و پيشرفته ايه که توی خنگ با اين وضعت  و با معدل ۱۶، انتخاب اولت قبول ميشی! اونم تو تهران! تازه غزاله رو هم دنبال خودت راه ميندازی!! والا ما خودمونم مونديم که چه جورياست؟ آخه خيلی عجيبه! من و غزاله، دو نمونه کامل IQ بالا!! با اين معدلای شاهکارمون! با هم ديگه انتخاب اولمون رو قبول شديم. (قبل از اينگه همه بگن بزار خودم بگم که بعدا حالم گرفته نشه! : نه... خيلی شاهکار نکرديم. از همین دانشگاه الکياست! چی ميگن؟ آهان.. علمی کاربردی! ) ولی خوب مهم اينکه دانشگاه همين بغل گوشمونه و اسممون ميشه دانشجوی گرافيک! نه خداييش اسمو داشته باش... ببين چه قشنگ تو دهن ميچرخه... دانشجوی گرافيک... خودش کلی کلاس کاره...! تازه اينجوری شانس شوهر کردنمون هم بيشتر ميشه!! تازه يه صلاح تازه دارم برای تهديد کردن زلفعلی! هر موقع حرف زيادی بزنه و اذيت کنه بهش ميگم: باشه، ميرم دانشگاه پسر بازی!!!

ديروز بابام ميگفت: بلاخره اين محيا هم داره قاطی آدما ميشه!!! مامانم ميگفت: بدبخت اون دانشگاه و مسئولين و استادايی که قراره شما رو تحمل کنن!!! داداشيمم ميگفت: تازه ميفهمم که امکان داره هر از گاهی آرزوهای بعيد برآورده بشن! آبجی بزرگه هم به فکر بچشه که يه وقت به خاله ش نره!! اين غزاله هم که جای خوشحالی و تبريک برگشته ميگه: من شانس ندارم! کی ميشه از شرت خلاص شم! اونم از زلفعلی که اولش اونجوری ضايمون کرد بعدش گفت: بدون اجازه شوهر هيچ غلطی نميتونی بکنی، حتی دانشگاه!!! ميگم اصلا بيايد يه کاری کنيم، مسابقه.. هر کی بتونه بيشتر و بهتر منو ضايع کنه!!!! شروع کنيد ببينم چيکار ميکنيد!! به بهترين مطلب دو عدد آفرين و يک ماچ گنده داده ميشود!!!!!!

 

میتوان هر لحظه، هر جا...

 

اشاره کن که بشکفم 

حتی در این یخ‌بستگی!

در این ترانه سوزی و 

در این غزل‌شکستگی!

طلوع کن!

طلوع کن!

در این ستاره‌مردگی 

که از تو تازه می‌شود 

این خلوت سرخوردگی 

طلوع کن!

طلوع کن!

که بودنم تازه کنی 

دست مرا بگیری و 

با بوسه اندازه کنی!

طلوع کن!

طلوع کن!

آینه پر می‌شود 

از جوانی خاطره‌ها 

تن تو و شرم من و 

خاموشی پنجره‌ها 

اشاره کن که من به تو 

به یک اشاره می‌رسم!

رنگین کمان من تویی 

که به ستاره می‌رسم 

من به تو شک نمی‌کنم!

طلوع کن!

طلوع کن!

از تو به پایان می‌رسم!

شروع کن!

شروع کن!

طلوع کن!

طلوع کن!