...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
خوشحالم...
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

 

خدا عشق رو آفريد
آفريد که يه سري آدم باهاش خوش باشن
يه سري آدم هميشه خوش باشن
تو فکرشون
تو خيالشون
تو عشقشون
تو زندگيشون

و يه سري ديگه ...
بسوزن و بسازن و دم نزنن
فقط تو خيالشون با عشق زندگي کنن و شبا خواب نداشته باشن و روزا خوراک...

خدا عشق رو آفريد
اما واقعا" ميدونس داره چيکار ميکنه ؟ يا فقط يه چيزي آفريد که تعداد مخلوقاتش بره بالا ؟
مثل کسي که فقط پست ميده که بعد بياد بگه " ايولا بمن ، چه همه پست دارم " !!!
خدا به کي ميخواس پز مخلوقاتش رو بده ؟

آیا واقعا وقتی عشق رو می آفرید فکر کرد که آخرش چی میشه؟

؟؟!!...

 

*******************************************************************

سلام، سلام... من برگشتم...

جاتون خالی..... رفته بودم مسافرت... آی حالی داد... دو هفته تمام روی ۱۰۰۰ بار مردم و زنده شدم تا برگشتم! نه که فکر کنید بد گذشتا، نه ، ولی خوب آخه دلم تنگ شده بود... داشتم میمردم از بیخبری...

الان که اینجام کلی حالم خوبه... آخه چند تا خبر تپل مپل شنیدم که همچین حالم جا اومده...

مهمترینش اینه که تا الان شوق و ذوق خاله شدن رو داشتم، از این به بعد شوق و ذوق زن دایی شدن هم اومد روش!!!!  خیلی خوشحالم... الانم دارم به همه پز میدم!!! دلتون بسوزه... من هم خالم هم زن دایی!!!

 

امشب حالم خیلی خوبه... امشب از همیشه بهترم.... امشب مشکلی که ۱ هفته تمام داغونم کرده بود رو حل کردم.... امشب قرار شد با خواهر شوهرم دوست بشم.... امشب زلفعلی بهم یه هدیه فوق العاده داد که بعد از اینهمه دوری واقعا لازم بود... امشب... (گير نده... خوشحالم.. همين)

  

 

(۱)

خدا اونقدر در نظر من محترمه كه به هيچ وجه نميتونم مسووليت ساخت همچين دنياي مزخرفي رو بندازم گردنش!!

(۲) 

شنیدم گفتی یه روز میای ...
کدام روز؟...
نمی شد اشاره می کردی؟!!!
که حالا سهم من ثانیه های انتظار نباشه؟...!!!