...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
در پی قافيه و واژه نباش...
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

 

غريوِ منفجرِ آسمانشکافم را
رها نمي کند اين بغض

وگرنه مي گفتم
               
با شما
      
که عشق
چه مي کند
                  
با آدم!!!

 

sometimes i wish i could...

 

۱- فکر کنم آخرای تير بود که آگهيه اين طولانی ترين نقاشی جهان با موضوع حضرت محمد رو تو روزنامه ديدم. و اين فکر شيطانی به سرم زد که برم ثبت نام کنم و جو اونجا رو به هم بريزم!

۲- من کلا آدم بيکار و علافی هستم که همه جا خودمو ميندازم، اونجا که ديگه حتما خودمو بايد مينداختم، آخه صبحونه و ناهار مفتی ميدادن! به علاوه کاور و کلاه و آب معدنی. خداييش نميرفتم بد ميشد!

۳- اونروز به همه دوستام زنگ زدم تا بيان و دور هم بزيريم اونجا! ولی از بين همه فقط يه نفر هنوز اصالتش رو حفظ کرده بود و پايه شد! و اين يعنی اينکه هنوز هم ميشه گند زد به مملکت!!

۴- خلاصه روز نقاشی رسيد و منم از تو روزنامه ها و مجله ها ۳-۴ تا طرح پيچوندم و رفتيم که آباد کنيم! نقاشی تو خيابون اصلی محله زلفعلی اينا بود و من چقدر خوشحال بودم از اينکه هنوز کسی از خانوادش منو نميشناسه! اونی هم که ميشناسه رفته بود مسافرت.

۵- خدا بخواد هيچی تو اين مملکت ما درست و حسابی نيست. به ما گفتن از ۶ صبح بيايد، ما ۸ رسيديم ديدم ۵۰۰۰ متر پارچه سفيدو کشيدن وسط خيابون و هنوز حتی شماره بندی هم نکردن که بدونيم کجارو بايد گند بزنيم! همينجوری واسه خودمون يه ۴۰۰۰ متری رفتيم و بلاخره جامونو پيدا کرديم. ساعت ۱۱ بهمون رنگ و قلمو دادن، ساعت ۱ صبونه دادن، ساعت ۴ هم ناهار! جاتون خالی از گرسنگی ته همه قلموهامو جويدم!

۶- فکر کن همه دخترا ته باکلاس و با بهترين و شيکترين مانتو ها اومدن. بعد من با مانتوی سفيد مخصوص کار که پر لک و رنگ و ايناست! خداييش اينقدر خوشتیپ بودم که همه نيگام ميکردن. فکر کنم حسوديشون ميشد! يا شايدم ميخواستن بدونن مارک مانتوم چيه!!

۷- چون سر و وضع و قيافم از بقيه بهتر بود يه خانوم و آقايی اومدن با دوربين و ميکرفن و گفتن که : ببخشيد خانوم هدفتون از شرکت تو اين مسابقه چی بوده و چه حسی داريد؟ و پيامتون برای بچه های لبنانی چيه؟ گفتم: من شرکت کردم تا اسرائيل ببينه که ملت ايران هميشه توی هر صحنه ای وجود دارن!! و خيلی خوشحالم که ميتونم در دراز ترين نقاشيه جهان خودمو شرکت بدم. و اينجا اومدم تا به بچه لبنانيا بگم زنده باد ايران!! اونا هم يه جور بدی نيگام کردن و ازم تشکر کردن! و رفتن. آخه من نميدونم روز بعثت چه ربطی به بچه های لبنان داشت؟؟ شبش هرچی به تلوزيون خيره شدم همه رو ديدم الا خودم!

۸- رفتم سر يه کانتينر بزرگ آب و يکی از شيراشو باز کردم و صورتم رو گرفتم زير شير. همينجوری که صورتم رو زير آب بالا پايين ميکردم، دهنم رو هم باز کرده بودم. بعد يه آقای جوون مهربونی! سرشو آورد جلو و گفت: خانوم ببخشيد مثل اينکه دهنتون رو پيدا نميکنيد!! کمک ميخوايد؟؟

۹- (بابت اين قسمت از قبل از همه عذرخواهی ميکنم) فکر کن از ۸ صبح آفتاب داره يه بند ميکوبه تو کلت، داری از گرما ميميری. تشنه و گشنه و خسته ای. بعد تو اين اوضاع يه پسر بچه ۱۲-۱۳ ساله بياد بهت بگه: خانوم شما آب داری؟ تو بگی: نه بابا، خودم دارم از تشنگی ميميرم. بعد اون با پرويی تمام بهت بگه: من آب دارم، بيا بريم بهت بدم! و تو وقتی ميفهمی بهت چی گفته که اون ۵۰۰ متر ازت دور شده و هنوز داره به خنگيت ميخنده!

۱۰- باحال ترين قسمت اينجا بود که: ۲-۳ تا از اين بازيگرای مرد مثل: مجيد مظفری و رضا بفشه خواه و اينا، اومده بودن اونجا و براشون سايه بون زده بودن و اينا نشسته بودن و به مردم امضا ميدادن از مردم برای سرطانيا پول ميگرفتن. منم که آفتاب خورده بود به کلم و هيچی خاليم نبود. از يکی شنيده بودم ۲۰۰-۳۰۰ متر پايينتر آب معدنی ميدن. راه افتادم رفتم و رسيدم به اينا. از دور ديدم مردم جمع شدن و همه خيلی شادن. با خودم گفتم ايول، آب ميدن. ملت رو کنار زدم و به زور خودمو چپوندم تو جمعيت. رفتم جلو ديدم از آب خبری نيست. ولی ۳-۴ تا آقای محترم دارن با مردم کاغذ رد و بدل ميکنن! رفتم جلوتر و با صدای بلند داد زدم آقا ببخشيد اينجا آب کجا ميدن؟؟ بعد اون آقای محترم سرش رو آورد بالا و با تعجب به من نيگا کرد. با خودم گفتم اين چقدر قيافش آشناست من اينو کجا ديدم؟؟ دوباره گفتم: آقا با شمام. کجا ميتونم آب بگيرم؟؟ (خوداييش قيافش خیلی آشناست!) بيچاره با يه بهت خاصی بهم گفت: نميدونم، از مسئولان بپرسيد. منم ديدم بلد نيست اومدم از جمعيت بيرون و بلند گفتم: پس اينجا واستادی چيکار؟ نميدونم چرا همه يه جوری نيگام ميکردن و ميخنديدن. اِ... اين آقاهه چقدر شبيه رضا بنفشه خواه بود!!! اِ... اينکه خودش بود!!!  خلاصه اينکه زديم بازيگر مردم رو ضايع کرديم.

 

(۱)

یه وقتايی انقدر طبیعی خرم میکنی که دلم یونجه میخواد!

(۲)

بعضي وقتاــ فقط چند ثانيه ــ فکر ميکنم از بقيه بيشتر ميفهمم!
همين نشون ميده چقدر احمقم!