...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
الهی خوش خبر باشه قناری...
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

نگاه کن که غم دورن دیده ام

چگونه قطره قطره

                 آب میشود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست

          آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستی ام

               خراب میشود

    شراره ای مرا به کام میکشد

                 مرا به اوج میبرد

                     مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

            پر از شهاب میشود

                                          ...

میبینم! من اون نور رو میبینم! من میخوام که اون نور رو ببینم! من میرم سمتش. اون نور منو صدا میزنه و میگه بیا... بهترین راهی که رو به آرزوهام باز میشه. اینجا خیلی تاریکه ولی میبینمش! خودشه! و این اون اتفاقیه که باید بیفته... و میفته... من، رویاها، فردا، تو، آرزوها، آرامش، خنده، دور هم بودن، ما،... هیچکدومش دور نیست... و من این کارو میکنم.

پ.ن

تا الان قرار بود من منتظر تو باشم تا بیای. ولی از حالا به بعد تو منتظر باش تا من بیام.

 

one day i'm right beside you...

 

 

اینو یه جا دیدم، گفتم بزارم دور هم بخندیم:

 

كتاب فارسي مدارس بومي ميشود: 

مشهد: آن مرد با شمع آمد

اصفهان: آن مردپول دارد
ابادان: آن مرد ان شب با ريبن (عينك)آمد
شيراز: آن مرد حال نداشت ونيامد
سنندج: آن مرد سيبل دارد
زاهدان: آن مرد را كشتند
اردبيل: آن مرد بار برد
قزوين: آن مرد با لبخند آمد
رشت: آن مرد رفت,بابا آمد

!

 

 

)

به جای پيرهن
زندگی‌ام را تنت می‌کنم.

 

(۲)

اگه شب کريسمس ، يه مرد خيلي بزرگ اومد تو اتاقت و گذاشتت تو يه کيسه و با خودش برد یه جای دور نترس ، اخه اون بابا نوئله و تو هم کادوي کريسمس من!