...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
 
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٤ : توسط : محیا بانو

  محسن جان تولدت مبارک  

(بعد از مسعود اين محسن تنها کسيه که تو دنيای اينترنت قبولش دارم)

 

------------------------------------------------------------------------------------

 

ديروز ديدمش. اعتراف ميکنم که دلم واسش تنگ شده بود. چقدر عوض شده بود. انگار من عامل بدتیپی و بد لباسيش بودم. از وقتی باهاش بهم زدم قشنگتر و خوشتيپ تر شده. ولی خيلی داغون بود. خيلی سعی کرده بود تابلو نشه ولی بازم معلوم بود که ... نگاهی بهم انداخت که بد جور سوختم.خيلی دلم ميخواست باهاش حرف بزنم. بهش بگم :فلانی تو با من بد کردی. با خودت ، با خانوادت بد کردی. از من که گذشت لااقل به خاطر دخترای ديگه ...

واسش دعا کنيد. گناه داره...