...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
من همونم که هميشه...!
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

وای نگاه کن... عجب بارونی میاد! میای با هم قدم بزنیم؟

: زیر این بارون؟

خوب آره دیگه... پشیمون نمیشی. خیلی حال میده... حس میکنی بارون وجودتو میشوره و پاک میکنه!

: ....

بیا دیگه... فقط یه بار...

:میترسم سرما بخوریم... نکن این کارو

نه، هیچی نمیشه... پاشو...

دستاتو وا کن..... سرتو بگیر رو به آسمون... آخی... چه حالی میده. چه حسی داری؟

: سردمه!...

لوس نکن خودتو... میگم بیا قطره هارو بخوریم! دهنتو مثل من وا کن و چشماتو ببند! سعی کن بدون اینکه ببینیشون اونارو بخوری!

: تو دیوونه ای... آخه اینکار چه فایده ای داره؟

فایده؟ من حال میکنم... باعث شادیم میشه! اینم فایده! خوب بیا دیگه... اصلا مسابقه..

آخی...... چه حالی داد...

: حس میکنم همه آلودگیه هوا رو خوردم! دیگه بیا بریم تو. من حسابی خیس شدم.

چند لحظه صبر کن... خوب واستا تو پناه دیوار و منتظرم باش...

: داری چیکار میکنی؟؟ خل شدی؟ چرا همینجوری بیحرکت واستادی اونجا و خیره شدی به زمین؟

میخوام قشنگ خیس شم! میخوام بارونی شم!

:قشنگ خیس شی؟ که چی شه؟ بیا بریم، سرما میخوریا. چرا جواب نمیدی؟ آخه بارونی بودن چه فایده ای داره؟ با توامهی...

...

تو هیچوقت نمیفهمی که بارونی شدن خیلی قشنگه... وقتی بارون میچکه رو گونه هات، دیگه هیشکی اشکاتو نمیبینه! هیشکی نمیفهمه که دلت تنگه و داری میترکی! دیگه هیشکی نمیفهمه داری گریه میکنی...

تو هیچوقت نمیتونی بارونی باشی... چون تو هیچ وقت منتظر نبودی... چون تو همه چیزایی رو که میخوای داری.... چون تو هیچوقت دلت واسه کسی تنگ نمیشه

.

.

.

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه...l

بايد صبر کرد ! نميدونم چقدر !؟؟ ولي بايد صبر کرد !
فقط اي کاش
خدا يه ذره دلش براي من ميسوخت و ميفهميدم بعد صبر کردن چيزي هم گير من مياد يا نه ؟ 

چه دليلي داره که روزایی رو که میتونن خیلی قشنگ باشن، اینجوری بگذرونم؟ 
چه دليلي داره ذهنم رو بي خود و بي جهت مشغول چيزي بکنم که جاش ميتونم به چيزاي بهتري فکر کنم ؟

اي کاش اينها رو بفهمم !
 

.

.

*

پا ورقی امید ، سیاه مشق خاطره هایم بود .

جریمه دوست داشتن

            تا ابد مشق شب نوشتن.