...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
خوش بزمي ست...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

چقدر دوستش دارم...

بغل کردنش را ...

بوسيدنش را ...

بوئيدنش را ...

بغلش بوی بوسه ميدهد و "بوي شير از لب همچون شكرش مي آيد" ...

به خود مي فشارمش... آنقدر كه تمام تنم بوي گل و گلاب مي گيرد

و لبهاسهايم بوي شير و شكر....

چقدر دوست ميدارم نوزاد خواهرم را ...

نامش چه بود؟.....نميدانم!

من كه "سروش" صدايش مي كنم .....


سروش کوچولو اومد ،

با یک بغل شور و شوق که به همه بخشید ،

با جسارتی  امیدبخش چون سرخوانی های پدرش و مهری گرما بخش چون مهربانی مادرش ! .....

محفل مان گرمست ، شکر ! خوش بزمی ست ، ....

حس غریبی دارم ، مهمانی به جمعمان آمده که نگاه همه را پرسو کرده ست، 

لبریز از شوقم ....

امروز سومین روز بودنش را سپری میکند ،

بردوام باد ! ......