...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
بزن بالا نوش جونت، امشب رو بابا بيخيال!
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

امروز اينجانب بسی چشمه ذوق و هنرمان خروشان گشته و مینوسیم، باشد که شمایگان شاد شوید.

روزی قبل امتحانی داشتیم بسی خانمان سوز.  «تاریخ هنر ایران زمین» و ما هنوز پس از سه سال خواندن انواع مختلف این درس نفهمیده ایم که داریوش موسسه دولت هخوامنشی بودندی یا هخامنشی!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ از خداوند میخواهیم که هرگز نصیب هیچکس نشوندی این درس. چرا که هر دولتی آمده، گلاب به رویتان کار خرابی کرده، انگشت خود را درون آن فرو برده و بر دیوار زده و از خود نقشی به جای گذاشته!!!! و ما هنوز نتوانسته ایم در حافظه خود بگنجانیم که چه کسی، در کجا و کی این اثر هنری را برای اولین بار از خود به جای گذاشته!!!!! بگذریم، روزی قبل امتحانی داشتیم بسی اسمش را نبر! که باعث شد برای اولین و احتمالا آخرین بار در تمام عمر با عزتمان 2 روز درس بخوانیم!

و ما را بسی خنده رفت از امتحان اسمش را نبر .و بس شيک امتحانی که آسمان نيز به حال ما خون می باريد. و خوب به ياد دارم که قبل از امتحان من به دوستان همی می خنديدم و بعد از امتحان دوستان به من همی. جایگاه مخصوص اینجانب که بایستی در آنجا امتحان میدادم بسی خفن بود و قابل دید از همه نقاط! گویا میدانستندی که با چه انسان متقلب و خفنی روبه رویند. به هر طرف که نگریستیم مراقبی دیدیم بسی ترسناک! و هیچگونه عملیات نجات بخشی را توان نبود!

و در اينجا بودندی که ما احساس نمودیم ضعف داریم و خونمان چیزی کم دارد تا این شکست را فراموش کنیم. و محققان تحقيق نمودندی و ما را بگفتند که به گروه خونی ما همی حشيش بيايد و جمعی از دوستان نيز نوعی آب را که به آب شنگولی موسوم است پيشنهاد بنمودندی. عده ای نیز بگفتندی که الکل را با آب آلبالو مخلوط نمودندی و با تعدادی گردو درون همزن، خوب هم زدندی و امتحان کردندی و اگر بعد از خوردن آن زنده ماندی و کور همی نشدی شايد شفايی برايت باشد در آن.

ولی من هيچ يک از سه روش را امتحان ننمودم بلکه راهی چهارم پيش روی خويش بنهادم و آن همی آپديت بودندی .

باشد که شمايگان نيز در سختی های زندگانی برای خود راههای ديگری بيابيد زيرا اين اعتياد بس جيز بودندی و معتاد بس جيليز ويليز کردندي!!!!!!

 

و در این قسمت برای آنکه وبلاگمان از یکنواختی بیرون همی آید این شعر بس زیبا را همراه با مقدار فراوانی دست و سوت برای خود بخوانید:

           کفتره کاکل به سر های های

          اين خبر از من ببر    های های

          بگو به يارم    که دوسش دارم

          چشم به راشم من  خاک پاشم من

           کفتر کاکل به سر ....

                                                  های  های...

...

 

 

من جون سپردم توی زندون تو...

.

خيلي وقته که ديگه وقتي واسه خوندن نيست ، خيلي وقته که ديگه دلي واسه نوشتن نيست ...
خيلي وقته که ديگه وقت ها همينجوري ميان و ميرن اما خودت نمي دوني که داري کجا مي ري ...

انساني هست که بايد باشه ، اما نيست . یه چیزس هست که باید باشه اما نیست. یعنی میشه؟... میخوام بشه... چرا همه چی دست بزرگتراست؟

.

.

.

۱* هر چه آسمان تيره تر باشد ٬به همان نسبت ستاره ها درخشانتر خواهند بود (داوينچی)

۲* من يه ليوان چاي داغ رو به تو ترجيح مي دم . چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه . ولي تو دلمو!

۳* شخصیت ما محل تردد شماست. لطفا کفش های خود را در بیاورید حداقل .

۴* نوشتن براي فراموش کردنه نه به ياد آوردن.

۵* واسم جالبه! دنیای بعضی آدما چقدر میتونه کوچیک و حقیر باشه! یه جایی خوندم: درست تو لحظه ای که فکر میکنی خیلی حالیته، احمق ترینی! میفهمی؟ هیچی حالیت نیست! احمق ترینی!