...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
کاملا بي ربط و مخصوص!
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

 دلم تنگ است...

نگران نباش! میدانم که این انقباض از سرمای سختِ زمستان است!!

...

..

.

در آرزوی روزی که بیای و بمونی...

 

 

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم

از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز

نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز

غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست

اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست

غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت

فداي برق ناز اون چشماي قشنگت 

غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري

من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري

غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي

ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

از دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند

بهار تو بر مي گردي چيزي نمنونده بخند

غصه نخور مسافر تولد دوباره

غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس

سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس

غصه نخور مسافر تو خود آسموني

در آرزوي روزي كه بياي و بموني

...

..

.

!