...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
نميخوام پيرهن شادی بپوشی!!!
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥ : توسط : محیا بانو

 

میدانی امروز روز زیبایی ست

ساعت 5 بار نواخت

و صدای اذان باران و بوی لطافت

در خانه پیچید

و درد مادر را

-آن فرشته بی مانند را-

رها کرد

میدانی امروز دیدگان آن دخترک

ستاره باران ست

میدانی امروز باران رنگها را شست و هر چیز

به رنگ خود ظاهر گشت

و ماه،

ماه مهربان لطافت خود را بر گونه های طفل پاشید

و برف،

این سپید بی همتا، این ساده ی بی آلایش

در چشمان طفل خیره شد و درخشش خود را به او بخشید

میدانی امروز دانه های برف گرم شد!

میدانی امروز دخترک برفی آمد تا

بخندد، اشک بریزد، عاشق شود، منتظر بماند، تا اوج سفر کند، رها شود...

میدانی امروز من شکفتم...

میدانی امروز من بزرگ شدم!

امروز حس غریبی دارم، امروز انگار عوض شده ام...

میدانی امروز را دوست دارم!

...

..

.

 

میدانی... حس غریبی دارم....

و اين منم بي آنکه بداني کجايم يا چگونه ام،
پرواز و تنهايي

شب و خورشيد
من و آرزو
واژه ها چه غريب در من پرسه ميزنند
بي آنکه بدانند من خود تنها يک گوشه از يک واژه ام
نه چيزي بيشتر و نه شايد کمتر
من گمگشته ترين آرزو در خيال مبهم يک واژه ام
مرا فراموش کني يا نه،
مرا شروع پنداري يا نه،
مرا باور کني يا نه،
من هستم.
در خيال تو،
در ميان همه خاطرات فراموش شده تو،
در ميان همه آرزوهاي محال تو،
در ميان خوابهاي دم صبح،
در ميان همه جستجوهاي تو براي يافتن چيزي به نام هيچ،
در ميان همه آنچه که بايد و نبايد تو،
من پرسه ميزنم.
تنها با اميد اينکه روزي فقط
احساسم کني نه بيابيم و نه ببينيم فقط باورم کني.......

*دلیل نمیشه چون بزرگ شدم پس شوهر کنم! آقایون محترم من قصد ازدواج ندارم!!!!!!

** تولدم به همه مبارک!!! ایشالا سال دیگه... هان؟چی؟ نه!!! هیچی!!!

*** خوشحال شدیم از اینکه هستیم!

**** برام دعا کنید، دارم کم کم اونی میشم که خودم میخوام