...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
ادامه دارد...!!!!
ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ : توسط : محیا بانو

تمام شعر هایم بوی ترا میدهند

اما نه

تو نیستی

فقط مترسک تنهای خیال است

که ناخواسته حتی

کبوتران را هم فراری میدهد

...

میبینی غزلکم؟ میبینی چی داره به روزمون میاد؟

من و تو و مثل ما، همه هر چی میکشیم از این محبت های زیادیه!! من ها و تو ها داریم میمیریم و داغون میشیم چون مادر ها و پدر ها دوستمون دارن!!!! چون خوبیه ما رو میخوان!!!  م

نیما میگه ما اونا رو درک نمیکتیم!! ما جای اونا نیستیم!!! ما احساسشون رو نمیفهمیم چون بچه نداریم!!! ولی پس اونا چی؟؟؟ اونا ما رو میفهمن؟؟ اونا که قبلا جای من و ما بودن میفهمن آلان چی میخوایم و چی میگیم؟؟ نه... نمیدونن، نمیفهمن!! اگه میفهمیدن که الان اوضاع من و تو سارا و نفیسه و خیلی های دیگه این نبود. من ها و تو ها داریم تو حسرت خواسته هامون میسوزیم و دم نمیزنیم فقط به خاطر زوری که بالا سرمونه...م

آهای اونایی که بیرونید... اونایی که از پشت دریا ها و کوه ها یی که مارو از بقیه دنیا جدا کردن نوشته ها مو میخونید... اونایی که الان جایی هستید که من سالهاست آرزوشو دارم... نمیگم همدردی کنید... فقط بدونید من ها داریم اینجا تاوان چیزی رو میدیم که انتخابش نکردیم! ما ها زندونیه سرزمینی هستیم که حتی آسمونش هم آبی نیست... قدر زندگیتونو بدونید.... خداتونو شکر کنید...   م

.

.

*

"بيدار شو خواهر

در دنيايي كه جميله ها با خون خود

فرمان آزادي ملتي را بر صفحه ي تاريخ مي نگارند

تنها لب گلگون و چشم مخمور داشتن

شرط زن بودن نيست...." (چراغ ها را من خاموش مي كنم)