...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

گاهی حتی ترانه ای هم نمی ماند ....
 
 
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦ : توسط : محیا بانو

-نفرين بر تو
       
که از خود تنهايم کرده اي چنين... 

.

.

.

از صبح اين بغض لعنتي راحتم نمي گذاره
اونقدر گلوم رو فشار ميده
که آب دهنم هم به سختي غورت ميدم
تنها چيزي که مي تونم بهش فکر کنم
اينه که تو الان يه جاي دنيا
توی نور و روشنی نشستي
و داري به حال من مي خندي
و بدترين فکري که ميشه کرد اينه که چقدر حق با توئه که بهم بخندي
و چقدر دلم مي خواست من هم مي تونستم بخندم.....
اين بغض لعنتي داره گلوم رو فشار ميده
.....
کاش به زودي خفم مي کرد....

گاهي اوقات
ادم به جايي ميرسه که
فقط بايد يه شونه پيدا کنه
و سرش رو بذاره روش و گريه کنه
اونوقت هيچ شونه اي پيدا نميشه
حتي يه شونه سنگي....


امشب از اون موقع هاست!!!!

 

امشب ببین که دست من، عطر ترو کم میاره...

خیلی فکر کردم تا به این برسم

که : 

« نمی دونم . همین» 

هنر کردم

زحمت کشیدم 

خسته نباشم

نه!!؟ 

منتظر گذر زمان می مونم

شاید گذر زمان در خود راه حلی داشته باشه و گره ایی از کار من باز کنه از هزاران گره ،گره خورده و گره نخورده

تو هم مختاری

اما از من چیزی نخواه

باشه ؟

منم از تو چیزی نمیخوام.

هیچی...