و گه گاهی...

«موفقيت» بدست ‌آوردن چيزي است كه دوست داري و «خوشبختي» دوست داشتن چيزي است كه بدست‌آورده ‌ای

                                                     

                       

            

 

 

((محيا در مشهد(سفرنامه)))

قسمت اول:به زور موهامو ميکنم زيرشال باريک و تنگم و راه می افتم دنبال خواهرم. ميرسيم دم در ايستگاه راه آهن و همه رو ميبينيم: يه کاروان ۴۰ نفری از زنا و دخترای چادری و مذهبی! با اونايی که ميشناسمشون سلام و عليک ميکنم و ميريم تا سوار شيم. چه حس بدی! انگاری همه زير زيرکی منو نيگا ميکنن! يه نيگا به اطرافم ميکنم و نميفهمم که واقعا من بين اينا چيکاره بيدم!! من کيم؟ اينجا کجاست؟ خدايا گناه من چيه که اينجام،19.gif شايدم گناه اينا چيه که من اينجام! 20.gif

قسمت دوم: ميرسيد دم در هتل آپارتمان. يه ساختمون بزرگ با درای شيشه ای که رو يکيش بزرگ نوشته: «از ورود خواهرانی که حجاب اسلامی که همان چادر ميباشد را ندارند معذوريم.»! خداييش ای يعنی چه؟؟؟ فقط ۵ دقيقه طول کشيد تا منتظور جمله رو فهميدم. طرف شانس آورد که نيومد جلو تا از ورودم معذور بشه وگرنه....16.gif04.gif

قسمت سوم:«قربون اون گنبد طلاييت. فدای اون کبوترای نازت» اشک تو چشام حلقه زده و نميدونم چه جوری خواسته هامو به زبون بيارم. هنوز توی حرم نرفته هولم.«چقدر تو با شکوهی. يه نگاهی بهم بنداز. از کبوتر کمترم؟ کاش کبوتر بودم تا ...»  ....(وقتی کبوتر از اون بالا خرابکاری ميکنه رو سرت چه صدايی ميده؟ همونو تصور کنيد!) 26.gif19.gif « ... اه... نه قربونت ميخوام همون محيا باشم!»

قسمت چاهارم: شب ساعت ۲:۳۰ . جون مادرت منو بيخيال شو. تا همينجاشم به زور اومدم. برو بابا دلت خوشه. (ديگه خواهر آدم بايد مراعات کنه. منو بيدار کرده که بيا بريم با بقيه حرم نماز صبح!) بد خواب شدم ....!17.gif همون شب ساعت ۷: پاشو صبحونه بخور. چرا همش خوابی؟ تنبل!  (آخه چرا؟ من اومدم تعطيلات... بابا ميخوام بخوابم...17.gif) بد خواب شدم....

قسمت پنجم: موقع ناهار. جناب آقای پيشخدمت مهربون ظرف غذا رو خالی کرد رو من که فقط يه مانتو آورده بودم! 12.gif17.gif بعدش همه خنديدن!

قسمت شيشم:  من:06.gifفرق عناب با سنجد چيه؟    همه:18.gif تو عجب اسکلی هستی!   من: نه جدی؟ 22.gifچه فرقی دارن؟     همه؟خيلی باحالی.18.gif خيلی خری!     من: سنجد رو میپزن عناب ميشه؟06.gif    همه:18.gif35.gif18.gif      من:06.gif19.gif33.gif      (شما ميدونيد فرق عناب و سنجد چيه؟)

قسمت هفتم: من: بچه ها دعا کنيد برام. از امام رضا بخوايد کنکور قبول شم. بچه ها: امام رضا تو خط درس و امتحان و کنکور و اينا نيست. فقط تو خط شوهر کار ميکنه!  (۲-۳ ساعت بعد) بچه ها: واست دعا کرديم تا رسيديم تهران شوهر کنی! امام رضا گفت اوکی!     من:نه... من هنوز آرزو دارم... من هنوز جوونم...17.gif

قسمت هشتم: در فاصله ۳-۴ متری زريح-ظريح-ضريح...(کدومش درسته؟) واستاده بودم داشتم دعا های آخرو ميکردم. يهو ۳-۴ تا زن دهاتی چادرا رو بسته بودن پشت گردن حمله کردن طرف من. «بريد کنار ما اومديم... يا امام رضا داريم ميايم زيارتت! ما اومديم!...»11.gif به خودم اومدم ديدم چسبيدم به زريح-ظريح-ضريح، احساس چهارخونه بودن بهم دست داده بود15.gif.... عينکم شکست.... محکم خوردم به امام رضا عينکم شکست!...17.gif من امام رو نديدم يا امام منو؟؟؟ آهان من اين زنارو نديدم... نه امام زنارو نديد... نه ...06.gif

 قسمت نهم: «آخيش... تموم شد... داريم برميگرديم...» تو قطار، من خوشحال از برگشتن. يهو بطری آب يخزده افتاد رو پام. من در حال عربده کشيدن، بقيه دار حال خنديدن. هيشکی به دادم نرسيد. ۲ ساعت بد از درد نميتونستم راه برم. جورابمو در آوردم و ديدم...17.gif سه تا انگشت کوچيکای پای چپم ورم کردن و سياه شدن...17.gif

قسمت دهم: من برگشتم... من تو خونه م... وای کامی‌(همون کامپوتره بابا) دلم برات يه زره شده بود. وای صدای دلنشين رم وقتی روشن ميشه... آخــی.... چی؟؟؟؟ چرا بالا نمياد... چی شده..... ويندوز پريده...17.gif17.gif17.gif

 

خدايشش ته تفريحات و خوشگذونی بود... من که واقعا لذت بردم...03.gif

 

قشنگترين قسمتش ميدونيد کجا بود؟ اينکه از امام رضا خواستم همه اونايی رو که ميشناسم سر سفره عقد بشونه!04.gif07.gifخيالتون راحت، واسه همه دعا کردم!03.gif

۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸

 

خوب حالا ميرسيم به اصل کاری. امروز تفلد آبجی کوچولومه. البته خيلی هم کوچولو نيست ولی خوب.... مبارکه ديگه...

هی گنده... عزيزم گنده... تولدت واسه جفتتون مبارک!03.gif10.gif

 

                                       

     

 

هنگامی که :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم

چرا ناراحت باشم؟

وقتی که :

بهترين موسيقی را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم

چرا غرق شادی نباشم؟

گاه يک لبخند آن قدر عميق می شود که گريه می کنم...

گاه:

يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی می کنم...

گاه :

يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمی کنند...

گاه :

يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...

 

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
deniz

سلام . از طرف من به آبجيت تبريک بگو اميدوارم من رو دعا نکرده باشی چون منم مثل تو آرزو دارم هميشه شاد باشی

عروسک کوکی

سلام ... زيارت قبول ... ميگه که : خواستن بدست اوردن است پس بخوايم که بدست بياريم موفق باشی نازنين

مهدي

سلام زيارت قبول . اميدوارم که دعاهات مستجاب شه و کنکور قبول شی . بای .

حسام

با سلام به محيا جان عزيز.خسته نباشيد. خيلی زيبا بود مطالبت.راستی زيارتت قبول.سلام ما را به امام رضا رسوندی؟ موفق و سربلند باشی.يه سری به فقير فقرا هم بزن.از اون طرفا بيا گزری.

آرام

سلام محیا جونم خوبی خانم کجایی دیگه نمیای پیشم چرا زیارت قبول ..... امیدوارم بهت خوش گذشته باشه آره دیگه هر جایی یه جور می پسندند راستی تولد خواهرت هم 100 تا مبارک البته به یه کمی تاخیر چشم انتظار حضورت هستم قربانت فعلا

م.عروج

محيا خانوم ايشالا يه شوهر خوب گيرت بياد ... ببين ضريح درسته ... بعدش اينه که شطرنجی شدن چه حسی داره؟ تهش اين که آپم بيا پيشم

.غزاله

خوب مرسی که تولدم مبارکه مرسی مرسی مرسی