the nearest thing to the paradise

چروک تازه رس دست هایش را که دیدم باورم شد روزها واقعا میگذرند، باورم شد که روزی شاید مثل مادربزرگ هایم، مثل مادرش، به سختی راه برود و از هزار درد پیری بنالد و  بدون دخترش، بدون من به دنبال کارهایش رفتن برایش سخت باشد. شاید بار اول بود که این چنین با دقت در نظر گرفتمش و دیدم  همه چروک هارا، تارهای سپید را، دردهای استخوانی را، دیدم و خیلی درد داشت.

دلم خواست مثل مادرش که کلی نوه و نتیجه دارد اطرافش، او هم نتیجه هایش را، فرزند و نوه های مرا ببیند....

یکهو چیزی عوض شد در من، مثل انفجاری که در پسش نه ویرانی بلکه آبادانیی تازه میماند، دیدم در هیچ جای دنیا جای دیگری نیست که بخواهم باشم مگر این خانه، دیدم کنار او بودن از همه چیز لذت بخش تر است، موهبتی که نمیدانم تا چه مدت  خواهم داشت.

شاید از مغرور بودن و خودخواهیم بود، در آن لحظه بغلش نکردم  مادر را و نگفتم که او نزدیک ترین چیز به بهشت است برایم.

/ 2 نظر / 28 بازدید
متولد ماه مهر

بسیار زیبا بود... چقدر دلم تنگ شد... [ناراحت] نمیدونی درک این چند خط از دور چقدر عمیق تره ... وقتی بعد مدتی بر میگردی و میبینی نه یکی دو تا... خیلی بیشتر چروک ها رو میشه همه جا دید... دنیا دنیا درده که عین تیزی تو قلبت میره، و فکر آزار دهنده ی اینکه آیا من بودم مسببش؟....[ناراحت]

شوالیه

لایک غمگین!!!