کمی هم از دریچه چشم من نگاه کن

 نگاهم کن عزیز دلم.من درد میکشم وقتی که کنار تو راه می رم و یه بی همه چیزی به خودش اجازه میده درباره من قضاوت کنه. من درد میکشم وقتی که هر چادرپوشِ عقده ایه آشغالی به اسم امر به معروف به لباس من، به رفتار من، به اعتقادات من گیر میده.

من درد میکشم که به جرم زن بودن توی این خیابون ها، توی این فرهنگ، توی این مذهبِ به زور تلقین شده، توی این سرزمین به چشم یه منبع ایراد نگاه میشم و نگاه های هرزه ای به اسم نهی از منکر به خودشون اجازه میدن ازم ایراد بگیرن.

یادته عزیزم ، " آستینش کوتاهه تمام گوشت دستش ریخته بیرون" میدونی چقدر این واژه ها سنگینن؟ میدونی چقدر تهوع آورن؟ من درد میکشم وقتی فکر میکنم که دختر من، دختر تو و من، قراره روزی همین هارو بشنوه. دخترک معصوم من چه کرده که باید چوب رای آریه اجدادش رو بخوره؟

تو هم درد میکشی، میبینمش، حسش میکنم، اما عزیزم درد تو با درد من مقابله نمیکنه. چون تو هنوز یک مردی و اینجا قلمروت وسیع تره. تو هم درد میکشی اما درد من رشته رشته میکنه تمام بدنم رو وقتی که میبینم چه راحت میشه به اسم اسلام و قانون از من و از دخترم ایراد گرفت.

درد من میکُشه، درد من امان نمیذاره گاهی مثل الان که نکنه اینجا من کنار مردَم هم آرامش ندارم وقتی که هر گوشه و کناری به اسم اسلام سر تا پام برانداز میشه که مبادا به خطرش بندازم.

میبینی عزیز دلم، اینها حتی سعی میکنن دید من به تو رو عوض کنن. من درد میکشم که توی این خیابونا میون چادرهای سیاه کنارت راه میرم و هر لحظه میترسم از دعوای تو با این عوضی ها سر دفاع از من.

به من نگو امشب رو راحت میخوابی و فکرت درگیر روزی که گذشت نمیشه، نگو خشم از چادر سیاهش از وجودت بیرون رفته و الان خوابی.

عزیزم، عزیز دلم، تو همیشه منصف بودی. نگاه کن بهم. بهم وعده درست شدن اوضاع و سرنگونیه اینها رو نده. به من به چشم زنی نگاه کن که دفاعی براش نمیمونه وقتی تموم وجودش درده. به من به چشم زنی نگاه کن که نمیخواد دخترکش این درد رو تحمل کنه. دخترکی که تو روزی در دردش مسئول خواهی بود. به من به چشم زنی نگاه کن برای حفظ زندگیش، حفظ مردش، خوشبختیش و آرامشش از اینجا فراریه. به من به چشم زنی نگاه کن که خسته شده از اینهمه سیاهی

/ 0 نظر / 5 بازدید