چهارگانه

1. آدمها همه شان مثل همند. خب شاید همه شان هم نه اما خیلی شان مثل همند. وقتهای خوشی یادشان نیست بقیه را و وقت های طفلکی همش منتظر بقیه اند تا دلگرمی و نجات و امید و حال خوب و اینها بهشان بدهند. آدمها همینند. از بقیه انتظار دارند که همیشه باشند اما خودشان همیشه نیستند و درواقع خودشان هر وقتی که دلشان بخواهد هستند. مخصوصا آدمهایی که آدم های زیادی دوروبرشان هست، خودشان وقت ندارند برای همه یکسان باشند و اما همه باید برای اینها زیاد باشند. حرف بودن و به اندازه ی هم بودن و اینها نیست، فقط کاش آدمها انتظاراتشان، توقعاتشان را از هم پایین بیاورند. کاش یک کمی، فقط یک کمی، بشود شرایط هم را بفهمند و از انتظاراتشان کم کنند. کاش آدمها ترازو نمی گذاشتند بودن ها را بشمورند.

2. امروز، روز آخرین امتحان من بود! آخرین امتحان این دوره. هر گونه حس دلتنگی و ناراحتی و دانشگاه دوستی و غیره را تکذیب میکنم. کل یک سال و نیم گذشته به امید این روز گذشت که بدانم دیگر از آنجا رفتن خبری نیست. راحـــــت شـــــــدم

3. عروس بودن؟ فعلا حس خاصی نداشته. البه به غیر از اینکه می شود به راحتی درباره ی شوالیه رویاها با همه صحبت کرد و البته قرار ها به تاریکی شب ها هم کشیده می شوند. رابطه من و شوالی فرقی نکرده اما رابطه من و تقریبا همه تغیراتی داشته. خب راستش، مسئولیت ها خیلی بیشتر است، انتظارات هم خیلی بیشتر است. فعلا درکش نکرده ام این دنیا را، دارم هنوز شناسایی میکنم موقعیت جدید را و نکته ها را می فهمم اما راستی راستی گاهی گمِ گم می شوم این وسط ها! درست می شود اما، مگر نه؟!

4- دارم شیرجه می زنم توی همه کار ای نکرده و نصفه نیمه ام که یک سال و نیم است غر میزم وقتشان را ندارم. خیلی خیلی حالم خوب است که این دوره ی درسی تمام شد. همه نقاشی های نصفه ام و طرح های نزده و مدادهای رنگی  نتراشیده ام منتظر این روزها بوده اند. خیلی کار دارم.

/ 0 نظر / 20 بازدید