عینکانه! (گذری بر دوران من و عینک هایم)

ده سالم که بود عاشق عینک زدن بودم، عینک خواهرجانم را قایمکی برمیداشتم به چشمم میزدم بعد توی آینه ادای خانم های کتابخانه دار را در می آوردم. هیچ وقت خدا هم نشد ادای دکتر یا مهندسی در بیاوردم! اصلا از همان اول هم من مهندس یا دکتر بشو نبودم. هر عینکی که پیدا میکردم امتحان میکردم که ببینم چه شکلی میشوم و بعد رویاهایم پر از کتابها و سکوت آدمهای کتاب خوان میشد.

چهارده سالم که شد زورکی فهمیدم که چشم چپم بیست و پنچ صدم ضعیف است. زمین و زمان را به هم دوختم تا عینکی برای خودم داشته باشم. و از همان جا شروع شد که دیگر انگار هیچ چیز را شفاف ندیدم! با پدرجانم رفتیم یک عینک قاب فلزی بیضی شکل خریدیم که کمی که گوشه هایش به سمت بالا بود، از اینها که در نور دودی میشدند و من عاشق این بودم که در زیر آفتاب و نور راه برم تا شیشه هایش دودی شوند و رنگ همه چیز را دودی ببینم. همه غصه ام این بود که هنوز نزدیک را خوب میدیدم و نمیشد باهاش کتاب خواند! حساب شکستگی ها و جوش خوردگی هایش را ندارم اینقدر که زیر دست و پایم میماند عینک طفلک و آخر کار هم از وسط شکست. ( و این به این معنا نیست اصلا که من سر به هوا و بی هواسم!!)

عینک دومم خیلی سوسول بود، از اینها که نصف پایین شیشه هاش فرم نداشت و بقیه فرم مستطیلی اش و شیشه هایش طلق(تلق؟) آبی رنگ بود و اینقدر ضریف و لوس بود که میترسیدم بزنمش به چشمم بیفتد بشکند! اینقدر سبک بود گاهی یادم میرفت به چشمم هست! دوست داشتم بکِشمش نوک بینی-م بعد از بالایش کتاب بخوانم! عشق میکردم که موقع طراحی مداد را با انگشت شست و وسطی-م بگیرم بعد با پشت انگشت اشاره ام هلش بدهم بالا روی قوس بینی-م. انصافا با سابقه ام در نگه داری عینک خیلی خوب نگهش داشتم، آخر هنوز دوست داشتم عیک زدن را، شده بود جزیی از من که گاهی بدون آن شناخته هم نمیشدم. هنوز کلافه نبودم از اینکه وقتی باران می آمد نمیدیدم و کثیف که میشد دقیقه ها با حوصله تمیزش میکردم. هنوز دیدن اشیا و آدمها با عینک جداب بود برایم. دارمش عینک آبیِ طفلکم را. اگر شماره چشمم تغییر نمیکرد هنوز قابل استفاده میشد.

عینک سومم اما با پدر مادر بود! اینقدر که من زمین انداختمش و له شد زیر دست و پای همه و در جیب خیلی ها جا گذاشتمش و بچه خواهرها گازش زدند که حد ندارد. این اواخر هم که هی گم میشد بس که دیگر فقط برای راه رفتن در خیابان ها میزدمش. راستش دیگر خسته شدم از اینکه بدون کمکش آدمها را حتی در ٣-۴ متری ام تشخیص نمیدادم ، کلافه شده بودم بس که کثیف میشد و تار تر و خط خطی تر میدیدم همه چیز را، بس که باران میباریدو دیدم را بسته تر میکرد. این اواخر هم که دیگر حتی تمیزش نمیکردم. اینقدر که شوالیه هم صدایش درآمد که این چه وضع عینک است.

حالا اما، میخواهم تمامش کنم برود همه آن دوران را، دلم میخواهد همه چیز را، همه کس را بدون حصار شیشه ای ببینم و وقتی باران میبارد مستقیم توی چشمم بزند تازه ترم کند. دلم میخواهد وقتی به کسی میگویم اندازه چشمهایم اعتماد دارمت جواب نشنوم که تو که چشمهایت ضعیف است دخترجان!

عینکم را برای آخرین شبش که به چشمم زدم و جلوی آینه که ایستادم دیدم چقدر دوستانم راست گفتند، چقدر بهم می آید و چقدر قشنگم. اما خوب اینکه دلیل نمیشود نخواهم از شرش خلاص شوم. اما راستش یکهو دلم خیلی تنگ شد برای همه دورانی که دوستانم عکسم را فقط با عینک میکشیدند.

/ 8 نظر / 19 بازدید
طلایه

ااا! مبارکه!! منم ۲-۳ سالی هست که خداحافظی کردم با عینکم! خودم برام فرقی نمی کرد، من با شماره ۱.۵ شروع کردم! آخرای دوم دبیرستان! نزدیک امتحانا! برای اینکه برگه ی بغلدستیمو بهتر ببینم! برای همین خیلی وابسته نبودم بهش! کلا ۴-۵ سال عینک می زدم! ولی دید طبیعی رو بیشتر دوست داشتم همیشه!‌عینک همه چیز رو شارپ نشون می ده! گوشه ها رو زیادی تیز...مرز ها رو زیادی پررنگ! بدون عینک همه چی واقعی تره!

هدیه

محیا من گاهی دلم واسه عینکم تنگ می شه مثل یه دوست خوب که بره و دیگه بر نگرده دوست خوب من دیگه برنگشت دوست خوب تو هم همینطور امیدوارم واسه تو کمتر از واسه من ترسناک باشه

پوریا...

▒▒▒▒▒▒█▓▓█▒██▓▓▓██▒█▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▒▒▓█▓▓▓▓▓▓▓█▓▒▒▓█ ▒▒▒▒▒█▓▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒█▓▓█▓▓▓▓▓▓█▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒█▓▓██▓▓▓▓▓██▓▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒█▓█▒▒▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒███▒▒▓▒▒▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒▒█▒▒▒▓▒▒▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓███▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█ ▒▒▒▒█▓▓▓█▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓█▓▓▓█ ▒▒██▓▓▓█▓▒▒▒██▒██▒▒▒▓█▓▓▓██ ▒█▓▓▓▓█▓▓▒▒█▓▓█▓▓█▒▒▓▓█▓▓▓▓█ █▓██▓▓█▓▒▒▒█▓▓▓▓▓█▒▒▒▓█▓▓██▓█ █▓▓▓▓█▓▓▒▒▒▒█▓▓▓█▒▒▒▒▓▓█▓▓▓▓█▒█▓▓▓█▓▓▒▒▒▒▒█▓█▒▒▒▒▒▓▓█▓▓▓█▒▒████▓▓▒▒▒▒▒▒█▒▒▒▒▒▒▓▓████▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓█▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒████▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓████ ▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█▓▓▓▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█▒█▓▓▓▓▓▓▓▓█ سلام اول گفتم این خرس خوشگلو بفرستم خوشت بیاد حالا برم مطلب عینکانتو بخونم!

پوریا...

عینک رو دوست ندارم چون میخام خوبی و بدیهای این دنیا رو با چشم غیرمسلح ببینم! هرچند که بیست و اندی سال از عمر پربارم گذشته و حدود 13ساله که با کامپیوتر و رایانه و ... ور می رم اما هنوز عینکی نشدم اگرچه احساس میکنم که کم کم باید به دنیای چهارچشمیها پا بذازم و همه چیز رو باید از زیر عینک ببینم! چون احساس تار بینی می کنم من که هروقت دیدمت بی عینک بودی اینکه کی عینک گذاشتی خدا میدونه(نیست روزی 10 بار می بینمت!!![زبان]) خلاصه خدا هیچ بنده ای رو عینکی نکنه[نیشخند]

پوریا...

احساس می کنم وبلاگت رنگ و روی تازه ای گرفته میدونم از برکات حضور سبزیه که سرسبزی میاره و با خودش برف و بارون و ... آورد[چشمک]

فاطمه

من از کلاس چهارم ابتدایی عینکی شدم!نمیگم عینک زدنو دوست ندارم ولی از اینکه بدون عینک همه چی انقدر تاره ناراحتم!در نهایت دید واقعی رو دوست تر دارم!

سالار

و من هنوزم عینکمو دوست دارم... مبارک باشه...

احسان

تو دستات تیشه هم باشه قشنگه/ رقیب ریشه هم باشه قشنگه /تو عینک می زنی، عیبی نداره/ عسل تو شیشه هم باشه قشنگه چرا از وتي اين شعر و شنيدم تا اسم عينك مي ياد من ياد اين شعر ميفتم [چشمک] مبارك باشه محيا بانو