suddenly I know I'm not sleepin

تمام این مدت با جدیت تمام فکر میکردم شمع ها باید بیست و چهار عدد باشند. عکس های سالهای گذشته را که نگاه میکردم دیدم دو سال پشت هم اشتباهی بیست و سه تا شمع بوده اند و این یعنی امسال باید بیست و پنج تا باشد. و این ترسناک بود

عکس های سالی را دیدم که نونزده تا شمع بود روی کیکی که شبیه کله الاغی بود و من چه کودکانه شاد میخندیدم و گوشواره های مربعی منگوله دارم برق میزد. در خانه تکانی امسال انداختمشان دور. گرچه دیر اما کار درستی بود. بعد دیدم هرسال کیک تولدم احمقانه تر بوده! باب اسفنجی داشتم، کیتی گربه داشتم، حتی یکیش یک عدد بادمجان گنده بود. مامان گفت امسالی را عین آدم انتخاب کن. و این ترسناک بود

توی عکس ها سروش کوچکی در بغلم بود که به ترتیب اضافه شدن هر شمع او هم بزرگ تر میشد. نگاه کردم دیدم مدتهاست با هم درست و حسابی بازی نکرده ایم و عکس نگرفته ایم. دلم گرفت. دیدم داریم بزرگتر میشویم و از هم دور تر، انگار حتی وقتی برای خودم هم نمانده چه برسد به خواهرزاده ها. و این ترسناک بود

دیدم یک سال هم گذشت و من هنوز اینجام. هجده سالم که بود، پر از آرزو های دوردست بودم، مثل بیست و پنج سالگی بودند آرزوهام؛ دور ِ دور. و من هنوز همینجام. گاهی همه چیز خوب است، در واقع خیلی خوب است، زندگیم به طور باورنکردنی ای خوب است؛ اما شبیه آرزوهای هجده سالگیم نیست. راستش نمیدانم شاید این هم ترسانده باشدم.

 

 

پ.ن. امسالی را اَنگری بِرد قرمز گرفتم که به همه نشان دهم زندگی ازدید من زیباتر است.

 

/ 1 نظر / 32 بازدید