لطفا یکی با من برف بازی کند!

دلم خیلی برف میخواست، خیلی ها. بعد نشستم هی نامه نوشتم به جناب خدا، با واسطه و بی واسطه ازش خواستم برف بیاید. آمد، انصافا خوب هم آمد، ما که نزدیک پونز غربیم ده-دوازده سانت برف داریم چه رسد به بقیه!

فقط یک مشکلی هست،یادم رفت در نامه ام بنویسم یک همبازی هم میخواهم.

حالا نشسته ام میان این همه برف، وبلاگ تنهای سپیدم را مینویسم و کسی نیست حتی گلوله ای پرتم کند، آدم برفی پیشکش!

دلم لک زده برای جیغ دادِ برف بازی و حمله توپهای سپید...

 

* دیشب دویده ام با اسفندیار بیرون یه عالمه عکس انداخته ام، حالا پسرک لج کرده عکس هارا نمیدهد بگذاریم اینجا لااقل یک حالی ببریم.

/ 3 نظر / 22 بازدید
شبنم

رفیقی که به ظاهر دوری اما خیلی خیلی نزدیک.یه روزی تلافی همه تنهاییا در میاد. اون روز که برف اومد عین بچهگیام گریه کردم[لبخند] عیب نداره گلی این نیز بگذرد

بابک

فکر می کردم با دوستات باشی. وگرنه که خوشحال می شدم بهت بگم و بیای

بابک

نه نمی کشت. اما خوب فکر کردم با دوستات باشی. بعدشم نه که یه مدته کم پیدایی گفتم شاید خیلی خوشت نیست با من [لبخند]