یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس...

 

از وقتی که اونجا نیستم، دیگه نه اون گرما هست، نه اون لذت، نه او آرامش

همه چیزی  اینروزا دارم که دارم خاطره هامه از محیایی که اونجا بزرگ شد، عاشقی کرد، اشکها ریخت،  سرپیچی ها کرد و اینی شد که الان هست. محیایی که همه خوشحالی و شیطنت و محیا بودنش رو پس لایه های رنگی دیوار ها جاگذاشت...

مدتیه همه حس هام فقط به درموندگی و بی پناهی ختم میشه و البته ترس

 

پ.ن. این عکس دیوار اتاقی که الان با خاک یکسان شده و یک روزی سرپناه همه دردهام بود. 

/ 3 نظر / 7 بازدید
مرتضی

توی دنیای مجازی و واقعی حرفات با هم فرق دارند!!![ناراحت]

متولد ماه مهر

چه جالب بوده خوشکل درست کرده بودیااااااااااااااااا ... کار دکوراسیون منزل نمیگیری؟ [چشمک] دیگه زندگی همینه دیگه... حالا خدا رو شکر کن یه دیوار بوده! ببین اونایی که یه عمر با یه موجود زنده خاطره داشتن و به هر نحوی از دستش میدن چی میکشن! [ناراحت]